با سایه در سَفَر
- Jamshid Shirani
- 4 days ago
- 1 min read

جمشید شیرانی
(۱)
بیزارم از سفر
نه ازآنرو
که راه
درازست و پُرنشیبوفراز
یا
آنکه
همسفری نیست
و توشهای و
زادِراهی،
بل
آنکه
هرچه به جا مانده
به فرجام میرسد
شتابنده
در ناتمامی خویش.
(۲)
کولهباری
نیست،
بی خاکِ خسته
سایه نیز
میگریزد
بیسایهبان
تا دوباره
دیر شود
و باز
جاده به جا بماند
بی رهگذار.
(۳)
همیشه
زودتر از من
به مقصد میرسد
این سایهی عبوس
سبکبار و
پنجره را باز میکند
تا
دوباره
پنهان شود
پُشتِ آفتاب
یا
پُشتِ نورِ چراغهای
جاودانه تابان
- سروهای هماره سبز،
گُلهای همیشه بهار -
امّا
هیچ چیزِ این سایه
عوض نمیشود،
در سفر
الّا
ناماش
که شگفتا، دیگر
سایه نیست.
در طنزِ تلخْ
هماینک
نامِ سایه
سلوک است.
(۴)
آواز میدهی
که
راه هست
- و اگر میبود
جز خموشی
فراگوش
نمیآمد،
زیراک
راهِ رونده
اهلِ هایوهوی
نیست و
اهلِ هیابانگ و هیاهو.
(۵)
من ماندهام
تو میروی
که بکاهی.
خانهام،
در آینهی بینگاهی است
با نامِ کهنهی تکرارش.
و
سلوکام
پا سفت کردن است
در
خانهْجای سکون،
خفته
بر خاکی
که بوی عشق
سبکاش میکند
تا
هوای سفر
تا
ناگزیری پرواز،
در وزنِ خاکِ خسته
و
تکرارِ
حافظهی درد.




Comments