top of page
  • shahradrodman

پیر عریان

Updated: Jan 21



جمشید شیرانی کتابناک – چهارم مرداد ۱۳۹۴

زندگی و ترانه های باباطاهر همدانی

جمشید شیرانی

پنسیلوانیا - زمستان ١٣٨٩


به پدرم حسین شیرانی ١٣٧٠-١٣٠١

به پاس و یاد صفای بی غش عشایری اش

و به مادرم پوراندخت شیرانی (شاهین) ١٣٥٦ -١٣١٢

که سینه اش اقیانوس محبت بود

و با یاد آن خاک که هنوز ریشه های مرا در خود می پرورد.


وطن! ای کاش چون من در نمانی

جوانی را به غربت نگذرانی

جوانی گر به تلخی رفت، ای کاش

به پیری قدر یارانت بدانی


وطن! آگه نه ای از روزگارم

اگر جویی به غربت در چه کارم:

"به روز از آتش مهرت گدازم

به شب در بستر غم ژاله بارم"


وطن! دیروز بودی در خیالم

هم امروز از غمت بشکسته بالم

غم فردا ندارم چون ز هجرت

سر آید قصه ی رنج و ملالم


وطن! در قلب من مأوا گزیدی

از این حفره به آن حفره خزیدی

چو نامت بر لبانم رفت، آیا

تپش های دلم را می شنیدی؟

پیش گفتار

چیزی حدود یک هزاره از حضور احتمالی عارفی وارسته و ترانه سرایی شوریده به نام نامی باباطاهرعریان همدانی می گذرد و هنوز کاوشگران و باستان شناسان وطنی و بیگانه عمر عزیز خود را بی دریغ صرف جستجوی او، ترانه هایش، افکارش، زبانش، وبیش از هر چیز تاریخ تولد و مرگش می کنند. حاصل این تلاش ها را می توان به این صورت خلاصه نمود: باباطاهرعریان (یا شخص دیگری به همین نام) احتمالاً وجود داشته، لُر یا کُرد یا همدانی (یا همه با هم) بوده، چند دو بیتی به شیوه ی نگارشی نا آشنا به نام او در تذکره ها ثبت است و برخی معتقدند که او بر زبان عربی هم تسلط داشته و کلمات قصاری هم به آن زبان گفته است. سال و یا حتی دهه ی تولد و مرگ او دانسته نیست و هیچ یک از تاریخ های پیشنهاد شده از سوی علما مبتنی بر شاهدی موثق نیست و هر آن چه در باره ی زندگی او در کتاب ها و تذکره ها به صورت تکراری نوشته اند با عقل سلیم جور در نمی آید. جستجوی بی امان برای یافتن نسخه های "معتبر" ترانه های اوهم تنها ما را به کشف نمونه هایی از دو بیتی ها رسانده که تنها با استفاده از فرمول های پیچیده ی حساب احتمالات می توان درصد احتمال انتساب آن ها را به باباطاهر حدس زد. با این وجود در اندیشه ی تاریخی - ادبیِ ما ایرانی ها، بابا طاهر عریان همدانی شخصیتی حقیقی با آرامگاهی مشخص است و ما او را تواناترین ترانه سرای تاریخ ادب فارسی می دانیم. به علاوه هر چه دو بیتی ساده، دل نشین و نغز(و گاهی عاری از این ویژگی ها) که بتوان آن را به گویش روستاییِ خراسانی خواند متعلق به اوست. چه دلیلی از این متقاعد کننده تر که این دو بیتی ها سال ها به نام باباطاهر ورد زبان فارسی زبانان بوده و اساتید مسلم ادب و موسیقی آن ها را به نام بابا طاهر عریان همدانی دکلمه کرده یا با صدای خوش و دلنشین به آوازخوانده اند.

اما مطلبی که در این میان کمتر مورد توجه قرار گرفته است آن است که تمام باباطاهرها و دو بیتی های نغز آن ها متعلق به بخش شفاهی تاریخ ادبیات این سرزمین است و بنا به تعریف این گونه ادبیات که به جای صفحه ی کتاب بر پرده ی دل نوشته می شود مدام در حال تحول و تغییر است و با زبان تکامل می یابد بدون آن که ظرافت های ساختاری و معنوی خود را از دست بدهد و یا طراوت و تازگی آن از میان برود. این ادبیات جاودانی و نامیرا را لاجرم می باید در میان همین مردم و به زبان همین زمان جستجو کرد. در همین زبان این زمان است که این ترانه های تحول یافته به سادگی لطیف ترین احساس های عاشقانه و عمیق ترین اندیشه های ناب انسانی را در کنار یکدیگر قرار می دهند و از عشق، بی نیازی، درک یگانگی هستی و تلاش بی وقفه در سیر تکامل معنوی انسان سخن می گویند و خواننده را به علو طبع، آزاد اندیشی، احترام به باورهای دیگران و مبارزه با مال اندوزی و قدرت طلبی و بندگی در برابر بت های خاکی و فراخاکی فرا می خوانند. گرچه بدون شک این هدیه های بی نظیرریشه در آرزوهای فرازمانی انسانی دارد که در پرآشوب ترین پهنه ی این کره ی خاکی زیسته است اما در هیچ زمانی تا این حد و با این چنین فوریتی نیازمند درک و شناخت نبوده است. بی شک شناسایی و معرفی و تأکید دوباره بر وجوه ارزشمند فرهنگی ضامن بازنگری مثبت و جهت گیری مفید در گذار از وضعیت پیچیده ی ما در جهان بی حوصله ی کنونی است.

دو بیتی هایی که در این مجموعه به نام باباطاهر آمده است گزیده ای است از میان صدها ترانه که در کتاب های موجود به صورت ملغمه ای نامتجانس از افکار پراکنده، گویش های مختلف و حتی اوزان متفاوت درج شده است. سعی من در انتخاب این ترانه ها آن بوده که مجموعه ای نسبتاً یک پارچه تهیه کنم که در آن علاوه بر رعایت شکل و وزن دو بیتی ها، لحن، لهجه و اندیشه ی موجود در آن ها انسجام نسبی داشته باشد. به همین جهت معیار انتخابِ محتوایِ ترانه ها، عشق، ظرافت گفتار، عادت شکنی، و احترام به زندگی، تنوع آرا و آزادی فطری انسان بوده است.

