top of page
  • jshirani1


Updated: Dec 31

جمشید شیرانی


در دلِ این شب

چیزی است به غیرِ ظلمت،

از جنسِ صدا،

که جان را سبُک فرا می خواند

به سایه روشن های شگرف.

در این ظلمت

سایه ای است به هیبتِ جادو،

سِحرِ بی پیکر،

سِحرِ ناب،

سِحرِ بی غش.

در این سیاهی


می پیچد افتان و خیزان

در معبرِ تیره


می خواند وردی را

که دعا نیست،

کلامِ جادوان است.

و بعد

سپیده دَم

لب فرو می بندد و

خاموش می شود

تا همه گوش باشد.

آن گاه،

دریا همه ساحل است و

قایق بی بادبان

در سکونِ دریا

میخکوب می شود.

از پشتِ بام

هیچ جا را نمی توانی دید.


سکوتِ دریا است.


دوباره شب، شب شود


دریا صدا شود



زنجیر بگسلد


قایق ران

آوای سحرآمیز پریانِ را

پیجو گردد

در رفتاری موزونِ.

در دل این شب

همه چیز

از جنسِ سرود



In the heart of this night,

There is something beyond darkness,

Of the nature of sound,

That calls the soul lightly

To the radiant shadows.

In this darkness,

There is a shadow, wondrously sublime,

As if enchantment

Separates from its own form,

To become pure enchantment,

Enchantment without deception.

The sound twists and turns,

Rising and falling,

In the dark alley,

And recites a verse

That is not a prayer,

But the language of sorcerers.

And then,


Seals its lips and

Falls silent,

So to be all ears.

At that moment,

The sea turns to shore,

And sail-less boats

Are chained

To the tranquility of the sea.

From the rooftop,

Nowhere can be seen,

As far as is visible,

Silence is the sea.


Night turns into night again,

And the sea becomes sound,

And the boat

Breaks free from its chains,

And the rower

Is enchanted,

By the melodious song of the sirens,

In a harmonious dance.

In the heart of this night,


Is of the nature of a hymn.


bottom of page