top of page
  • jshirani1

زگرگان تا به کرمان



جمشید شیرانی کتابناک - پنجم مهر ۱۳۹۴

پیش گفتار

در بخش پایانی منظومه ی زیبای خسرو و شیرین، آن جا که دو دلداده به سبب کینه ورزی های فرزندی گرگ صفت (شیرویه) به مرگی دلخراش جان داده اند و پیکرشان آماده پذیرایی از کرم های درون گور است، نظامی در طنزی تلخ پایان اندوهناک زندگی انسانِ نوعی را چنین یادآوری می کند:

به وقتِ زندگی رنجور حالیم

که با گرگانِ وحشی در جوالیم

به وقتِ مرگ با صد داغِ حرمان

ز گرگان رفت باید سوی کرمان

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست

ز ما تا مرگ مویی نیز هم نیست (١)

در این قطعه، بازی زیبای کلام نظامی با دو واژه ی گرگان و کرمان که از یک سو نام دو شهر قدیمی ایران کهن و از سوی دیگراسم جمع و یا زیستگاه دو جانور است تأکیدی مؤثر برلزوم درک قاطعیت و نزدیکیِ مرگ در مقایسه با بعد مسافت بین دو شهراز سوی خواننده است. این گونه دو (یا چند) پهلوسرایی (ایهام) یکی از شگردهای برجسته ی شعر فارسی است که اوج کمال آن در شعر حافظ - استاد رندان جهان - یافته می شود چنان که هرگز نمی توان به معنای ظاهری ابیات او بسنده کرد و همواره می باید در جستجوی مفهومی والاتر و اندیشمندانه تر در کلام وی بود (٢). اما کانون توجه در این پژوهش معرفی نمونه هایی از دوپهلو سرایی با استفاده از نام دو شهر قدیمی ایران - کرمان و گرگان - است.

توجه فطری انسان به پدیده های طبیعی از جمله جانوران موجب شده است تا از نام آن ها در اسم گذاری مناطق، شهرها و روستا های بسیاری استفاده شود. در هر گوشه و کناری از سرزمین پهناور ایران می توان شهر یا روستایی یافت که نام جانوری را بر خود دارد. از برجسته ترین نمونه های این گونه نام گذاری - علاوه بر گرگان و کرمان - گوران (در کرمانشاه)، شیران (در آذربایجان)، میشان (در خوزستان)، قوچان (در خراسان)، غازان (در آذربایجان غربی)، گرازان (در کلار دشت و کرمانشاه)، اسد آباد (در همدان)، گورآب (در گیلان)، شاهین شهر(در اصفهان)، مورچه خورت (در اصفهان)، سگزی (دراصفهان)، کفترک (در فارس) و حتی سنندج (سئنه دژ به معنای قلعه سیمرغ) است. گاهی هم این اسامی به مرور زمان تغییر شکل داده اند به طوری که شکل فعلی آن ها دیگر نام جانوری را تداعی نمی کند مانند سیرجان که در گذشته های دور احتمالاً شیرگان بوده است. به طوری که ملاحظه می شود، در اغلب موارد نام حیوانات در ظاهربه صورت جمع و با پسوند الف و نون به کار برده شده است. علت این است که این پسوند علاوه بر نشان اسم جمع بودن پسوند انتساب به معنی سرزمین و زیستگاه نیز بوده است. برای نمونه می توان به نام اصفهان اشاره نمود که معّرب اسپهان یا اسپاهان یعنی سرزمین اسب ها (اسپه ها) و سوارکاران (اسپ سواران) است. البته صنعت ایهام در شعر فارسی در بازی با اسامی مشترک حیوانات و شهر ها خلاصه نمی شود و نام دیگر شهر ها نیز از این ظرافت ها بی نصیب نمانده اند (٤،٣). در این نوشته سعی برآن است که - با ارایه ی نمونه هایی - بازی های کلامی با نام شهر ها ی کرمان و گرگان در شعر فارسی معرفی شود.

________________________________________________________________________________________

توضیحات "پیش گفتار"

(١) خسرو و شیرین، نظامی گنجوی، به کوشش حسین پژمان بختیاری، انتشارات پگاه، تهران ١٣٧٠ صفحه ٢٩٣. این اندرزنامه که در پایان منظومه خسرو و شیرین و به عنوان ختم کتاب آمده یکی از نغز ترین و پُر مغزترین سروده ها در دُرج پُر گهر شعر فارسی است. بخشی از این گنج پُر معنا را در این جا درج می کنم چرا که خواندن و دوباره خواندن آن خالی از لطف و کسب دانش نیست:

