top of page
  • Jamshid Shirani

کتی سانگ













جمشید شیرانی

 

کتی سانگ در سال ۱۹۵۵ در هاوایی به دنیا آمد و در همان جا در خانواده ای با ریشه های چینی و کره‌ای بزرگ شد. شعرهای او از چشم اندازها و تجربه های او در همان جزیره الهام می گرفت. زبان او حاوی واژه هایی از زبان محلی و زبان شرق آسیا بود. وجه ویژه اشعار او پیوند موضوع های عادی زندگی معمولی به زبان تمثیلی تغزل بود. سانگ در ۲۰ اوت ۱۹۵۵ در هونولولو به دنیا آمد. پدرش خلبان هواپیما و مادرش خیاط بود. زندگی در خانه ای با سه نسل از فامیل تأثیر عمده ای بر درک او از روابط خانوادگی داشت. در دبیرستان شروع به نوشتن کرد و بعد حرفه‌ی نویسندگی را دنبال نمود. او مدرک کارشناسی ادبیات انگلیسی را از دانشسرای وِلزلی و مدرک کارشناسی ارشد در نویسندگی خلاق را از دانشگاه بوستون اخذ نمود. در سن ۲۱ سالگی، داستان کوتاهی در نشریه هاوایی ریویو منتشر نمود و این آغازی بود برای انتشار آقار دیگر او در گرینفیلد ریویو، تندریل، دارک براند، ادبیات آسیا-اقیانوس آرام و بَمبو ریج: فصلنامه نویسندگان هاوایی. نخستین مجموعه شعرش، "عروس تصویری" (۱۹۸۳)، جایزه شاعران جوان دانشگاه ییل را برای او به ارمغان آورد و نامزد جایزه حلقه نقادان کتاب ملی شد. در این مجموعه، فرایند ورود تدریجی زنان به بافت اجتماعی مورد توجه قرار می گیرد. تابلوهای نقاشی جورجیا اُکیف الهام بخش بسیاری از اشعار سانگ بودند.


مهمانسرا در کنار دریاچه


همسفر بودیم

از شب های  امیدهای واهی سخن گفتی

وقتی که می گفت: "فکر می کنم همین جا باشد."

آن زمان تو دیگر خفته بودی

روی تخت تاشویی کنار در،

و استواری کلامش در تاریکی

همچو دستی بر دستانِ تو بود.

پدرت را بیدار می کردی،

 مسواک و خوابجامه را برمی داشتی

و او را سوار خودرو می کردی.

تا آن زمان او دیگر برآماسیده بود،

بافت های تنش همچو اسفنجی پُر آب.

 

همیشه همان اتاق در بیمارستان.

"در همین جا خواهم مُرد،"

او می گفت، و هیچ چیز نمی توانست

او را از گفتنش باز دارد

به تو، به پدرت.

بعد از اولین تجربه در خانه ماند و گفت،

"تو برو، با تو راحت تر است."

 

عاقبت تصور می کرد

پزشکان او را خلاص خواهند کرد

همان گونه که حیوانی را

به همین سادگی،

مثل سگی خانگی

در مطب دامپزشک.

خواب در سُرنگی روی یک سینی فلزی.

روزی از پیش برنامه ریزی شده

روی صفحه ی تقویم.

به تو گفت کدام لباسش را خواهد پوشید.

صبح هایی بود که دیده می گشود

نومید از دانستن آن که

هنوز زنده است.

 

اتاق منظره ای نداشت

امّا در شب

هنگام سکوتِ بیمارستان

و خفتنِ او،

بسته شدن آرامِ دری در آن سوی راهرو،

نور اندکِ چراغی در کنار تختخواب،

صدای سرفه ای از جایی،

این گونه می نمود که مهمانسرایی است،

مثل آن مهمانسرا در سوییس در کنار دریاچه

که هر دو در تابستانی در آن بیتوته کرده بودید.

همسفر بودید،

مادرت زود به بستر رفته بود

برای "خوابِ سلامتِ پوست اش."

و تو مثل همیشه بیدار تا دیروقت،

برای مرور نقشه،

برنامه ریزی روز بعد،

و رسیدگی به امور -

چمدان ها آماده

چشم به راهِ بر در کوفتنِ مستخدم در سحرگاه.

Comments


bottom of page