top of page
  • Jamshid Shirani

شهادتنامه: کانتاتا




















اکتاویو پاز

ترجمه جمشید شیرانی

(٢)


واژه ها مبهم اند

و به پدیده های مبهم اشاره دارند.

امّا با اشاره به این و آن،

از ما سخن می گویند.

عشق واژه ای دوپهلوست،

مانند تمامی واژه ها.

واژه نیست،

کاشف این گونه گفته است:

شهود است،

پایه و اوجِ

نردبانِ مکاشفه

- و در فرهنگِ فلورانسی:

یک رخداد نامُنتَظَر

و برای دیگری:

نه فضیلتی

بَل زاده ی آن چه کمال است

- و برای دیگران:

تبی، دردی،

کشمکشی، خشمی، سرگیجه ای،

خیالی.

زاده ی هوس،

کفِّ نَفْس و بی بهرگی حیاتش می بخشد،

  رشکمندی بر می انگیزَدَش،

 سُنّت نابودش می کند.

هدیه ای،

مجازاتی.

خشم، تقدّسی.

گِرِهی: مرگ و زندگی.

زخمی

که سرخْ گُلِ رستگاری است.

واژه ای:

از آن که سخن بگویی، از خود لب گشاده ای.

عشق در تن می آغازد

- در کجا به انجام می رسد؟

اگر پَرهیبی ست

در تن به جسم مبدّل می شود:

اگر تن است

به تلنگری ناپدید می شود.

آینه ی مرگزا:

تصویرِ دلپذیر محو می شود،

تو در درونِ بازتابِ خویش غرق می شوی.

   ضیافتِ سایه ها.

شَبَح:

لحظه چشم دارد و تن،

مرا می نگرد.

درانجامْ زندگی رخسار و نام دارد.

عشق ورزیدن:

تنی را از روانی آفریدن،

روانی را از تنی پرداختن،

از حضورْ خودی ساختن.

عشق ورزیدن:

 دری ممنوعه را گشودن،

رهگذری

که به دیگر سوی زمان می رسانَدَت.

لحظه:

نقطه ی مقابلِ مرگ،

جاودانگیِ شکننده ی ما.

عشق ورزیدن گُم کردنِ خود است در زمان،

آینه ای بودن در میانِ آینه ها.

بُت پرستی:

مخلوقی را خدا کردن

و فناپذیری را جاودانه نمودن.

تمامِ گونه های تن

دخترانِ زمان اند،

تحریفِ آشکار.

زمان اهریمن است،

لحظه

فرو افتادَنَش:

 دوست داشتن

فروافتادن است

فروافتادنی بی وقفه،

و مای به هم پیوسته

مَغاکِمان.

نوازش:

نقشْخَطِ انهدام.

هوس: رُخپوشِ مرگ.

عشق ورزیدن: دگرگونی،

در یک دَم

در حیاتِ یاخته های بنیادین

و تکثیرِ بی شمارشان.

محورِ

چرخه ی تبارها.

نوآفرینی، ترادیسی:

دختران به فوّاره بدل می شوند،

گیسوانش مَجمعِ ستارگان،

زنی خفته در جزیره ای.

خون:

موسیقی در شاخه های ورید،

سودن:

نور در شبِ تن ها.

دست از پا خطا کردنِ

میراییِ طبیعت،

لولایی

که آزادی و تقدیر را می پیوندد به هم،

پرسشی

حک شده بر پیشانی اشتیاق:

اتفاق یا سرنوشتِ مقدر؟

خاطره، زخمگاهی:

- از کجا کَنده شدیم؟

زخمگاهی،

خاطره، عطشِ حضور،

وابستگی

به نیمه ی گمگشته.

او

زندانی خویشتن است،

هست،

تنها همین،

بی هیچ خاطره ای،

بی هیچ جراحتی:

عاشق بودن برابر است با دو،

همیشه برابر است با دو،

آغوش و کشمکش،

دو حسرتِ یگانگی است،

و دیگری بودن، مرد یا زن،

دو هرگز آرام نمی یابد،

هرگز کامل نمی شود،

می چرخد

به گِردِ سایه ی خویشتن،

در جستجویِ

آن چه در زمانِ تولّد از دست رفته است،

زخم می شکوفد:

فوّاره های وَهم،

دو: تاقی بر خلأ،

پُل های سرگیجه،

دو:

آینه ی دیگرگونی.

Comments


bottom of page