گرچه مطالعه در باره ی زبانی که باباطاهر احتمالاً به آن سخن می گفته و لاجرم دوبیتی های خود را می سروده کمترین ربطی به آن چه امروزه ترانه های او نامیده می شود ندارد و گرچه - همان طور که قبلاً گفته شد - در مورد زندگی او اطلاع زیادی در دست نیست، حاصل تلاش محققین در این دو مورد را در دو پیوست آورده ام که خواننده کنجکاو را از جستجو در منابع کمیاب بی نیاز نماید.

اندیشه های باباطاهر

از مطالعه ی دوبیتی ها و گفتارهای کوتاه باباطاهر به این نتیجه رسیده اند که وی عارفی کامل بوده که مراحل مختلف سیر و سلوک معنوی را طی کرده و به مقام مرادی و پیری در عرفان رسیده بوده است. برخی از محققان او را در زمره ی درویش های اهل حق شمرده اند. به شهادت محققان بزرگ، اندیشه های باباطاهر - در مقام مقایسه - به هیچ عنوان چیزی از آنِ بزرگانی چون حکیم عمر خیّام کم ندارد. ولادیمیرمینورسکی در مورد اهمیت سروده های باباطاهر می گوید: "هرگاه فیتزجرالد دیگری پیدا می شد او [باباطاهر] را هم سایه و هم دوش خیام به جهانیان معرفی می کرد".

از جلوه های برجسته ی این ترانه ها یکی سادگی و روانی گفتار است که آن را به راحتی در اختیار تمام اقشار قرار می دهد. ترانه ی زیر نمایان گر میزان سادگی و روانی این سروده هاست:

چه خوش نامهربانی هر دو سر بی

که یک سر مهربانی درد سر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی از آن شوریده تر بی.

اما با وجود نهایت سادگی، صور خیال (تصویرپردازی) این ترانه ها به طرز غریبی لطیف، دلنشین و عادت شکن است:

عزیزا! کاسه ی چشمم سرایت

میان هر دو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خار مژگانم به پایت.


بشم واشم از این عالم به در شم

بشم از چین و ماچین دورتر شم

نویسم نامه ای بر یار جانی

که این دوری بسه یا دورتر شم.

کلام غالبِ باباطاهر، عشق و اهمیت آن در زندگی انسان است، چنان که می گوید:

دلی دارم خریدار محبت

کزاو گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل

ز پود محنت و تار محبت.


عشق اما در کلام باباطاهر منحصر به عشق عرفانی و فراطبیعی نبوده و جلوه های محرز جمال پرستانه داشته و تعظیمی است در برابر زیبایی و جوانی که روی دیگر سکه ی مرگ هستند:

بهار آمد به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

سر قبر جوانان لاله روید

دمی که گلرخان آیند به گلگشت.

اهمیت این عشق چنان است که تمامی نیازهای انسان را برآورده می کند و او را از جلوه های گذرا و سطحی زندگی (که ضامن حرص، حسد، ستم و خود پرستی است) بی نیاز، چرا که سهم انسان در زندگی کوتاهش عاقبت حاصلی مادی نیست:

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

به تخت ار پادشاهی عاقبت هیچ

گرت ملک سلیمان در نگین است

درآخر خاک راهی، عاقبت هیچ.

اما این عشق - که جوهر بیدار زندگی است - به سادگی به دست نمی آید و حاصل تلاش و کوششی هدفمند و گاهی طاقت فرسا است. زندگی اما بدون این تلاش، بی معنی و نامفهوم است. انسان باید همچون باغبانی که حاصل تلاش خود را بر جا می گذارد و می گذرد بذر عشق و دوستی بکارد و نپرسد که آیا این زندگی کوتاه ارزش این تلاش طاقت سوز را دارد یا نه و تنها نگرانی او آن باشد که زمان برای این کار کوتاه است:

بدیدم برزگر نالان در این دشت

به خون دیدگان آلاله می کَشت

همی کَشت و همی گفت ای دریغا

که باید کَشتن و واهَشتن این دشت


الهی آتش عشقم به جان زن

شرر زان شعله ام بر استخوان زن

چو شمعم برفروز از آتش عشق

بر آن آتش دلم پروانه سان زن.

اما ثمره ی اصلی این تلاش بی وقفه و خدمت عاشقانه رسیدن به علو طبع و درک گونه گون بودن اندیشه ها و باورها و طرد مطلق گرایی و تعصب کور است که درون مایه ی تمامی درگیری ها و ستیزه ها در سرتاسر تاریخ بشر است. رسیدن به کمال معنوی از راه های بسیاری می تواند حاصل شود و لزومأ در انحصار قوم خاصی نیست:


یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آن چه را جانان پسندد.

علاوه بر آن هر کس در نهایت مسئول سرنوشت خویش است و محدودیت ذاتی اختیارات انسان از او موجودی منفعل و تسلیم تقدیر شده نمی سازد. انسان می باید در برابر نیروهایی که او را به تسلیم محض دعوت می کنند ایستادگی نماید:

مکن کاری که بر پا سنگت آید

جهان با این فراخی تنگت آید

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

ترا از نامه خواندن ننگت آید


اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده ای صد گونه نعمت

یکی را قرص جو آلوده در خون.

وچنین مسئولیت خطیر انسان بودن را در حال و هوایی می پذیرد که علایق دنیوی، مانند شهوت قدرت طلبی و به هر قیمتی حتی با ارتکاب جنایت خود را بر تخت حکومت نگاه داشتن، هرگزتوان فریفتن او را ندارند:

به گورستان گذشتم صبحگاهی

شنیدم ناله و افغان و آهی

بدیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی.