نظامی هان و هان تا زنده باشی

چنان خواهم چنان کافکنده باشی

نبینی دُر که دریاپرور آمد

از افتادن چگونه بر سر آمد

چو دانه گر بیفتی بر سر آیی

چو خوشه سر مکش کز پا درآیی

مدارا کن که خویِ چرخ تُند است

به همت رو که پایِ عمر کُند است

هوا مسموم شد با گَرد می ساز

دوا معدوم شد با دَرد می ساز

طبیب روزگار افیون فروش است

چو زرّاقان ازآن ده رنگ پوش است

گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست

گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست

علاج‌الرأس او اَنجیدن گوش

دم‌الاِخوین او خون سیاوش

بدین مرهم جراحت بست نتوان

بدین دارو ز علت رست نتوان

چو طفل انگشت خود میمز در این مهد

ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد

بگیر آیین خرسندی ز انجیر

که هم طفلست و هم پستان و هم شیر

بر این رُقعه که شطرنج زیانست

کمینه بازیش بین‌الرُخانست

دریغ آن شد که در نقش خطرناک

مقابل می‌شود رُخ با رُخ خاک

درین خیمه چه گردی بند بر پای

گلو را زین طنابی چند بگشای

برون کش پای ازین پاچیله تنگ

که کفش تنگ دارد پای را لنگ

قدم دَرنِه که چون رفتی رسیدی

همان پندار کاین ده را ندیدی

اگر عیشی است صد تیمار با اوست

و گر برگ گلی صد خار با اوست

به تلخیّ و به ترشی شد جوانی

به صفرا و به سودا زندگانی

به وقت زندگی رنجور حالیم

که با گرگان وحشی در جوالیم

به وقت مرگ با صد داغ حرمان

ز گرگان رفت باید سوی کرمان

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست

ز ما تا مرگ موئی نیز هم نیست

سری داریم و آن سرهم شکسته

به حسرت بر سر زانو نشسته

سری کو هیبت جلاد بیند

صواب آن شد که بر زانو نشیند

ولایت بین که ما را کوچگاهست

ولایت نیست این زندان و چاهست

ز گرمائی چو آتش تاب گیریم

جگر درتّری برفاب گیریم

چو موئی برف ریزد پر بریزیم

همه در موی دام و دد گریزیم

بدین پا تا کجا شاید رسیدن

بدین پر تا کجا شاید پریدن

ستم کاری کنیم آنگه بهر کار

زهی مشتی ضعیفان ستمکار

کسی کو بر پر موری ستم کرد

هم از ماری قفای آن ستم خورد

به چشم خویش دیدم در گذرگاه

که زد بر جان موری مرغکی راه

هنوز از صید منقارش نپرداخت

که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات

که واجب شد طبیعت را مکافات

سپهر آیینه عدلست و شاید

که هرچ آن از تو بیند وا نماید

مُنادی شد جهان را هر که بد کرد

نه با جان کسی با جان خود کرد

مگر نشنیدی از فرّاش این راه

که هر کو چاه کند افتاد در چاه

سرای آفرینش سرسری نیست

زمین و آسمان بی‌داوری نیست

هرآن سنگی که دریائی و کانیست

در او دُرّی و یاقوتی نهانیست

چو عیسی هر که دارد توتیائی

ز هر بیخی کنَد دارو گیائی

چو ما را چشم عبرت بین تباهست

کجا دانیم کاین گُل یا گیاهست

گرفتم خود که عطّار وجودی

تو نیز آخر بسوزی گر چه عودی

و گر خود علم جالینوس دانی

چو مرگ آمد به جالینوس مانی

چو عاجز وار باید عاقبت مرد

چه افلاطون یونانی چه آن کُرد

همان به کاین نصیحت یاد گیریم

که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم

ز محنت رست هر کو چشم دربست

بدین تدبیر طوطی از قفس رست

اگر با این کهن گرگ خشن پوست

به صد سوگند چون یوسف شوی دوست

لبادت را چنان بر گاو بندد

که چشمی گرید و چشمیت خندد

چه پنداری کز اینسان هفتخوانی

بود موقوف خونی و استخوانی

بدین قاروره تا چند آبریزی

بدین غربال تا کی خاک بیزی

نخواهد ماند آخر جاودانه

در این نُه مطبخ این یک چارخانه

چو وقت آید که وقت آید به آخر

نهانیها کنند از پرده ظاهر

نه بینی گرد ازین دوران که بینی

جز آن قالب که در قلبش نشینی

ازین جا توشه بر کانجا علف نیست

دُر اینجا جو که آنجا جز صدف نیست

(٢) ایهام در لغت به معنای به شک انداختن و ایجاد وهم و گمان کردن است. به این منظور شاعر واژه ای را که دستِ کم دارای دو معنی است به کار می برد و از خواننده می خواهد که با هوش و فراست خود منظور اصلی شاعر را دریابد. گاهی این واژه در شعر تکرار شده است. برای نمونه می توان به این بیت زیبا در دیوان حافظ توجه نمود (غزل شماره ٥٣ - حافظ به سعی سایه، تهران، نشر کارنامه ١٣٧٤، ص ١٣٣)

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

در این بیت، مردم هم به معنای مردمک چشم و هم به معنای عام آدمی آمده است. بنابراین می توان به این نتیجه رسید که شاعر می گوید: "از حال و روز چشم در خون نشسته من می توانی حدس بزنی که وضعیت و شرایط دیگران در فراق تو و آرزوی وصل تو کردن چگونه است."

در موارد دیگری، بدون تکرار کردن واژه ای که حاوی دو معناست مفهوم های مختلف مورد نظر قرار می گیرند، مانند:

(غزل شماره ٢٧١ - حافظ به سعی سایه، تهران، نشر کارنامه ١٣٧٤، ص ٣٥١) :

کمند صید بهرامی بیفکن، جام می بردار

که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش

در این بیت، "بیفکن" دارای دو معنی "به قصد گرفتن پرتاب کن" و "رها کن و به کناری بنه"، و گور دارای دو مفهوم "قبر" و "گورخر" (با توجه به داستان بهرام و گور) است. در نتیجه این بیت را می توان به چند وجه تفسیر کرد. از جمله این تفسیرها یکی وجه زیر است: "کمند شکار را به کناری بنه (دست از تلاش بیهوده برای مال اندوزی بردار) و جام می در دست بگیر چرا که من تمامی این صحرا (جهان هستی) را گشته ام و هیچ نشانی از بهرام و مقبره (و یا اندوخته های مادی) او نیافته ام." این تفسیر در نهایت دعوتی به وقت شناسی و توجه به معنویت است.

گاهی هم ایهام کاملاً مستتر است چنان که بیتی در تمامیت خود معانی مختلفی را به ذهن القا می نماید. این گونه ایهام نشانگر اوج تسلط شاعر بر زبان است. برای نمونه می توان به بیت زیر اشاره نمود (غزل شماره ٩٢ - حافظ به سعی سایه، تهران، نشر کارنامه ١٣٧٤، ص ١٧٢)

