top of page
  • jshirani1

خواب شیرین













...دوش مست از باده ی ناب آن صنم را یاد می کردم

یاد آن ماهِ کمان ابروی قدْ شمشاد می کردم

گه به یادش باده نوشیدم گهی خون جگر خوردم

گاه از هجرش چو نی از نای جان فریاد می کردم

خشت حسرت می نهادم بر سر خشتی دگر از غم

خانه ی ماتم بنا در این خراب آباد می کردم

می زدم چنگی به گیسوی رباب از یاد گیسویش

از در آمد تا غزل من شکوه از بیداد می کردم

از جفایش خون دل می ریختم از ساغر جانم

جان شیرین را نثار تیشه ی فرهاد می کردم

از سرشکم جوی خون پیوست با دریای هجرانش

آشنا بی خویش پس در بحرِ بی ابعاد می کردم

وه چه می آموختم از شیوه ی آن چشم خونریزش

مشق خونریزی نگر در محفل استاد می کردم

همچو شمعی نیمه جان می سوختم در مقدم یادش

خاطر دل روشن از آن ثروت مازاد می کردم

مته ای از شعر می آوردم و اندر خیالی خوش

با تغزل رخنه ای در قلب چون پولاد می کردم

شهر ما را بی سواد زلف او بیگانه کی یابد؟

شکوه با باد صبا زآن حسن مادرزاد می کردم

عاقبت از هوش رفتم بر خیال خاک درگاهش

خواب شیرین بین چنین بر نطع آن جلاد می کردم

댓글


bottom of page