top of page
  • Jamshid Shirani

فراق








جمشید شیرانی


می شمرم یک به یک حاصل اندوه را

تا به شمار آورم خرمن انبوه را

کوه غمان بر دلم نیست بپرسد کسی

تا به کجا می بری خیره تو این کوه را

دوست خرامان گذشت جان منش در جوار

رفت و نیارد به یاد این دل بی روح را

اشک نو آرم همی هدیه ی پندار او

وَهمِ تماشا خوش است دیده ی مجروح را

در سفرم روز و شب در دل اندیشه تا

مَرهَمِ یاد آورم سینه ی مشروح را

گر بدهندم بهشت در عوض یاد او

می ندهم یک نفس این غم نستوه را

باز نشینم به کار بار غمش در کنار

تا شمرم بی قرار حاصل اندوه را

Comments


bottom of page