top of page
  • Jamshid Shirani

سایه













جمشید شیرانی


هوا تنورِ کویر است

امّا

سَرما

بیداد می کند

و

نور نیست.

می گویی

همه چیز نسبی است،

زمان، جِرم، فضا،

شتاب، عشق، دَما...

هرآینه

جز همین

تمامیّتِ نسبیّت.

 

تو می روی

و من

در تنهایی تام

روی زمینِ سرد

دراز می کشم

و با دستانم

شکل قلبی می سازم

که شباهتی نسبی دارد

با قلبِ سایه ام.

خون که فوّاره می زند

از شرم سرخ می شوم.

 

شهاب ها

یکی یکی و بعد چند تا چند تا

از فراز سرم می گذرند و در افق

خم می شوند و

فرو می نشینند.

در تاریکی نفس نمی کشی

و مُدام از پشتِ سَر

سَرک می کشی

و دستت را روی پیشانی حایل می کنی

برای دیدنِ آتشپاره ها.

Comments


bottom of page