top of page
  • jshirani1

چرخه ی حضور

Updated: Jan 26








- ١ -

باران (۱۳۵۷)


چه روشنست این چمن،

(چه مایه لای و لجن را

مگر

بارانِ ناگهان

شسته ست

کاین سبزه این چنین

نغز و لطیف

جلوه می کند

بر پرده یِ نگاه؟)


چه روشنست این چمن

در روشنایِ دستِ تو

ای رقصِ آبدانه و آهنگ

بر بامِ نیمه راه!


چه روشنست این چمن

در نَفَسِ باد و

قطره ی بی گاه.


چه روشنست...

- ۲ -

کوچ (۱۳۶۳)


شعری برای خانه، غزلی برای کوچ

چیزی برایِ ماندن در شهرِ هیچ و پوچ

زآوازها که خواندیم در کوچه های دور

زاندیشه ها که گم شد در خاکِ بی غرور

بر باد ها نشستیم چون خاک های سست

ناگشت از این سفر مانْ ویرانه ای درست

دلبسته با خیالی کِشتیم تا سَحَر

جز شورْ-خاک و خَس، لیک، ناوردِ مان ثمر

زورق بر آب دریا بنشانده ایم و لول

بس موج هایِ تکرار، بس خاک هایِ گول

آن سو نویدِ بودن بیعانه ی سکوت

واین سو، رها چو فریاد، در تارِ عنکبوت


- ۳ -

خورشید رهایی (۱۳۶۵)


خورشید، مرا فریب دادی تا جامه زِ تن برون کشیدم

وآنگه ز برَ م گریختی تا، دَمسَردیِ بادِ دِی چشیدم

بی دوست در این سرای تاریک، افسوس چو غنچه می فِسُردم

بی نور در این مَغاکِ دلگیر، هیهات که جان به لب رسیدم

گفتم به دل: "این فریبکاری شاید نبود ز مِهر؟" گفتا:

شک نیست، که پوزخنده اش را، خود از پَسِ اَبرِ تیره دیدم،

واین اشک کز آسمان ببارد، تردید مکن، که از حیا نیست

بگذشت زمانِ ساده لوحی، کز هر که من عشوه می خریدم"."

در حسرت یک ستاره چندی، بی تاب به گوشه ای نشستم

واین قصه ی پُر مَلال با دل می گفتم و باز می شنیدم


- ۴ -

مرغ آمین (۱۳۶۷)

سَحَر از کویر آمد، دلِ گرم ارمغانش

شبِ شهرِ یخ فروشان نَفَسی نداد امانش

تو صبا ز زلفِ تارش چه حدیث گفته بودی

که به شهرِ شب کشاندی همه خیلِ رهروانش

به کمندِ زلفش ای دل بگرفتت و ندانی

که : "غریبه را خبر نیست ز حالِ بستگانش،

نه پرنده پرگشوده ست ز دامِ جَعدِ زلفش،

نه گریخته ست آهو ز کمان ابروانش

تو به خیره می خروشی و ندا نمی دهد کس

چه خموش شام تاری ز خُمارِ مردمانش"

چه ستیزه جوی رعدی که شکست استخوانش،

چه گزیده گوی برقی که بریده شد زبانش

بنشسته مرغ آمین، به کرانه سرد و سنگین

همه سنگِ حسرت است این که کشد به چینه دانش


- ۵ -

ندا (۱۳۸۸)

این جهان کوه است و فعل ما ندا

باز می گردد نداها را صدا – مولوی


بَر برگِ گل نبشتم با خونِ دل شعاری

تا بر تواَش بخوانند فردایِ نوبهاری

با باد همسفر شد نو برگِ نونهالم

بویِ بهارِ جان را تا بشنود نگاری

در این چمن ز خونم نقشی کشیدم آخر

چون بادِ دی وزان شد باید نمود کاری

دُردی ز جام جانان جانانه درکشیدم

تا مدعی بمیرد در حسرتِ خُماری

بی چون طلایِ نابم بر خاکِ ره فکندند

بی بوته کِی شناسد این گونه را عیاری


- ۶ -

بچه های سبز (۱۳۸۸)