هرچند باباطاهر(یا باباطاهرها) مسئولیت جانکاه آگاه بودن را به جان خریده است اما تلاش نمی کند تا از این رهگذربرای خود قبایی و ردایی بدوزد. او آگاهی و به دنبال گوهر یکتای عشق بودن را سرنوشت ناگزیر خود می داند چندان که درشب خیالِ این عشق را در آغوش میکشد، در بیداری نقش او را در دیده میهمان می کند و شباروز از تب آن می سوزد:


نسیمی کز بن آن کاکل آید

مرا خوش تر ز بوی سنبل آید

چو شب گیرم خیالش را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آید


ز دل نقش جمالت در نشی یار

خیال خط و خالت در نشی یار

مژه کردم به گِردِ دیده پرچین

که خون ریزد خیالت در نشی یار


بی تو سر در گریبانم شب و روز

سرشک از دیده بارانم شب و روز

نه تب دارم نه جایم می کند درد

همی دانم که نالانم شب و روز.

دوبیتی های باباطاهر

باباطاهر را می توان در اساس راه گشای شیوه ی بیانی دانست که به طرزی موجز و مؤکد تصویری را که در آیینه ی دل نقش بسته است مانند یک نقاشی زیبا جاودانی می کند. خود او قرن ها نامی نمادین برای فرشته ی الهام بخشی بوده که پارسی زبانان را به ترسیم این نقوش دعوت نموده است. گرچه در تاریخ ادبیات ایران دوبیتی سرا کم نبوده است اما جاودانگی نام باباطاهر نشان می دهد که گرایش مردم به آن ها صرفاً معلول شکل ظاهری این سروده ها نبوده است. شاید در هیچ نمونه ی دیگری از شعر فارسی نتوان لطافت احساس، بداعت تشبیه، سادگی کلام و صداقت گفتار را این چنین در کنار هم دید.

تن محنت کشی دارم خدایا

دل حسرت کشی دارم خدایا

ز شوق مسکن و داد غریبی

به سینه آتشی دارم خدایا


دلی دارم خریدار محبت

کزاو گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل

ز پود محنت و تار محبت


شب تاریک و سنگستان و من مست

قدح از دست من افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست


بود درد من و درمانم از دوست

بود وصل من و هجرانم از دوست

اگر قصاب از تن برکَنَد پوست

جدا هرگز نگردد جانم از دوست


نمی دانم دلم دیوانه ی کیست

کجا می گردد و در خانه ی کیست

نمی دانم دل سرگشته ی من

اسیر نرگس مستانه ی کیست


دلی همچون دلِ نالان ما نیست

غمی همچون غمِ هجران ما نیست

اگر دریا، اگر ابرِ بهاران

حریفِ دیده ی گریانِ ما نیست


تو دوری از برم دل در برم نیست

هوای دیگری اندر سرم نیست

به جان دلبرم کز هر دو عالم

تمنای دگر جز دلبرم نیست


بدیدم برزگر نالان در این دشت

به خون دیدگان آلاله می کَشت

همی کَشت و همی گفت ای دریغا

که باید کَشتن و واهَشتن این دشت


بهار آمد به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

سر قبر جوانان لاله روید

دمی که گلرخان آیند به گلگشت


عزیزا! کاسه ی چشمم سرایت

میان هر دو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خار مژگانم به پایت


اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

به تخت ار پادشاهی عاقبت هیچ

گرت مُلک سلیمان در نگین است

درآخر خاک راهی، عاقبت هیچ


دلم بی وصل تو شادی مبیناد

به غیر از محنت آزادی مبیناد

خراب آباد دل بی مقدم تو

الهی هرگز آبادی مبیناد


ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد


سرم چون گوی در میدان بگردد

دلم نَز عهد و نَز پیمان بگردد

اگر دوران به نااهلان بماند

نشینم تا دگر دوران بگردد


یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آن چه را جانان پسندد


دلم میل گل باغ تو دارد

سراسر سینه ام داغ تو دارد

بشم آلاله زاران دل کنم شاد

ببینم لاله هم داغ تو دارد؟


سرم سودای گیسوی تو دارد

دلم مهر مه روی تو دارد

اگر چشمم به ماه نو کند میل

نظر بر طاق ابروی تو دارد


غمت در سینه ی من خانه دارد

چو جغدی جای در ویرانه دارد

فلک هم در دل تنگم نهد باز

هر آن اندُه که در انبانه دارد


غم عشقت بیابان پرورم کرد

هوای بخت بی بال و پرم کرد

به من گفتی صبوری کن صبوری

صبوری طُرفه خاکی بر سرم کرد


دل عاشق به پیغامی بسازد

خمارآلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد


دگر شب شد که من جانم بسوزد

گریبان تا به دامانم بسوزد

برای کفر زلفت ای پریروی (برای خاطر یک سبز رنگی)

همی ترسم که ایمانم بسوزد


دلت ای سنگدل برما نسوزد

عجب نبود اگر خارا نسوزد

بسوزم تا بسوزانم دلت را

در آتش چوب تر تنها نسوزد


بلا رمزی ز بالای تو باشد

جنون سّری ز سودای تو باشد

به صورت ها فریبا این جهان نیست

که پنهان در تماشای تو باشد


نوای ناله غم اندوته داند

عیار زّرخالص بوته داند

بیا پروانه تا با هم بسوزیم (بود سوته دلان با هم بنالیم)

که حال سوته دل دل سوته داند


بی تو یک دم دلم خرّم نماند (جدا از تو دلم یک دم نماند)

وگر روی تو بینم غم نماند (وگر ماند همی بی غم نماند)

