top of page
  • jshirani1


Updated: Jan 26

جمشید شیرانی

به ح. ب.

با دوست پا به راه می نهم

هر گام پهنه ی آرامشی است

به وسعتِ انزوا

بی آن که خیال از جاده بگریزد

در جستجوی دوست.

با دوست ره می سپرم

و دل

خسته نمی شود

از این همه پیچ و خم

که پای را می آزماید

و مِهر را مَحک می زند

به نوک خاره و تیغ تاغ.

با دوست در سفرم

و پخته می شوم

در گرمی حضور بی غشِ او

که آتش دل سوزِ مهر را

می افروزد

به محضری

که پناه است و

تن پوشِ ملال.

سخنی نیست

و نه تک سرفه ای

کالبدِ تنهایی بر نیمکت لمیده است


این پرسه را

دیگر باره درنگی نیست.

In Sync

I set foot on the path with a friend,

Each step is a realm of tranquility,

Vast as solitude,

Without the worry of straying from the road,

In search of a friend.

I begin my journey with a friend,

And my heart

Does not grow weary

From all the twists and turns

That test my footing

And examine the seal of affection

With the tip of sharp rocks and thorns of Haloxylon.

I travel with a friend,

And I mature

In the warmth of sincere presence,

Which ignites the fire of love's burning,

To a presence

That is refuge and

A garment against melancholy.

There are no words

Nor a single cough,

The body of solitude lies down on the bench,

And in this stroll

There is no hint of hesitation.


bottom of page