عشقت رسد به فریاد ورخود به سان حافظ

قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

در ظاهر امر این گونه به نظر می رسد که به نظر حافظ از حفظ دانستن هرچهارده روایت موجود قرآن (یعنی توجه به ظواهر دین) متضمن رسیدن به گوهر عشق و برخورداری از مواهب آن است. با کمی دقت اما می توان به نتیجه ای کاملأ بر عکس رسید: چون راه رسیدن به رهایی و کمال تنها از راه شریعت و از حفظ خواندن قرآن ممکن نیست پس عشق می باید در نهایت مدد کند تا انسان به سر منزل مقصود برسد. این تعبیر به مذاق سودی بسنوی خوش آمده بوده است: "اگر تو هم مثل حافظ قرآن شریف را در چهارده روایت از حفظ بخوانی باز هم برای وصول کافی نیست بلکه عشق به فریادت میرسد [می باید عشق به فریاد تو برسد]. وصول الی الله با عشق است نه با از بر خواندن قرآن سبعه با چهارده روایت. والا به قیاس این لازم می آمد تمام کسانی که قرآن شریف را خوانده اند، اولیا الله باشند." (شرح سودی بر حافظ. عصمت ستارزاده، انتشارات زرین، تهران ١٣٨١ صفحه ٥٨١). حسینعلی هروی هم درشرح خود بر غزلیات حافظ تفسیر سودی را تأیید می کند (شرح غزلهای حافظ،نشرنو، تهران ١٣٦٧ جلد اول صفحه ٤٢٤). اما این بیت می تواند تفسیر سومی هم داشته باشد: به نظر من حافظ در این بیت بار دیگر خواننده را به پرهیز از تعصب و گریز از مطلق گرایی دعوت می کند و چنان که شیوه ی خاص او است به این مهم اشاره می کند که حتی در نص صریح قرآن که کلام خدا است نیز تنوع قرائت و در نتیجه گوناگونی تفسیر وجود دارد و تنها زمانی نور عشق در قلب تو خواهد تابید که تو قادر باشی این عدم قطعیت را دریابی و دست از تعصب کور و جزمیت اندیشه برداری.

(٣) در غزل زیر از شاه نعمت الله ولی (دیوان شاه نعمت الله ولی با مقدمه سعید نفیسی، مؤسسه انتشارات نگاه ١٣٧٥، غزل شماره ٧٥٣، ص ٢٣٦) نام شهرهای سامان، ماهان و کرمان هر یک در مفهومی دوگونه آمده است:

خوش درد دلی دارم درمان به چه کار آید

با کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید

دل زنده بود جانم چون کشتهٔ عشق اوست

بی خدمت آن جانان این جان به چه کار آید

عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما

ما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید

عشق آمد و ملک دل بگرفت به سلطانی

جز حضرت این سلطان سلطان به چه کار آید

در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه

روضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید

ماهان ز خدا خواهم با صحبت مه رویان

بی صحبت مه رویان ماهان به چه کار آید

با سید سرمستان کرمان چو بهشتی بود

بی نور حضور او کرمان به چه کار آید

(٤) تبریز، مرکز قدیمی آذربایجان ایران، در مفهومی دو پهلو (نام شهر و همچنین بیماری مهلک همراه با تب) در قصیده ای از عطار نیشابوری (دیوان فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح و مقابله و مقدمه سعید نفیسی، انتشارات کتابخانه سنایی، چاپ هفتم ١٣٧٥، ص ١١) آمده است:

زَنَخدان‌ها چو بر خواهند بستن

زَنَخدان را زِ نَخ می‌دان دریغا

بسا شخصا که از تب ریخت در خاک

شد از تبریز با کرمان دریغا.

کرمان

کرمان از شهرهای بسیار قدیمی ایران است و بنا شدن آن را در داستان ها به نبیره نوح پیامبر نسبت داده اند (١). وجه تسمیه این شهرمشخص نیست (٢) اما آن چه توجه شاعران را به خود جلب کرده است همانی است که درکارنامه ی اردشیر پاپکان (٣) و به ویژه در شاهنامه فردوسی (٤) آمده است. بنا بر این داستان، در کنار دریای پارس شهری به نام کجاران بوده که مردم آن به سختی روزگار می گذراندند. دختران شهر روزها برای چیدن پنبه به کوه می رفتند و سپس با سختی و صرف وقت زیاد آن را می رشتند و برای امرار معاش می فروختند. در این شهر مردی به نام هفتواد (هفت نواده یا هفتان بوخت یعنی صاحب هفت پسر) زندگی می کرد که تنها یک دختر داشت (که او را به سنت آن روزگار، در شمار فرزندان خود به حساب نمی آورد):

ز شهرِ کجاران به دریای پارس

چو گوید ز بالا و پهنای پارس

یکی شهر بُد تنگ و مردم بسی

ز کوشش بُدی خوردن هر کسی ...

بدان شهرِ بی چیز و خرّم نهاد

یکی مرد بُد نام او هفتواد...

بدين‌گونه بر نام او از چه رفت

ازيرا که او را پسر بود هفت

گرامی یکی دخترش بود و بس

که نشمردی او دختران را به کس ...

روزی دخترک به همراه دیگر دختران شهر برای چیدن پنبه به کوهپایه می رود. در راه سیبی از درخت افتاده را برمی دارد و چون آن را گاز می زند کرمی در درون آن می یابد و آن را در دوکدان خود می گذارد. دخترک یافتن کرم را به فال نیک می گیرد و پس از مدتی چون در دوکدان را باز می کند متوجه می شود که کرم مقدار زیادی از پنبه های موجود در دوکدان را رشته است. به زودی وجود این کرم موجب رونق گرفتن کار دخترک شده و خانواده او از این طریق به مال و منالی می رسد. کرم هم با رسیدگی و توجهی که دخترک به او می کند به سرعت بزرگ می شود. هفتواد برای گریز از باج دادن به میر شهر به همراه خانواده وانبوهی از هواخواهان خود از آن جا خارج شده و در دامنه ی کوه دژی مستحکم بنا می کند و گرداگرد آن بارویی بلند می کشد. در این هنگام، کرم چنان بزرگ شده که به اژدهایی مبدل گشته است و هیکل پیلوارش یک حوض بزرگ را پر می کند. هفتواد به واسطه ی وجود این کرم محل سکونت خود را کرمان می نامد:

چو یک چند بگذشت بر هفتواد

بر آوازِ آن کرم کرمان نهاد

این دژ عاقبت به دست اردشیربابکان بنیان گزارسلسله ساسانی تسخیر و تخریب شده و آن اژدها نیزبا ریختن قلع داغ در حلقش کشته می شود. بدیهی است که این داستان جنبه نمادین داشته و نمی توان آن را سندی تاریخی دانست به ویژه آن که قدمت تاریخی شهر کرمان به سال ها پیش از ظهور ساسانیان می رسد (٥).

