top of page
  • Jamshid Shirani

یک خاطره غریب












جمشید شیرانی


سال ۱۳۵۳ پس از گذراندن دوره دو ساله پیش پزشکی در دانشکده ادبیات وارد دانشکده پزشکی شدم. در به در دنبال ورزش می گشتم امّا با وجود آن همه علاقمند به ورزش زور کتاب های درسی به فعالیت های ورزشی می چربید و زمین بسکتبال (بعداً گل کوچک) و استخر اغلب خالی بود و رزق و روزی دانشکده پزشکی شده بود یک تیم والیبال که الحق سروهای بلند بالایی داشت. هنگامی که تیم والیبال در سالن سرپوشیده ی خوابگاه ارم بازی داشت دانشکده پزشکی کلاً تعطیل می شد و همه هجوم می بردند تا نمایش تماشایی وثوق و زندی و جلالی و دیگران را از نزدیک ببینند. پیش از آغاز بازی هم هواداران تیم مقابل با یک تخت روان جسدی خونآلوده را می آوردند که در پس آن دکترها با قمه و ساطور به خون آغشته روان بودند و دور زمین می چرخاندند. به خصوص وثوق حق هیچ اشتباهی نداشت و اگر دفاع می شد (که خیلی کم اتفاق می افتاد) و یا آبشاری را به خارج از زمین می زد فریادِ هواداران تیم مقابل بلند می شد که "اینم وثوق درازه، پزشک به چیش می نازه؟" جالب است که دانشکده پزشکی تیم فوتبال نداشت و یکی دو نفری هم که جدی فوتبال بازی می کردند عضو تیم دانشکده دندانپزشکی به رهبری یدالله (یدی) میرحسینی بودند. یدی یک بازیکن ششدانگ و حرفه ای بود و در تیم برق شیراز هم بازی می کرد. برادرش حسین (معروف به حسین کاپشن) هم که در علوم آزمایشگاهی تحصیل می کرد و قد و قواره ای شبیه ناصرخان حجازی داشت دروازه بان تیم بود. بگذریم، ما از این شیوه ی کار خوشمان نیامد و تصمیم گرفتیم تیم مستقلی برای دانشکده پزشکی درست کنیم. تعدادمان هم خیلی بیشتر از دندانپزشک ها بود. جالب این جاست که اولین دوره مسابقه های بین دانشکده ای پس از اعلام استقلال ما طوری قرعه کشی شد که در اولین بازی ما می باید به مصاف تیم دندانپزشکی می رفتیم. مشکل اصلی ما پیدا کردن یک دروازه بان مطمئن بود. قرعه ی فال به نام سعید بهبهانی افتاد که بسکتبالیست بود و می دانستیم دست کم توپ قاپیدن و پریدن را بلد است و به قولی دستش چسب دارد. روز موعود رسید و دو تیم در برابر هم صف آرایی کردند. یادش به خیر زنده یاد اکبر کیا (آقا کیا) مربی فوتبال دانشگاه بازی را سوت می زد. او عادت داشت بیشتر بازی ها را خودش داوری کند به خصوص اگر تیم دانشکده مهندسی در یک سو قرار داشت چون این تیم به قولی سوگلی اش بود و کسی اجازه نداشت آن تیم را شکست بدهد. یدی به طرز واضحی عصبانی بود و دوست داشت این بازی را طوری ببرد که دانشکده پزشکی یاغی تحقیر شود. سخن کوتاه ما آن بازی را به لطف فداکاری های خارق العاده ی سعید بهبهانی در دروازه، عملکرد بی نظیر خط دفاعی و خطای یدی در محوطه ی جریمه با حک کردنِ جای سه استُکِ کفشش روی سرِ من بردیم. آقا کیا سوت را زد و نقطه پنالتی را نشان داد. چیزی به پایان بازی نمانده بود. با این که کله ام از آن ضربه ی کاری گیج و منگ بود اصرار کردم که خودم پنالتی را بزنم. راستش به محض آن که توپ را روی نقطه پنالتی گذاشتم از کرده ی خویش پشیمان شدم. دروازه قوطی کبریتی بود که پشت هیکل بی بدیل حسین پنهان شده بود. آقا کیا فرمان حمله را صادر کرد و من به آرامی توپ را به سمت گوشه ی پایین سمت راست دروازه فرستادم. تا آن موقع نمی دانستم می شود توپ را به این آهستگی زد. چند ساعتی طول کشید تا توپ به دروازه رسید و حسین که خیالش راحت بود که توپ دارد از زمین خارج می شود هیچ واکنشی نشان نداد. توپ به پایه ی دروازه خورد و از خط دروازه گذشت. بازی با همان نتیجه تمام شد. بر و بچه های تیم فوتبال مستقل دانشکده پزشکی آن سال ها را در این عکس کنار آقای رحیمیان، مسئول ورزش دانشکده، می بینید. ایستاده از راست به چپ: مرتضا سپهسالاری، محمد فکرآزادان، کاوه همایون، ؟، ؟، فرهاد حافظی، رسول فیلی (علوم آزمایشگاهی)، رضا لحیم گرزاده، من، و نشسته از راست به چپ: ؟، حسن جلایی خو، پرویز ایازی، سعید بهبهانی، حبیب حبیب آگهی، کامبیز فیلسوفی و فرامرز شاهرخی. حالا دست به دامن دوستان می شوم که جاهای خالی این فهرست را پُر کنند و از شرمندگی من از بی حافظگی بکاهند.

Comments


bottom of page