به فریب دل نبندی دِلَکم به انتظاری

لبِ تشنه گو نبخشد به سراب اعتباری

دلِ سنگ اگر بکاوی تو به ناخن از خیالی

به کَفَت نبینم آری به کنار جز غباری

به کویرِ خشک جانا، نه گیاهِ مِهر روید

همه سیلِ اشکش ای دل ز دو دیده گر بباری

رُخِ مِهر را بپوشد به غبا ر، این بیابان

چه کند به گِردِ گَردَش مَهِ رویِ گلعذاری

به ستاره دل نبندی به امیدِ ره نمایی

که بسی ستاره گم گشت در این شبانِ تاری

به فرازِ کوهی از شن بنشسته ای به غفلت

به درون کِشندت ای جان دَمی ار فروگذاری

مفروش آبِ رو را تو به جرعه ای ز حسرت

که به دشت تشنه مردن به از این تباه کاری


- ۷ -

آیینه (۱۳۹۳)

چشم چو بر هم زدم، آینه ام پیر شد

دیده ی آیینه گُم در دلِ تصویر شد

جان که چو آهن دمی رویِ فلک می نمود

از دَمِ آهنگران حلقه ی زنجیر شد

آه که آیینه را زنگِ نَفَس می زدود

در نیِ خونینِ غم ناله ی شبگیر شد

آن همه نقشم نمود آینه در صبحدم

ناگه از آن نقش خوش دیده و دل سیر شد

چنگِ فلک آن چه در پرده ی عشاق زد

نغمه ی ناساز آن بغض نفسگیر شد

ناز نمودی چو با آینه طوطی صفت

وقت تماشا گذشت، فصلِ سخن دیر شد


- ۸ -

آن (۱۳۹۴)

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد – حافظ


چه بگویمت دل ای دل به زبانِ بی زبانی

که نه این اشاره خواندند به ترجمان زمانی

نه به رمز می نگارند چنین لطیف رازی

نه به دستِ کس سپارند از این قلم نشانی

به دو تار گه نوازند به یاد آن مقامی

به خیال گاه بندند به هیأتش گمانی

نرسد به گَردِ راهش کف و کلکِ خوشنویسان

چو کنند وصفِ رویش به کلام امتحانی

شب و روز چون بگردد به مدارِ رویِ آنی":

که ز ماه و مهر دارد به جمال آسمانی؟"

:"همه روز بر گُدازد دلِ بی دلان ز نامش،

همه شب به جلوه آرد ز ستاره کهکشانی".

چه بیارمت دل ای دل ز جهانِ بی نشانی

تو شنیده ای کس آرد ز بهشت ارمغانی؟


- ۹ -

رؤیا (۱۳۹۷)


-یک-

خواب دیدم که خواب خواهم دید

کوزه را پُر شراب خواهم دید

لحظه ای مانده تا طلیعه ی ماه

قایقی را بر آب خواهم دید

-دو-

خواب دیدم که خواب می بینم

خواب رؤیایِ ناب می بینم

دو قدم مانده تا طلوع نسیم

کوزه را پر شراب می بینم

-سه-

خفته بودم ولی ندیدم خواب

کوزه ای بود و اَندَر او نه شراب

شوکرانی زدم به شادی بخت

نغمه نامد ز ساز بی مضراب

-چهار-

خواب رفت و خیال ماند و خراب

ماند هشیار چشم مست شراب

کوزه را بخت خفته خالی کرد

مست ماندیم با خیال سراب

-پنج-

کوزه را خواب بر زمین زد و رفت

پشت پایی به آن و این زد و رفت

خفته را خنده ای به لب بنشست

پوزخندی به کُفرِ دین زد و رفت

-شش-

خواب آمد نخفت دَیارّی

پرده را می درید بیداری

می شکفت، عاشقان! گل از گلِ باغ

گل مستی ز باغ هشیاری.

Comments


bottom of page