بازی با واژه ی کرمان در شعر سابقه ای طولانی دارد. اغلب این بازی های کلامی نوعی تقابل مستقیم دو معنا - نام شهر و نام جانور- است. از این شیوه دو پهلو گویی می توان به نمونه های زیر اشاره نمود:

دردی ست اجل که نیست درمان او را

بر شاه و وزیر هست فرمان او را

شاهی که به حکم دوش کرمان می خورد

امروز همی خورند کرمان او را (٦)


طمع کرده بودم که کرمان خورم

که ناگه بخوردند کرمان سرم (٧)


بسا شخصا که از تب ریخت در خاک

شد از تبریز با کرمان دریغا (٨)


ترک کرمان کن به مصر جان خرام

تا به کی سرگشته ی کرمان شوی (٩)


خسروا! این امیر کرمان چند

کفن خود چو کرم پیله تند

خیل کرمان تو مور گیر و ملخ

با سلیمان و مُلک او چه زند

صبر ایّوبی تو کرمان را

من برآنم که زود برفکند (١٠)


ز روی تجربه را گر کمینه بنده ی خود

سوی شهنشه کرمان فرستی و شیراز

به ساعت ار ننهد بنده ی ترا گردن

به گور بیند کرمان شده به او دمساز (١١)


روی او بخت از آن به کرمان کرد

تا عدو را غذای کرمان کرد (١٢)


در میان شاعران، خواجوی کرمانی بیش از دیگران در شعر خود به کرمان - زادگاهش - اشاره کرده است. وی گرچه علاقه ی زیادی به موطن خود داشته اما ظاهراً به دلایلی اززیستن درآن جا راضی نبود ه و بیشتر عمر را در سفر سپری کرده، اقامتی طولانی در شیراز داشته، وعمرش نیز درهمان شهربه سر آمده است. خواجو در جای جای دیوان خود در غم دوری از کرمان، زادگاه خود، ناله می کند ودوری از آن را همچون مردن می شمارد:

اهل دل را از لب شیرینِ جانان چاره نیست

طوطی خوش نغمه را از شکّرستان چاره نیست

گر دلم نشکیبد از دیدار مه رویان رواست

ذرّه را از طلعت خورشید رخشان چاره نیست

صبحدم چون گُل به شکّر خنده بگشاید دهن

از خروش و ناله ی مرغ سحرخوان چاره نیست

تا تودر چشمی مرا از گریه خالی نیست چشم

ماه چون در برج آبی شد ز باران چاره نیست

رشته ی دندانت از چشمم نمی‌گردد جدا

لؤلؤ شهوار را از بحرِ عمان چاره نیست

از دل تنگم کجا بیرون توانی رفت از آنک

گنج لطفی، گنج را در کنجِ ویران چاره نیست

دور گردون چون مخالف می‌شود عشاق را

در عراق ار راست گویی از سپاهان چاره نیست

مُردم از اندوه، از کرمان نمی‌یابم خلاص

ای عزیزان هر که مُرد او را ز کرمان چاره نیست

خواجو ار درظلمت شب باده نوشد گو بنوش

خضر را در تیرگی از آب حیوان چاره نیست (١٣- غزل ٢٠٤)


شد سوخته از آتش دوری دلِ خواجو

این قصه ی دل سوز به کرمان که رساند (١٣- غزل ٣٤٥)


افکند سپهرم به دیاری که وجودم

گر خاک شود باد به کرمان نرساند (١٣- غزل ٣٤٦)


وی در غزلی زیبا ضمن گله از یار، درد دوری از زادگاه خود را در زمینه ی نام بردن از مکان های دیگر(شوشتر، سپاهان، نهاوند و الوند که در ضمن اشاره به گوشه های موسیقی دارد) چنین بیان می کند:

زهی زلفت گرهگیری پر از بند

لب لعلت نمک دانی پر از قند

نقاب شُشتری از ماه بگشای

طناب چنبری بر مشتری بند

سرم بر کف ز دستان تو تا کی

دلم در خون ز هجران تو تا چند

کسی کاو خویش را در یار پیوست

کجا یاد آورد از خویش و پیوند

دلا گر عاشقی ترک خرد گیر

که قدر عشق نشناسد خردمند

ببین فرهاد را کز شور شیرین

به یک موی از کمر خود را در افکند

چرا عمر عزیز آمد به پایان

من و یعقوب را در هجر فرزند

تحمل می‌کنم بارگران را

ولی دیوانه تر می‌گردم از بند

چو جز دلبر نمی‌بینم کسی را

که را با او توانم کرد مانند

بزن مطرب نوائی از سپاهان

که دل بگرفت ما را از نهاوند

کند خواجو هوای خاک کرمان

ولی پایش به سنگ آید ز الوند (١٣- غزل ٣٦١)

وی تحمل این هجران را هم پای صبر ایّوب می داند. جالب این جا است که در این مقایسه به طرز زیبایی از داستان ایوب، به خصوص در ارتباط با ابتلای او به بیماری پوستی (کرم زدگی)، استفاده می نماید (١٤).

صبر ایّوب بباید که شبی دست دهد

که رود چشمم از اندیشه ی کرمان در خواب (١٣- غزل ٣٠)


صبر ایّوب کسی را که نباشد در رنج

حذر از محنت کرمان نکند چون نکند (١٣- غزل ٣٨٧)


خواجو چه نشینی که گر ایّوب صبوری

چندین همه در محنتِ کرمان نتوان بود (١٣- غزل ٤١٩)


تا به کی خواجو توان بودن به کرمان پای بند

سر برآور همچو ایّوب و ز کرمان درگذر (١٣- غزل ٥٠١)


میل خواجو همه خود سوی عراقست، مگر

صبر ایّوب خلاصی دهد از کرمانش (١٣- غزل ٥٥٢)


ایّوب صبوریم که از محنت کرمان

چون یوسف گم گشته به کنعان نرسیدیم (١٣- غزل ٧٠٠)


داغ کرمان ز دل خسته ی خواجو برگیر

خیز و درد دل ایّوب به کرمان برسان (١٣- غزل ٧٣١)