اگر درد دلم قسمت نمایند

دل بی درد در عالم نماند


دلا خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن گروهی این پسندند


مرا نه سر ، نه سامان آفريدند

پريشانم، پريشان آفريدند

پريشان خاطران رفتند در خاك

مرا از خاك ايشان آفريدند


خوشا آنان که سودای تو دارند

که سر پیوسته در پای تو دارند

به دل دارم تمنای کسانی

که اندر دل تمنای تو دارند


خوشا آنان که از پا سر ندانند

میان شعله خشک و تر ندانند

کنشت و کعبه و بتخانه و دیر

سرایی خالی از دلبر ندانند


مکن کاری که بر پا سنگت آید

جهان با این فراخی تنگت آید

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

ترا از نامه خواندن ننگت آید


خوش آن ساعت که یار از در درآید

شب هجران و روز غم سرآید

ز دل بیرون کنم دل را به صد شوق

همی گویم که جایش دلبر آید


غم عشق توکی در هر سر آید

همایی کی به هر بوم و بر آید

ز عشقت سرفرازان کام یابند

که خور اول به کهساران بر آید


نسیمی کز بُن آن کاکل آید

مرا خوش تر ز بوی سنبل آید

چو شب گیرم خیالش را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آید


سه درد آمد به جانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

غم یار و غم یار و غم یار


ز دل نقش جمالت در نَشی یار

خیال خط و خالت در نَشی یار

مژه کردم به گِردِ دیده پَرچین

که خون ریزد خیالت در نَشی یار


آلاله ی کوهسارانم تویی یار

بنفشه جوکنارانم تویی یار

آلاله ی کوهساران هفته ای بی

امید روزگارانم تویی یار


من آن پیرم که خوانندم قلندر

نه خان دارم نه مان دارم نه لنگر

چو روز آید برآیم گِردِ گیتی

چو شب آید به خشتی وانهم سر


دلا اصلاً نترسی از ره دور

دلا اصلاً نترسی از ته گور

دلا اصلاً نمی ترسی که روزی

شوی بنگاه مار و لانه ی مور


جُره بازی بُدم رفتم به نخجیر

سیه چشمی بزد بر بالِ من تیر

دلا غافل مچر در کوهساران

هر آن غافل چرد غافل خورد تیر


بی تو سر در گریبانم شب و روز

سرشک از دیده بارانم شب و روز

نه تب دارم نه جایم می کند درد

همی دانم که نالانم شب و روز


خداوندا به فریاد دلم رس

کس بی کس تویی من مانده بی کس

همه گویند طاهر کس نداره

خدا یار منه چه حاجت کس


منم آن آذرین مرغی که در حال

بسوزم عالم ار بر هم زنم بال

مصّور گر کشد نقشم به دیوار

بسوزد خانه از تأثیر تمثال


خدایا داد از این دل داد از این دل

که یک دم من نگشتم شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

برآرم من دو صد فریاد از این دل


خدایا خسته و زارم از این دل

شب و روزان در آزارم از این دل

من از دل نالم و دل نالد از من

ز من بستان که بیزارم از این دل

مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل

همیشه دم به جنگی ای دل ای دل

اگر دستم فُتی خونت بریزم

ببینم تا چه رنگی ای دل ای دل


دو زلفانت بود تار ربابم

چه می خواهی از این حال خرابم

تو که با من سر یاری نداری

چرا هر نیمه شب آیی به خوابم؟


به روی دلبری گر مایلستم

مکن منعم گرفتار دلستم

خدا را ساربان آهسته می ران

که من وامانده ی این قافلستم


ز دست چرخ گردون داد دارم

هزاران ناله و فریاد دارم

نشسته دلستانم با خس و خار

دل خود را چگونه شاد دارم؟


غم عشق تو مادرزاد دارم

نه از آموزش استاد دارم

خوشم با آن که از جمله غم تو

خراب آباد دل آباد دارم


من از جور بتان دل ریش دارم

ز لاله داغ بر دل بیش دارم

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

من از خجلت سری در پیش دارم


هزاران غم به دل اندوته دارم

به سینه آتشی افروته دارم

به یک آه سحرگاه از دل تنگ

هزاران مدعی را سوته دارم


دلی نازک بسان شیشه دارم

اگر آهی کشم اندیشه دارم

سرشکم گر بود خونین عجب نیست

من آن نخلم که در خون ریشه دارم


اگر آیی به جانت وانوازم

وگر نایی به هجرانت گدازم

تو هر دردی که داری بر دلم نه

بمیرم یا بسوزم یا بسازم


به آهی گنبد خضرا بسوزم

فلک را جمله سرتا پا بسوزم

دو عالم سوزم ار کارم نسازی

چه فرمایی، بسازی یا بسوزم؟


بشم واشم از این عالم به در شم

بشم از چین و ماچین دورتر شم

نویسم نامه ای بر یار جانی

که این دوری بسه یا دورتر شم


بی تو گلشن چو زندانه به چشمم

گلستان آذرستانه به چشمم

بی تو آرام و عمر و زندگانی

همه خواب پریشانه به چشمم


دلم دور است و احوالش ندانم

کسی خواهم که پیغامش رسانم

خداوندا ز مرگم مهلتی ده

که دیداری به دیدارش رسانم


قلم بتراشم از هر استخوانم

مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پرده ی دل

نویسم بهر یار مهربانم


به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تو بینم


بیا سوته دلان گرد هم آییم

سخن واهم کنیم غم وانماییم

ترازو آوریم غم ها بسنجیم

هر آن سوته تریم سنگین تر آییم


اگر مستانه مستیم از تو ئیمان

وگر بی پا و دستیم از تو ئیمان

اگر گبریم و ترسا ور مسلمان

به هر مذهب که هستیم از تو ئیمان


الهی آتش عشقم به جان زن

شرر زان شعله ام بر استخوان زن

چو شمعم برفروز از آتش عشق

بر آن آتش دلم پروانه سان زن


دلا چونی دلا چونی دلا چون

جگرخونی جگرخونی جگرخون

به دست مهوش لیلی نژادی

چو مجنونی چو مجنونی چو مجنون


اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده ای صد گونه نعمت

یکی را قرص جو آلوده در خون


بیا جانا دل پر درد من بین

سرشک سرخ و رنگ زرد من بین

غم مهجوری و درد صبوری

بیا بر جان غم پرورد من بین

دلی دارم که بهبودش نمی بو

نصیحت می کنم سودش نمی بو

ببادش می دهم نَش می برد باد

در آتش می نهم دودش نمی بو


دلی دارم چو مرغ پا شکسته

چو کشتی بر لب دریا نشسته

همه گویند طاهر تار بنواز

صدا چون می دهد تار گسسته


ندانم لوت و عریانم که کرده

خودم جلاد و بی جانم که کرده

بده خنجر که تا سینه کنم چاک

ببینم عشق با جانم چه کرده


دلم میلِ گلِ باغِ تو داره

درونِ سینه ام داغِ تو داره

بشم آلاله زاران لاله چینم

ببینم لاله هم داغِ تو داره؟


دلی دارم ز عشقت گیج و ویژه

مژه بر هم زنم سیلابه خیژه

دل عاشق مثال چوب تر بی

سری سوزه سری خونابه ریژه


درخت غم به جانم کرده ریشه

به درگاه خدا نالم همیشه

عزیزان قدر یکدیگر بدانند

اجل سنگ است و آدم مثل شیشه


اگر دل دلبره دلبر کدامه

وگر دلبر دله دل را چه نامه

دل و دلبر به هم آمیته بینم

ندانم دل که و دلبر کدامه


خدایا دل بلا بی دل بلا بی

گنه چشمان کنند دل مبتلا بی

اگر چشمان نبینند روی زیبا

چه داند دل که دلبر در کجا بی


غم عالم نصیب جان ما بی

به دور ما فراغت کیمیا بی

رسد آخر به درمان درد هر کس

غم ما بین که دردش بی دوا بی


مدامم دل پر آذر دیده تر بی

خم عیشم پر از خون جگر بی

به بویت زندگی یابم پس از مرگ

ترا گر بر سر خاکم گذر بی


هر آن باغی که دارش سر به در بی

مدامش باغبان خونین جگر بی

بباید کندنش از بیخ و از بن

اگر بارش همه لعل و گهر بی


چه خوش نا مهربانی هر دو سر بی

که یک سر مهربانی درد سر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی از آن شوریده تر بی


به دریای غمت دل غوطه ور بی

مرا داغ فراقت بر جگر بی

به چشمم قطره های اشک خونین

تو گویی لاله ی باغ نظر بی


سیه بختم که بختم واژگون بی

سیه روزم که روزم تیره گون بی

شدم محنت کش کوی محبت

ز دست دل که یارب غرق خون بی


من آن شمعم که اشکم آذرین بی

کسی کش سوته دل اشکش چنین بی

همه شب سوزم و گریم همه روز

ز تو روزم چنین شامم چنین بی


بهار آید به هر شاخی گلی بی

به هر باغی هزاران بلبلی بی

به هر مرزی نیارم پا نهادن

مباد از من بتر سوته دلی بی


دو چشمانت پیاله پر ز می بی

دو زلفانت خراج ملک ری بی

همی با ما کنی امروز و فردا

نمی دانم که فردای تو کی بی


اگر دردم یکی بودی چه بودی

اگر غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم حبیبی یا طبیبی

از این هر دو یکی بودی چه بودی


خدایا دل ز من بستان به زاری

نمی آید ز من بیمارداری

نمی دانم لب لعلش به خونم

چرا تشنه ست با این آبداری


مرا دیوانه و شیدا تو داری

مرا سرگشته و رسوا تو داری

نمی دانم دلم دارد کجا جا

همی دانم که در دل جا تو داری


مسلسل زلف بر رخ ریته داری

گل و سنبل به هم آمیته داری

پریشان چون کنی آن تار زلفان

به هر تاری دلی آویته داری


دل دیوانه ام دیوانه تر شی

خراب خانه ام ویرانه تر شی

کشم آهی که گردون را بسوزم

که آه سوته دیلان کارگر شی


من آن اسپیده بازم همّدانی

که لانه دارم اندر کُه نهانی

به بال خود پرم کوهان به کوهان

به چنگ خود کنم نخجیربانی


نگارینا دل و جانم تو دانی

همه پیدا و پنهانم تو دانی

نمی دانم که این درد از که دارم

همی دانم که درمانم تو دانی


دلی همچون دل نالان ما نی

غمی همچون غم هجران ما نی

اگر دریا اگر ابر بهاران

حریف دیده ی گریان ما نی


بمیرم تا تو چشم تر نبینی

شرار آه پر آذر نبینی

چنان از آتش عشقت بسوزم

که از من رنگ خاکستر نبینی


به گورستان گذشتم صبحگاهی

شنیدم ناله و افغان و آهی

بدیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی


تو که نازنده بالا دلربایی

تو که بی سرمه چشمان سرمه سایی

تو که مُشکین دو گیسو در قفایی

به من گویی که سرگردان چرایی؟


عزیزان از غم و درد جدایی

به چشمانم نمانده روشنایی

به درد غربت و هجرم گرفتار

نه یار و همدمی نه آشنایی


فلک در قصد آزارم چرایی

گلم گر نیستی خارم چرایی

تو که باری ز دوشم بر نداری

میان بار سربارم چرایی


تو که نوشم نه ای نیشم چرایی

تو که یارم نه ای پیشم چرایی

تو که مرهم نه ای زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی

پیوست یک - زبان و زیستگاه باباطاهر

در کتاب های قدیمی دو بیتی هایی به لهجه ی لُری درج است که به گفته ی دانایان نمونه هایی از وجه اصلی ترانه هایی ست که منسوب به باباطاهر است. برای مثال:

من آن پیرُم که خَوانَندَم قَلَندر

نه خانَم بی نه مانَم بی نه لَنکَر

رُو هَمَّه رُو وَرایَم کِردِ کیتی

شَو دَرَاَیه وّ اَو سنکی نهم سر

این گونه سروده ها را مجموعاً به نام فهلویات (ترانه های سرزمین فهله) می شناسند. فهله (معّربِ پهلو) نام سرزمینی است که قوم ماد در آن سکونت داشته و شامل اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند، و آذربایجان بوده است. این سرزمین با همین نام در اشعار قدیمی مورد اشاره قرار گرفته است. برای مثال به بیت زیراز شاهنامه فردوسی - در داستان سهراب - می توان اشاره نمود:

یکی لشگر آمد ز پهلو به دشت که از گَردِ ایشان هوا تیره گشت

فهلوی یا پهلوی نوع تحول یافته ی زبانی است که در میان اقوام ایران باستان رواج داشته است و در اساس ملغمه ای از زبان امپراتوری ماد و هخامنشی، پس از تصرف سرزمین ماد توسط کوروش، بوده است. از زبان مادی، شیوه ی گفتاری و نوشتاری آن، آگاهی چندانی در دست نیست. زبان شناسان تنها تعداد اندکی واژه را، که اغلب نام های خاص هستند، از آن زبان مادی می دانند. اما به عقیده ی صاحب نظران تأثیر زبان مادی بر زبان پهلوی بیش از تأثیر پارسی باستان بر آن بوده است. فارسی میانه، با اختلاف های قابل ملاحظه ای، زبان رایج درشمال شرقی (اشکانی یا پارتی)، جنوب غربی (ساسانی یا پارسی) و غرب (پهلوی) سرزمین پهناور ایران بوده است. گرچه در تقسیم بندی های زبان فارسی میانه گاهی از پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی نیز سخن می رود، به طور کلی لفظ پهلوی به همان زبان رایج در غرب ایران که شامل گویش های لری، کردی، آذری و رازی (زبان اهل ری) بوده است اطلاق می شود. در شعر فارسی اشاره های زیادی به زبان پهلوی (پهلوانی) هست که از میان آن ها می توان نمونه های زیر را ارایه کرد:

لحن اورامن و بیت پهلوی زخمه ی رود و سماع خسروی (شمس قیس رازی)

همان بیوراسپش همی خواندند چنین نام بر پهلوی راندند

کجا بیور از پهلوانی شمار بود در زبان دری ده هزار

همه بارشان دیبه ی خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی

نگه کن سحرگاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتن پهلوی

پس آن گه بگفت از من ار بشنوی به شعر آری از دفتر پهلوی

چنین گفت گوینده ی پهلوی شگفت آیدت کاین سخن بشنوی

نگر آن که گفتار او بشنوی اگر پارسی گوید ار پهلوی (فردوسی)


روزیست خوش و هوا نه سردست و نه گرم

ابر از رخ گلزار همی شوید گرد

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

فریاد همی کند که می باید خورد (خیام)


سرود پهلوی در ناله ی چنگ فکنده سوز آتش در دل سنگ

پس آن گه کردشان در پهلوی یاد که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد

پهلوی خوان پارسی فرهنگ پهلوی خواند بر نوازش چنگ

سخن را نشان جست بر رهبری ز یونانی و پهلوی و دری (نظامی)

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می داد دوش درس مقامات معنوی (حافظ)

یک دو بیتی نیز به خود باباطاهر منتسب است که در آن مستقیماً به زبان پهلوی اشاره شده است:

خدایا عشق طاهر بی نشان بی

که از عشق بتان بی پا سرستم

زبان پهلوی را اوستادم

کتاب عاشقی را مسطرستم.

ترانه های باباطاهر در اصل به گویش پهلوی (لری، کردی یا همدانی) بوده و به مرور زمان و با سلطه ی زبان دری و گویش خراسانی به صورت کنونی در آمده است. برای آگاهی از نحوه ی تحول ترانه ها می توان به نمونه ی زیر اشاره کرد:

من آن پیرُم که خَوانَندَم قَلَندر

نه خانَم بی نه مانَم بی نه لَنکَر

رُو هَمَّه رُو وَرایَم کِردِ کیتی

شَو دَرَاَیه وّ اَو سنکی نهم سر

علاوه برگویش محلی لُری، به گفته ی پژوهش گران، باباطاهر به زبان عربی نیز تسلط داشته است و مجموعه ای از قریب ٤٠٠ گفتار کوتاه - در ٢٣ باب - به این زبان به وی منتسب است (٣). عین القضاة همدانی عارف و حکیم بزرگ این کلمات را به فارسی برگردانده و شرحی بر این گفتارها نگاشته است. ادگار بلوشه فرانسوی نیز شرحی بر کلمات قصار باباطاهر در کتابخانه ملی پاریس با عنوان "شرح الفتوحات الربّانیه فی اشارات الهمدانیه" یافته است که نویسنده آن شناخته نیست. هم چنین حاجی ملا سلطان علی گنابادی هم شرحی جدیدتر به نام "ایضاح" بر این کلمات نوشته است.


زادگاه باباطاهر به احتمال قریب به یقین شهر همدان بوده است و بر اساس قرینه های تاریخی وی در همان شهر زیسته و در همان جا دیده ازجهان فروبسته است. مرگ او در نیمه ی دوم سده ی پنجم هجری اتفاق افتاده است. . در دو بیتی زیر باباطاهر به اصلیت همدانی خود اشاره می کند:

من آن اسپیده بازم همّدانی

که لانه دارم اندر کُه نهانی

به بال خود پرم کوهان به کوهان

به چنگ خود کنم نخجیربانی.

آرامگاه باباطاهر در خیابانی به نام او و بر فراز تپه ای در شمال غربی شهرهمدان واقع است (٤). دو بیتی زیر، از جلال همایی، بر مقبره ی باباطاهر نوشته شده است:

آن که شد این روضه اش آرامگاه

پیر اهل عشق باباطاهر است

چشم باطن را در این قدسی مقام

جلوه ی نور حقیقت ظاهر است.

پیوست دو- زندگی رازآلود باباطاهر

طاهرعریان همدانی ملقب به باباطاهریکی از عرفای بزرگ سرزمین کوهستانی غرب ایران درقرن پنجم هجری و در زمان خود و در میان اطرافیانش از احترام ویژه ای برخوردار بوده است. جمله ی بالا احتمالاً شامل تمامی اطلاعاتی است که به طورنسبتأ موثق درمورد زندگی باباطاهر در دست است. اما درمیان کتاب هایی که درمورد این شخصیت عرفانی و ادبی ایران نوشته شده است صفحه های بسیاری به حدسیات و افسانه های باور نکردنی اختصاص یافته (١)، درحالی که حتی تاریخ تولد و وفات باباطاهرهم نا مشخص باقی مانده است (٢). آن چه قطعیت دارد این است که فردی به این نام در بخش پایانی قرن چهارم و نیمه نخست سده پنجم هجری زیسته و با توجه به ترانه های پرشوری که سروده است می توان دریافت که عارفی شوریده بوده است. ظاهراً وی با پوششی اندک درانظار عمومی ظاهر می شده است و ازآن رو لقب عریان گرفته است. عده ای هم بر این باورند که لقب عریان به این علت به وی داده شده که فارغ از تعلقات مادی بوده است. لفظ بابا هم بر آن دلالت دارد که وی از ریش سفیدان و بزرگان فرقه ی درویشی - احتمالاً فرقه ی اهل حق که در غرب ایران پیروان بسیاری داشته است- بوده است. به گواهی برخی از ترانه ها نام او طاهر بوده است، گر چه ظاهراً طاهر های بسیاری - حقیقی و مجازی - در طول تاریخ از این دو بیتی ها سروده اند:

دلی دارم چو مرغ پا شکسته

چو کشتی بر لب دریا نشسته

همه گویند طاهر تار بنواز

صدا چون می دهد تار گسسته


خداوندا به فریاد دلم رس

کس بی کس تویی من مانده بی کس

همه گویند طاهر کس نداره

خدا یار منه چه حاجت کس


خدایا عشق طاهر بی نشان بی

که از عشق بتان بی پا سرستم

زبان پهلوی را اوستادم

کتاب عاشقی را مسطرستم.

در یک دوبیتی، بابا طاهر وجه تسمیه خود را پاکی طینت و روان بودن عشق در رگ های جانش می داند:

دل از آلاله رويان سوته دارم

از اينان در رگ جان نشترستم

مواز روز ازل طاهر بزادم

از آن رو نام باباطاهــرستم.

حضور باباطاهر در سده ی پنجم هجری اتفاقی نیست. آن سده اساساً دورانی شکوه مند برای رشد و گسترش عقاید عرفانی محسوب می شود. بسیاری از عرفای مشهور ایران در همین سده پا به عرصه ی وجود نهادند. اما در میان این عارفان، باباطاهربه واسطه ی ترانه های شورانگیزش مقامی ویژه یافته است. این مطلب را نیز می باید به خاطر سپرد که بر خلاف آن چه برداشت رایج از آن در زمان حاضر است، عرفان کوششی فعال و ارزشمند در راه حفظ زبان، فرهنگ و موسیقی ایرانی پس از حمله اعراب و سپس سلطه ترک ها بر سرزمین ایران بوده است. ورود شعر، موسیقی، نقاشی، رقص و اندیشه های غنایی به فرهنگ اسلامی مرهون همین تلاش عارفان ارجمندی همچون باباطاهر است. اهمیت این کار به ویژه در آنجا مشخص می شود که بیگانکان با همکاری فرصت طلب های داخلی همواره در صدد بودند تا تمامی جلوه های زیبای فرهنگ دیرپای ایران و زبان گویای او را تحت تأ ثیر اعتقادات قشری - و اغلب همراه با تبعیض و تحقیر نژادی - از میان بردارند.

توضیحات

(١) در باره ی زندگی این شخصیتِ به ظاهر حقیقی اطلاع چندانی در دست نیست. در میان منابع قدیمی تنها اندک اشاره هایی به منش، سروده ها و دیگر آثار وی موجود است. همین اشاره ها با مختصر تفاوت هایی در نوشته های پژوهندگان معاصر هم آمده وبه علت نبودن منابع معتبرکمابیش به همان شیوه ی ابتدایی ذکر گردیده است. از جمله این اشاره های عجیب داستانی است که راوندی در کتاب راحت الصدور خود ذکر می کند: «شنيدم كه چون سلطان طغرل بيك به همدان آمد، از اوليا سه پير بودند. باباطاهر و بابا جعفر و شيخ حمشا، كوهكي است در همدان كه آن را خضر خوانند بر آنجا ايستاده بودند سلطان به ايشان نگه كرد پياده شد و با وزير ابونصر الكندري پيش ايشان آمد و دست هاشان ببوسيد. باباطاهر او را گفت: اي ترك با خلق خدا چه خواهي كرد؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمايي. بابا گفت: خدا مي فرمايد: ان الله يأمر بالعدل و الاحسان. سلطان بگريست و گفت چنين كنم. بابا سر ابريقي شكسته كه سال ها از آن وضو كرده بود در انگشت داشت. بيرون كرد و در انگشت سلطان كرد و گفت: مملكت عالم چنين در دست تو كردم ، بر عدل باش! سلطان پیوست آن را در میان تعویذها داشتی و چون مصافی در پیش آمدی در انگشت کردی". بر اساس همین داستان ساختگی و بی اعتبار تولد باباطاهر را در اواخر قرن چهارم و یا ابتدای قرن پنجم دانسته اند چرا که سفر طغرل بیگ به همدان در سال ٤٤٧ هجری بوده است. داستان یاوه دیگری که به او نسبت داده اند از داستان قبلی هم مسخره تر و باور نکردنی تر است: "در همدان به مدرسه ای وارد شد و طلاب علوم را دید که با یکدیگربه مباحثه مشغولند، آرزو کرد که چون آنان قادر به خواندن کتاب شود، و طالبان علم چون او را لری ساده لوح دیدند گفتند که باید نیم شب یخ حوض مدرسه را بشکند و در آب آن غسل کند تا خواندن فراگیرد، و آن چنان کرد و بر خواندن توانا شد." شرح زیر را هم مستقیماً از تذکره ی ریاض العارفین در این جا می آورم تا تأکیدی باشد بر میزان آشفتگی افکار در مورد باباطاهر:

" طاهر همدانی نَوَّرَ اللهُّ روحه. مشهور به باباطاهر عریان و از خاک پاک همدان بوده. او در آن ولایت به دیوانگی شهرت نموده. بلی اوست دیوانه که دیوانه نشد. اغلب اوقات و ایام در بیغوله و غارش مقام. گویند چنان آتشی در دل آن دیوانۀ فرزانه برافروخته و

بنیاد صبر وطاقت او را سوخته بودند که با آنکه برودت هوای آن بلد مشهور است در فصل زمستان در کوه الوند درمیان برف عور نشسته و از گرمی شکایت میکرد و به قدر بیست ذرع اطراف وی برف گداخته و آب میگردید. گویند با عين القضات و خواجه نصير معاصر بوده است و محی الدین لاری صاحب مرآت الادوار این حکایت را به

سید نعمت اللهّ کرمانی نسبت کرده و به نام او نوشته که در کوهستان خراسان در هرات امرای شاهرخ این معنی را از او مشاهده کردند و معاصر بودن او با عين القضات و خواجه نصيرالدین طوسی خطاست. که او در چهارصد و ده وفات یافته و اینان بعد از او بوده اند. غرض، مجذوبی است کامل و مجنونی است عاقل. عاشقی مجرد و عارفی

موحد. سخنانش دوبیتی و به لفظ رازی که در آن زمان اهالى ری و دینور و بیدان تلفظ میکردند واقع و معروف و بسیار اثرناک است. غزلى به نام او مشهور است. بعضی از اشعار آن را در دیوان ملامحمد صوفی مازندرانی مشهور به اصفهانی دیدم."

