top of page
  • jshirani1

سکوی اختیار















بر سکوی اختیار

ایستاده ای

عنانِ بادت در کف.

و

صلح نمی جوید دیگر

این بادِ پریشانِ

مست.


عطارِ شوریده

طبله می نهد بر ترازو

و دو شاهینِ بی قرار

می گمارد

به داوری،

بال افشان و

پَر کشان.


و وزنِ سنگینِ باد را

تاب

نمی آرد

این سنجه ی نامیزان.


ناگهان...

گزمه ها فرا می رسند با

فرمانِ بازداشت

در دست هایشان:

یا زلف

یا نسیم

یا هر دو،

وَرنه

دو چشمانِ اشتیاق.

コメント


bottom of page