ایّوب اگر ز محنت کرمان بجان رسید

هرگز نخورده اندُه کرمان چنانکه من (١٣- غزل ٧٥٧)

______________________________________________________________________________________

توضیحات بخش "کرمان"

(١) در "جغرافیای مملکت کرمان" به قلم احمد علی وزیری کرمانی که به کوشش زنده یاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی در مجله فرهنگ ایران زمین (سال ١٣٤٥، شماره ١٤،ص ٢١-٢٠) منتشر شده است، بنای شهر کرمان به کرمان بن هیتال ابن سام ابن نوح نسبت داده شده است. در همان جا، از قول منابع پارسی، عنوان شده است که کرمان نام نبیره کیومرث بوده است. امّا در "تاریخ کرمان" نوشته احمد علی وزیری کرمانی که با تصحیح و تحشیه زنده یاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی به طبع رسیده است (چاپ پنجم، ١٣٨٥، ص ٢٤٤ به بعد) بنای شهر کرمان به کرمان بن هیتال بن ارفخشد بن سام بن نوح نسبت داده شده است. در ایرانشهر (بر مبنای جغرافیای موسی خورنی) تألیف یوزف مارکوارت، ترجمه مریم میراحمدی، انتشارات اطلاعات ١٣٧٣، صفحه ٧٢-٧٠ به وجود شهرکرمان پیش از حمله اسکندر اشاره شده است.

(٢) در جغرافیای مملکت کرمان (نگاه کنید به توضیح بالا) در وجه تسمیه کرمان چنین آمده است: "این ولایت منسوب است به کرمان بن هیتال ابن سام ابن نوح علی نبینا و آله و علیه السلام... در اغلب کتب سیر مثل تکملة الاخبار و غیره و بعضی کتب لغت، کرمان و مکران را پسران هیتال بن عیلام بن سام مرقوم کرده اند، در بعضی از نسخ پارسیان کرمان و مکران پسران پارس و او پسر پهلو و او نبیره کیومرث دیده شده، الاول اصح و اینکه در شاهنامه و پاره ی کتب افسانه کریمان ضبط کرده اند غلط است." (ص ٢٦-٢٥).

(٣) در کارنامه اردشیر بابکان (بر اساس ترجمه صادق هدایت در "زند وهومن یسن و کارنامه اردشیر بابکان"، موسسه چاپ و انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، ١٣٤٢، ص ١٩٥ - ١٨٦) داستان رزم اردشیر با هپتانباد (هفت نواده) با تفاوت هایی نسبت به آن چه در شاهنامه آمده ذکر شده است.

(٤) شاهنامه فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان، دفتر نشر داد، تهران، چاپ دوم ١٣٧٤، جلد هفتم، صفحه ١٣٩ تا ١٥٤. فردوسی این داستان را به گونه ای آغاز می کند که نشان از حکایتی تمثیلی دارد:

ببین این شگفتی که دهقان چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

این داستان توسط چندین نفر به نثر در آمده و تفسیر های متعددی بر آن نوشته شاه است. از جمله برگردان های این داستان به نثر می توان از کتاب "کرم هفتواد" نام برد که توسط بنیاد مهر ایران در سال ١٣٥٥ منتشر شده است. نویسنده این کتاب شخصی به نام برهان بوده است. در "تاریخ کرمان" نوشته احمد علی وزیری کرمانی (نگاه کنید به توضیح شماره ١)، داستان هفتواد به نثر آمده است (ص ٢٦٨ – ٢٦٢) و تفاوت هایی با این داستان در شاهنامه دارد. از جمله، وزیری هفتواد را در لغت به معنای پسرِ هفتم و نه صاحب هفت پسر دانسته و به جای کجاران محل سکونت هفتواد را شهر بم معرفی کرده است. وی قلعه هفتواد را هم همان قلعه بم می داند که توسط عمال هفتواد تسخیر شد.

(٥) قابل توجه است که در همان شاهنامه هم نام کرمان ضمن داستان سومین جنگ اسکندر با دارا (داریوش سوم) به عنوان گریزگاه آخرین پادشاه هخامنشی عنوان شده است (شاهنامه فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان، دفتر نشر داد، تهران، چاپ دوم ١٣٧٤، جلد ششم، صفحه ٣٩٤).

جهاندار لشکر به کرمان کشید

همی از کف دشمنان جان کشید

اگر این کرمان همان کرمان زمان ساسانی باشد می توان نتیجه گرفت که صدها سال پیش از به قدرت رسیدن خاندان ساسانی کرمان وجود خارجی داشته است.

(٦) منسوب به باباطاهر. نقل ازکتاب:

A Fool of God: The Mystical Verse of Baba Tahir. Persian Text with a translation by E. Heron-Allen. Octagon Press, London 1979, p 44.

(٧) سعدی شیرازی، بوستان، باب اول در عدل و تدبیر و رای. کلیّات سعدی. تصحیح و شرح لغات حسین استاد ولی و بهاءالدین اسکندری ارسنجانی. تهران، قدیانی ١٣٨٢، ص ٢٨٤.

(٨) دیوان فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح و مقابله و مقدمه سعید نفیسی، انتشارات کتابخانه سنایی، چاپ هفتم ١٣٧٥، ص ١٢.

(٩) دیوان شاه نعمت الله ولی با مقدمه سعید نفیسی، چاپ اول، مؤسسه انتشارات نگاه، ١٣٧٥ غزل شماره ١٥٣٦ ص ٤٩٦.

(١٠) دیوان سلمان ساوجی : شامل غزلیات، ترجیعات، قصاید، رباعیات، با مقدمه دکتر تقی تفضلی، به اهتمام منصور مشفق، نشر صفی علیشاه، ١٣٦٧.

(١١) دیوان سوزنی سمرقندی، تصحیح و مقدمه و شرح احوال و فهرست لغات و ترکیبات و جایها با معانی و تفاسیر از: دکتر ناصرالدین شاه حسینی، موسسه چاپ و انتشارات امیرکبیر، ١٣٣٨، ص ٢١٧.

(١٢) حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه، سنایی غزنوی، تصحیح و تحشیه مدرس رضوی، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٧، ص ٥٠٨.

