top of page
  • Jamshid Shirani

کابوس











جمشید شیرانی


هر شب

این کابوس کهنه

تکرار می شود.

دشتی از شبروان مشعل به دست

به دنبال سایه ای روانند

که زمانی

از فراز سرزمینی گذشته است.


مفتّشان

درخت ها را به صف ایستانده اند

و به جویبار

فرمان ایست می دهند.

پرنده فریاد می زند

که هیچ نمی داند

و می گریزد

تا سایه را

در پسِ مهتاب

پنهان کند

و

چنارها

جای پای سایه را

به پنجه می پوشانند.


و بعد

پیراهنِ سپیدِ برف

با ردّ خونی

بر آستینش.

خدایانِ سرشکسته

در تاریکی از معابد می گریزند و

به گورهای دهان گشوده

پناه می برند.


هر شب این کابوس

تکرار می شود:

پرنده می گریزد،

سایه ی پرنده در پس مهتاب

پنهان می شود

چنارها پنجه با خاک می زنند

خونِ برف بر زمین می ریزد

و

خدایان سرشکسته به گورهای دهان گشوده

پناه می برند.

댓글


bottom of page