top of page
  • jshirani1

پُشتِ زبان

Updated: Apr 9
















غُربت را

در پُشتِ زبان

پنهان کردن است این

که می نویسم

از

میهنِ دیروز

و

هجرِ جگرسوز.

کجایِ این جهانِ خسته

ایستاده ام

به تماشایِ

کدامین چشم اندازِ

تیره؟

نگاه

از دود و مِه

انباشته است

و

جان

آغشته ی

یاد-اندوهی به فراخیِ اندیشه

که اندیشناکِ

مرگِ غریبی است

در

پُشتِ مِه نشسته

به انتظار.

دیده گشودن

به دهشتِ بودن

است

و

گذشتن از دالانِ اضطراب

و

بردنِ بر دوش

شب را تا نیمه

نیمه ی شب را

تا سَحَر

سراسیمه.

نه نقشی می زند

این

رخسارِ غبارآلوده

در آیینه

و نه

سایه می افکند

این

کالبَدِ بی نا

بر معبرِ باران-شسته ی

بی مهتاب.

جهانِ بی سراب

جهانِ بی فریب.

چه غوغاشوبی است

در

پسِ پُشتِ

این

زبان.

Comments


bottom of page