(١٣) غزلیات خواجوی کرمانی به کوشش حمید مطهری، انتشارات خدماتی فرهنگی کرمان، چاپ دوم ١٣٧١. تمامی اشاره ها به غزل های خواجو بر اساس همین دیوان است.

(١٤) ایّوب، از پیامبران بنی اسراییل، عمر درازی کرد و صاحب چهارده فرزند شد. وی از سلامت کامل برخوردار بود و ثروت قابل ملاحظه ای داشت. بنا بر روایتی، خداوند برای امتحان کردن اوتمام فرزندان و دارایی او را از وی گرفته و او را به بیماری سختی مبتلا می کند تا آنجا که او زمین گیرمی شود. یکی از علایم این بیماری نوعی عفونت انگلی (کرم زدگی) پوستی بود. با این همه ایّوب صبوری کرده، تمامی مصیبت ها را به جان خریده و ناشکری نمی کند. خواجو از جناس تام دو کرمان تعابیر زیبایی در ارتباط با داستان ایوب ساخته است. البته پیش از خواجو، عطار نیشابوری از این مفهوم در شعر استفاده کرده بوده است:

باز مر ایّوب صابر را نگر

مانده در کرمان و کرمان نیشور (منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، تصحیح، مقدمه و تعلیقات از دکتر محمد جواد مشکور، انتشارات الهام، چاپ ششم، ص ٩٢). در بعضی نسخه های منطق الطیر این بیت به صورت زیر نوشته شده است:

باز ایّوب ستمکش را نگر

مانده در کرمان و گرگان پیشِ در.

گرگان

گُرگان در حال حاضرمرکزاستان گلستان در شمال کشور ایران است. در روزگار قدیم، اما، گرگان، سرزمین گرگ ها، نام ایالتی بوده که در منتهی الیه شرق آن (در نزدیکی شهرستان گنبد کاووس کنونی) شهری به همان نام وجود داشته است. شهرگرگان قدیم شهری آباد و مهم بوده و قدمت آن را تا ٥ هزار سال پیش تخمین زده اند. این شهر ظاهراً پس ازحمله ی قوم مغول به ایران ویران شده است. شهر گرگان فعلی همان استرآباد قدیم است که در زمان رضاشاه نام آن را به گرگان تغییر داده اند. این شهر از مراکز مهم هنری، صنعتی و علمی زمان خود بوده و به تهیه لباس‌های ابریشمی مرغوب و کوزه های نفیس (شهر سفال های زرین فام) شهرت داشته است. بر اساس اشارات تاریخی، نام گرگان را مشتق از هیرکانیا، نام باستانی این منطقه، می دانند که احتمالاً از کلمه اوستایی "وهرگ" به معنی گرگ گرفته شده بوده است (١). اما در شعر و ادبیات فارسی اغلب نام گرگان به همان شکل ظاهری به معنی سرزمین گرگ ها مورد اشاره قرار گرفته و داستان پیدایش آن وجهی اساطیری دارد (٢). بنا بر روایات شاهنامه، در زمان پادشاهی کیخسرو تنی چند از کشاورزان که در مرز ایران و توران (ارمانیه) زندگی می کردند نزد او شکایت آوردند که تعدادی گراز وحشی کشتزارهای آنان را مکرراً مورد تجاوز قرار داده و محصول آن را از میان می برند. از میان پهلوانان، بیژن پسر گیو داوطلب می شود تا برای دفع این آفت به کمک کشاورزان برود و گرگین پسر میلاد هم به علت آشنایی با مسیر و ناحیه به عنوان راهنما با او همراه می شود. بیژن در مقابله با گرازها رشادت زیادی از خود نشان می دهد و موجب حسادت گرگین می شود. در ادامه، گرگین با کشیدن نقشه ی پیچیده ای بیژن را گرفتار عشق منیژه می کند که عاقبت به دستگیری و به چاه افتادن بیژن منجر می گردد. در بازگشت به دربار، گرگین داستانی مجعول می سازد و می گوید که او هنگام شکار گورخر ناپدید شده است. گیو این داستان را باور نمی کند و برای دادخواهی نزد کیخسرو می رود. شاه در جام جهان نما محل دربند شدن بیژن را پیدا می کند. گرگین به زندان می افتد ولی عاقبت با میانجیگری رستم پس از رهایی بیژن از بند بخشیده می شود (٣). پس از رها شدن از بند، گرگین به ارمانیه رفته و در آن جا شهر گرگان را بنا می کند. چنان که در تاریخ تبرستان آمده است: " ... آنچه معتبرست و بطبرستان منسوب و متصّل گرگانست گرگين بن ميلاد بنياد افگند و مساحت دايره او چهار فرسنگ بود و هميشه نشستگاه مرزبانان طبرستان آنجا بود، چون گرگين مقام آنجا ساخت خربندگان او بچراخور باسترآباد ميآمدند و مقام و خانه ساخته، بطول مدّت عمارت زيادت مي شد استرآباد نام نهادند." (٤). ناصر خسرو قبادیانی شاعر مشهور قرن پنجم در قصیده ای همین مضمون را در مورد گرگان به کار برده است:

شهر گرگان نماند با گرگین

نه نشابور ماند با شاپور (٥)

جای دیگر، سنایی طنز تلخی می سازد که ظاهراً در آن به زیستگاه اشخاصی اشاره می کند ولی در حقیقت آن ها را گرگ صفت و از بازماندگان گرگین فریبکار و دروغزن به شمار می آورد:

من به زاری به هر گیا گویان

کای ز گرگان نبیرهٔ گرگین

مسکن خود گذاشتم به شما

می چه خواهید از من مسکین (٦)

در شعر فارسی جناسِ تامِ گرگان و گرگان مکرراً استفاده شده است:


به گوشَت بانگِ گرگ از بانگِ مؤذِن خوشتر است ایرا

که دیوانت نهاده‌ستند در دل سیرتِ گرگان

به مسجد خواندت مؤذن چو گرگی زان فرو لنگی

دَوی چون گرگِ پویان گر به گرگان خواندت سلطان (٧)


چنان بى بیم و ایمن کرد گرگان

که میشان را شبان بودند گرگان (٨)