(٢) یکی از ادیبان معاصر (رشید یاسمی) با توجه به کلمه ی اَلف (به معنی هزار در زبان عربی) در دو بیتی زیر سال تولد باباطاهر را سال هزار میلادی (مطابق با ٣٧٩ هجری) دانسته است!

من آن بحرم که در ظرف آمدستم

چو نقطه بر سر حرف آمدستم

به هر الفی الف قدی بر آید

الف قدم که در الف آمدستم.

(٣) چند نمونه از این جملات کوتاه و پر معنی را به نقل از مقاله ی "کلمات قصار یا اشارات عارف همدانی باباطاهر" به قلم حسین محی الدین الهی قمشه ای در اینجا مشاهده کنید:

کلمه ٥٢ - عارف ظاهری پاکیزه و آراسته و باطنی خرم و با طراوت دارد.

کلمه ٥٦ - پایان دانایی نادانی است و پایان خرد، حیرت و سرگردانی است و پایان بینش پذیرش و تسلیم.

کلمه ١٥٥ - ذکر پنهان آن است که از قلب هم پنهان باشد.

کلمه ١٣٥ - صوت خوش و نغمات لطیف ریسمانی است که دنیا را به آخرت می بندد و شنونده را به سّر آن معنی که جز نامی از آن نمی شناسد رهنمون می شود.

کلمه ١٦٦ - یاد یادآور یاد است.

کلمه ٤٠٧ - سوختن بر دو گونه است: سوختن با نار و سوختن با نور. آن کس که در نار می سوزد به خاکستر مبدل می شود و او را قیمتی نیست. و آن کس که در نور می سوزد چراغی می شود که مردم از او روشنایی می گیرند.

(٤) آرامگاه باباطاهر در شمال غربی همدان بر تپه ای کوچک قرار دارد و لااقل از قرن هشتم به بعد مکانی مقدس به شمار می آمده است. این آرامگاه بالاخره پس از چند بار ترمیم در سال ١٣٤٩ توسط انجمن آثار ملی به شکل فعلی در آمد.

کتابنامه

هدایت، رضاقلی خان. مجمع الفصحا، چاپ سنگی، تاریخ انتشار ندارد.

هدایت، رضاقلی خان. تذکرۀ ریاض ا لعارفين، به كوشش سيد رضی واحدی و سهراب زارع، سال انتشار ندارد.

سلطانعلیشاه، ملا سلطانمحمد. توضیح: شرح فارسی بر کلمات قصار بابا طاهر عریان، کتابخانه صالح حسینیه امیر سلیمانی، چاپ دوم، ١٣٦٣.

دستگردی، وحید. دیوان شعر باباطاهرعریان همدانی. مقدمه منوچهر آدمیت. انتشارات اقبال. تهران ١٣٦٣.

جانزاده، علی. "باباطاهر" در: رباعیات و ترانه های شورانگیز از شاعران ایران. انتشارات جانزاده. تهران ١٣٦٣.

راوندی، محمدبن علی بن سلیمان. راحة الصدور و آیة السرور، سعی و اهتمام محمد اقبال، با حواشی مجتبی مینوی، چاپ دوم، ١٣٦٤.

رمضانی، محسن. باباطاهر عریان. متن فارسی با ترجمه های انگلیسی، فرانسوی و آلمانی. چاپ پیک ایران. تهران ١٣٦٥.

شکیبا، پروین." باباطاهر عریان" در: نگاهی گذرا بر ویژگی ها و دگرگونی های شعر فارسی. شرکت کتاب جهان. پیدمونت (کالیفرنیا) ١٣٦٦.

صادقی، محمد علی. دوبیتی های باباطاهرعریان. انتشارات ققنوس. تهران ١٣٦٧.

دستگردی، وحید. دو بیتی های باباطاهر عریان. انتشارات اسماعیلیان. تهران ١٣٦٩.

صفا، ذبیح اللّه. " باباطاهر عریان" در: تاریخ ادبیات در ایران. انتشارات فردوس. تهران ١٣٧١.

قاسمی، رضا. اندیشه های عرفانی باباطاهر عریان پیر شوریده ی همدان. صوفی (فصلنامه خانقاه نعمت اللهی - لندن) شماره ٢٢، بهار ١٣٧٣ص ٣١- ٢٦.

الهی قمشه ای، حسین محی الدین. کلمات قصار یا اشارات عارف همدانی، باباطاهر. صوفی (فصلنامه خانقاه نعمت اللهی - لندن) شماره ٢٧، تابستان ١٣٧٤ ص ٣١-٢٦.

اذکایی، پرویز. باباطاهرنامه. هفده گفتار و گزینه اشعار. انتشارات توس. تهران ١٣٧٥.

حلبی، علی اصغر. "باباطاهر عریان همدانی" در: مبانی عرفان و احوال عارفان. انتشارات اساطیر. تهران ١٣٧٦ ص ٤٠٣-٣٩٨.

صوفی، لیلا. "باباطاهر عریان" در: زندگینامه شاعران ایران. انتشارات جاجرمی. تهران ١٣٧٨ ص ٥٦- ٤٩.

شاملو، احمد. "باباطاهر عریان" در: ترانه ها. انتشارات نگاه. تهران ١٣٧٩ ص ١٠٥- ٧٥.

شیر محمدی، علی. دو بیتی های کامل باباطاهر. مقدمه احمد محمدی ملایری. انتشارات راضیه. تهران ١٣٨٠.

Comments


bottom of page