به فرمانت شدم شاها به گرگان

تهى کردم کُه و دشتش ز گرگان (٩)


که ما خواهیم رفتن سوى گرگان

گرفتن چند گه خوکان و گرگان (١٠)


چو رامین راه گرگان را کمر بست

تو گویی گرگ میشش را جگر خست

گهى تازان گهى پویان چو گرگان

به یک هفته به مرو آمد ز گرگان (١١)


شدست پرّ مگس همچو پّرِ طوطی سبز

ز رنگ زهره ی گرگان دشت گرگانم (١٢)

اما بازی کلامی با واژه ی گرگان گاهی اشاره به داستان یوسف و برادرانش دارد. او یازدهمین پسر یعقوب بود و محبوب ترین آن ها نزد پدر. برادران به همین علت به او حسادت کردند و روزی او را در چاهی انداخته و پیراهن خونین او را نزد پدر بردند و مدعی شدند که او را گرگ دریده است. یعقوب چندان گریست تا کور شد. همراهان یک کاروان با شنیدن ناله ی یوسف وی را از چاه به در آورده به مصر بردند و در آن جا او را به عنوان برده فروختند. به واسطه ی زیبایی و امانتداری عاقبت به دربار فرعون وارد شد و در آن جا به عزیزی مصر رسید. داستان عشق زلیخا همسر فرعون مصر به او از داستان های عشقی کلاسیک در ادبیات فارسی است (١٣).

خاقانی در غزلی زیبا به این داستان اشاره کرده و می گوید که سراغ یوسف گمگشته را باید در شهر گرگان گرفت! در این غزل وی با نام خراسان و برابر کردن آن با آبخورآسان (جایی که آب نوشیدنی فراوان و آسان به دست می آید) نیز تصویری زیبا می سازد. در این غزل نام مکان های چندی از جمله شروان، خیروان (١٤)، خراسان، طبرستان، آمل و گرگان ذکر شده است.

سر به عدم درنه و یاران طلب

بوی وفا خواهی ازیشان طلب

بر سر عالم شو و هم جنس جوی

در تک دریا رو و مرجان طلب

مرکز خاکی نبود جای تو

مرتبه ی گنبد گردان طلب

مائده ی جان چو نهی در میان

جان به میانجی نه و مهمان طلب

روی زمین خیل شیاطین گرفت

شمع برافروز و سلیمان طلب

ای دل خاقانی مجروح، خیز

اهل به دست آور و درمان طلب

زهر سفر نوش کن اول چو خضر

پس برو و چشمه ی حیوان طلب

خطّه ی شروان نشود خیروان

خیر برون از خط شروان طلب

سنگ به قرّابه خویشان فکن

خویش و قرابات دگرسان طلب

یوسف، دیدی که ز اخوت چه دید

پشت بر اخوت کن و اخوان طلب

مشرب شروان ز نهنگان پر است

آبخور آسان به خراسان طلب

روی به دریا نه و چون بگذری

در طبرستان طربستان طلب

مقصد آمال ز آمل شناس

یوسف گم کرده به گرگان طلب (١٥)

البته در غزل دیگری نظر او عوض شده و این بار یوسفِ دل را نه در گرگان بلکه در خراسان می جوید:

چون ز آمل رخ آمال به گرگان آرم

یوسف دل نه به گرگان به خراسان یابم (١٦)

______________________________________________________________________________________

توضیحات بخش "گرگان"

(١) برای آگاهی بیشتر از پیشینه ی تاریخی گرگان و استرآباد می توان به منابع زیر مراجعه نمود: "تاریخ فرهنگ و ادب گرگان و استرآباد" اثر اسدالله معطوفی، موسسه فرهنگی و انتشاراتی پدیده گرگان، چاپ اول ١٣٧٦، "استرآباد و گرگان در بستر تاریخ ایران" نوشته اسدالله معطوفی، انتشارات درخشش، ١٣٧٣ و "استرآبادنامه" به کوشش مسیح ذبیحی (چاپخانه بهمن، چاپ دوم، ١٣٥٦). در مقدمه "تاریخ فرهنگ و ادب گرگان و استرآباد" می خوانیم: "... لازم به تذکر است که خوانندگان گرامی در طی مطالعه کتاب دو منطقه استرآباد و گرگان را یکی ندانند. زیرا ایالت گرگان و شهر جرجان (گرگان) و منطقه استرآباد با هم متفاوتند. ایالت گرگان شامل منطقه ای می شد که از تمیشه (روستای خرابه شهر فعلی کردکوی) آغاز و تا گنبد کابوس فعلی ادامه می یافت که استرآباد در مقاطعی از تاریخ تختگاه یا مرکز این ایالت بود. بعدها یعنی در زمان رضاشاه به سال ١٣١٦ ه. ش. نام شهر استرآباد به گرگان تغییر یافت. به علاوه شهر جرجان یا گرگان نیز شهری بود در منتهی الیه شرق ایالت گرکان که هنوز آثار ویرانه های آن در حاشیه گنبد کابوس باقی است."

(٢) در اوستا ( به نقل از: "تاریخ فرهنگ و ادب گرگان و استرآباد" اسدالله معطوفی، موسسه فرهنگی و انتشاراتی پدیده گرگان، چاپ اول ١٣٧٦، ص ٣) چنین آمده است: "اهورامزدا ١٦ مملکت مقدس بیافرید که وهرکان [گرگان] نهمین آن بود ...". وندیداد در نقره ١٢ باب اول می گوید: "من اهورامزدا هستم، در بهترین مکان شهرهایی آفریدم که نهمین آن خننته است که پایتخت آن گرگان [وهرکانه] باشد." بارتولد، هیرکانیه را یک کلمه خاص آریایی می داند. به علاوه عده ای نیز کلمه وهرگ را اوستایی و به معنی گرگ دانسته اند.

(٣) شاهنامه فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان، دفتر نشر داد، تهران، چاپ دوم ١٣٧٤، جلد پنجم، ص ٦ تا ٨٥.

(٤) تاريخ طبرستان اثر بهاءالدين محمد بن حسن بن اسفنديار، به تصحيح عباس اقبال آشتيانی و به اهتمام محمد رمضاني، چاپ انتشارات کلاله خاور، ١٣٢٠، جلد اول، صفحه ٩٣. درباب علت رفتن گرگین به ارمانیه این گونه گفته اند که: "گرگین همواره از گیو و گودرز بجهت مکر خایف (در هراس) بود. در تاریخ طبرستان می نگارد که ری به تصرف گرگین میلاد بود، زمستانها را ییلاق و در کرج بوده و تپه ای که در آنجاست اثر عمارت اوست و قشلاقش در لار بود و بدان غدر (حیلت) در حبس کیخسرو بود و گیو در قم و گودرز اصفهان وطن داشت و گرگین در آن قرب جوار نمی توانست زیست کند. پس از استخلاص از قید کیخسرو، درخواست کرده به گرگان (جرجان) آمده و آن شهر (جرجان) را بنیاد نهاد." به نقل از نخبه سیفیه اثر محمد علی قورخانچی صولت نظام، نشر تاریخ ایران، ١٣٦٠، صفحه ١٣. در مورد وجه تسمیه استرآباد باید گفت که از آن جا که آن ناحیه محل گله های اسب وحشی و پرورش اسب و قاطر بوده این نام گزاری چنان نامناسب به نظر نمی آید گرچه وجوه تسمیه دیگری نیز برای این شهر قایل شده اند. برای مثال استر را نام شخصی دانسته‌اند كه بانى‌ این شهر بوده‌ است‌ و یا آن که استر نام برادر زاده ی مردخاي‌ يهودی، همسر خشايارشاه هخامنشى‌، بوده و بلاخره آن که استر مخفف‌ استاره‌ (ستاره)‌ است.

(٥) حکیم ناصر خسرو، دیوان قصاید و مقطعات به ضمیمه روشنایینامه و سعادتنامه و رساله ای به نثر با فهرست اعلام و تعلیقات به سرمایه کتابخانه تهران، مطبعه مجلس ١٣٠٧ - ١٣٠٤، ص ١٥١.

(٦) دیوان حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی، به سعی و اهتمام مدرس رضوی، انتشارات سنایی، ١٣٦٢، ص ٥٦٣.

(٧) حکیم ناصر خسرو، دیوان قصاید و مقطعات به ضمیمه روشنایینامه و سعادتنامه و رساله ای به نثر با فهرست اعلام و تعلیقات به سرمایه کتابخانه تهران، مطبعه مجلس ١٣٠٧ - ١٣٠٤، ص ٣٤٤.

(٨) ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، مصحح ماگالی تودوا-الکساندر گواخاریا، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٤٩، ص ٣٢٥.

(٩) ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، مصحح ماگالی تودوا-الکساندر گواخاریا، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٤٩، ص ٤٨٨.

(١٠) ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، مصحح ماگالی تودوا-الکساندر گواخاریا، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٤٩، ص ٤٩١.

(١١) ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، مصحح ماگالی تودوا-الکساندر گواخاریا، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٤٩، ص ٥٠٧.

(١٢) میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی، دیوان اشعار، قصاید، قصیده شماره ٢٤١ - مطلع ثانی.

(١٣) از جمله کسانی که داستان عشق یوسف و زلیخا را روایت کرده اند عبدالرحمان جامی، شاعر و عارف بزرگ سده نهم می باشد. مثنوی یوسف و زلیخای او یکی از مثنوی های هفت اورنگ اوست (مثنوی هفت اورنگ، نورالدین عبدالحمان بن احمد جامی، جلد دوم، دفتر نشر میراث مکتوب، ١٣٧٨، ص ٢٠٩ – ١٩) به نظم آورده اند

(١٤) در لغتنامه دهخدا ذیل عنوان خیروان چنین آمده است:

"خیروان . [ خ َ ] (اِخ ) نام موضعی است و گویند ظهور مهدی آخرالزمان از آنجا خواهد شد. (غیاث اللغات ) (ازآنندراج ). در فرهنگ ناظم الاطباء آمده است، گفته اند نام قدیم شروان مولد خاقانی است با استشهاد به ابیات او اما این معنی بر اساسی نیست، بلکه چون کلمه ٔ شروان با «شر» شروع می شود خاقانی برای تفأل کلمه ٔ شر را به «خیر» بدل کرده و خیروان گفته است ...

تا بدور دولت او گشت شروان خیروان

عرشیان فیض روان بر خیروان افشانده اند".

(١٥) دیوان حسان العجم افضل‌الدّین ابراهیم بن علی خاقانی شروانی، تصحیح و تحشیه و تعلیقات علی عبدالرسولی، چاپخانه سعادت، تهران ١٣١٦، ص ٦٩٨.

(١٦) دیوان حسان العجم افضل‌الدّین ابراهیم بن علی خاقانی شروانی، تصحیح و تحشیه و تعلیقات علی عبدالرسولی، چاپخانه سعادت، تهران ١٣١٦، ص ٣٠٠.

پایان سخن

این مقاله را با سخنی حکیمانه از نظامی آغاز نمودم و با حکایتی جذاب و عبرت آمیز ازعطار نیشابوری پایان می دهم. وی در بخش شانزدهم اسرار نامه (فریدالدین محمد ابراهیم عطّار نیشابوری - اسرار نامه، المقاله السادسه عشر، الحکايه و التمثيل، به نقل از کتابخانه رایانه ای نوسخن) با استفاده از معانی نامتعارف واژه های زیره (دانه ی خوراکی و سوغات معروف کرمان که معنی آسترلباس و در این جا به کنایه معنی کفن هم می دهد)، تبریز (شهر بزرگ آذربایجان و هم چنین تب شدید حاصل از بیماری مهلک)، کرمان و گرگان به عجز آدمی در تقابل با تقدیر و سرنوشت ناگزیر وی چنین اشاره می کند:

اگر تو شیر طبع و پیل زوری

ز بهرطعمه ی کرمان گوری

همی آن دم که از تن جان برندت

میان زیره تا کرمان برندت

بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار

شد از تبریز تا کرمان به یک بار

هم از گرگان دنیا رنج دیده

هم از کرمان بسی سختی کشیده ....

Comments


bottom of page