top of page
  • jshirani1

ترجمانِ جلال (۱۸): زندگی و رنج های جلال آریان












خونین کفنان


با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان (حافظ)

این مطلب را نوشته ام چون جلال زمانی تأکید زیادی بر مرگ مصطفی خمینی و تأثیر آن بر روند وقایع سیاسی داشت. در تاریخِ دو هزار و پانصد ساله ی مرز پُرگهر کم نیستند کسانی که مرگ مشکوک آن ها دستاویز ادعاها و بهره برداری های سیاسی شده است. در تاریخ معاصر که در آن حتا عکس افراد را می توان در ماه دید و موی امام زمان را هم می توان لای قرآن پیدا کرد آلودن پیراهن به خون برای تهمت زدن به مخالفان کاری دور از ذهن نیست. برخی از جهان بینی ها چنان اند که اساسشان بر دروغ، تزویر و عاقبت توجیه کردن نهاده شده است. یک نظام عقیدتی را در نظر بیاورید که ایمانش درهر مقوله ای دو سوی هر طیفی را به طور کامل شامل می شود. در آن نظام، اگر بیسواد باشی پیامبری و اگر همه چیزدان باقر العلوم، اگر فقیر باشی علی (مثلاً) و اگر پولت از پارو بالا برود علی بن موسی الرضا، اگر صلح کنی حسن و اگر جنگ حسین، اگر بکشی ذوالفقاری و اگر کشته شوی شهید، اگر بمیری به لقا الله پیوسته ای و اگر نمردی منتظر ظهور حضرتت، اگر راست بگویی (به ندرت) مؤمنی و اگر دروغ بگویی تقّیه (خدعه) کرده ای. با چنین نظامی در افتادن همیشه نبردی نابرابر است چرا که توجیه گری بی پایان آن جایی برای ملاحظات اخلاقی نمی گذارد. طرف مقابل همیشه از پیش باخته است. یکی از حربه های مؤثر این نظام عقیدتی مظلوم نمایی است و تاریخش پُر است از شهدای مظلوم که همیشه به ناحق کشته شده اند. هر چه هم بیشتر آدم کشته باشی گنبد و بارویت تابان تر. شهید در فلسفه ی این نظام مقامی رفیع دارد. باید همیشه به دنبال شهید بود چرا که همین ها هستند که چراغ روضه و رضوان را روشن نگاه می دارند. آن ها سالروز شهادت، هفته و چلّه دارند و سال ها پس از مرگشان مجالس عزاداری را که رکن اساسی جهان بینی غم و غصه و ادبار و نکبت است رونق می بخشند. با چنین مقدمه ای واضح است که در دوران قحط الشهدا می توان در کارخانه ی شهیدپروری شهیدهای خیالی ساخت. کافی است به اطراف خودت نگاه کنی و ببینی چه کسی زمین خورده یا تصادف کرده یا خودش را کشته یا در رودخانه غرق شده و بلافاصله از او اسحله ای برای پیروزی "حق بر باطل" بسازی. از این شهیدهای خیالی پنج نفر (پنج تن) نقش به سزایی در پیروزی فرهنگ دروغ و تزویر در ایران معاصر بازی کرده اند و پیراهن های به خون آلوده شان بر سر کوی و برزن خشم مؤمنان را برانگیخته است حتا اگر خودشان هم مؤمن نبوده اند. این پنج شهید به ترتیب غلامرضا تختی ، "صمد بهرنگی" ، جلال آل احمد، علی شريعتی، و مصطفی خمينی بوده اند. رژیم شاه در مرگ هیچ یک از این ها دخالتی نداشت ولی هنوز هم استفاده نامشروع از نام آن ها ادامه دارد.


غلامرضا تختی ورزشکاری شریف و با اخلاق پهلوانی بود و اهمیت زیادی به محبوبیت در نزد مردم می داد. او در روز ۱۷ دی ۱۳۴۶در هتل آتلانتیک دست به خودکشی زد و به مرور زمان این امر با مستندات از سوی محققین و خانواده او به اثبات رسید ولی مرده خوارها دست از استفاده از مرگ غم انگیز یک پهلوان ملی برای سوء استفاده های سیاسی برنداشتند. طبق معمولِ آن روزها کارخانه ی شهید سازی برادران آل احمد با مسئولیت محدود (چون صرفاً شرکتی تجاری بود و در آمدش از طریق ساخت و صدور شهید تأمین می شد) امر ساختن شهید را به عهده گرفت. این درست است که آل احمد مبدع دروغ در فرهنگ سیاسی شیعه ی سیاست زده نبود ولی مدعیان روشنفکری در آن زمان باید وجداناً به این نوع شایعه سازی پاسخی درخور می دادند تا تزویر و دروغ به مصالح اصلی بنای مبارزه سیاسی مبدل نشود. امّا واقعیت آن است که آن هم سکوت بسیار معنی داری بود.



سکوت فعالان (یا منفعلین) سیاسی موجب شد تا در هفتم شهریور ۱۳۴۷ با مرگ صمد بهرنگی، معلم دلسوز و آگاه، کارخانه ی آل احمد دوباره رونق خود را از سر بگیرد و این بار دروغ را با خشکسالی هم بیامیزد. آل احمد نه تنها غرق شدن اتفاقی صمد را در رودخانه نپذیرفت بلکه بدون هیچ آگاهی و اطلاع موثقی ادعا کرد که در آن فصلِ سال ارس آن قدر آب ندارد که کسی در آن غرق شود! در ضمن حضور دوست صمیمی صمد، ستوان یکم حمزه فراهتی دامپزک ارتش، را دلیلی بر دخالت نظام در قتل او دانست. البته تنها به این دلیل که عوام دلشان می خواهند افسانه بسازند. این کارخانه که مدیر عاملش از عرق خورهای قهار به حساب می آمد پیام حافظ را غلط گرفته بود و فکر می کرد اگر ریختن شراب بر خاک گناهی جایز است پس دروغ و دغل بافتن برای رسیدن به اهداف سیاسی هم با همان استدلال پسندیده تواند بود.


اگر چه در زمانه ی ما امیدی به مرگ دروغ نیست امّا سرنوشت هیچ ضمانتی برای زنده رها کردنِ دروغگو نداده است و چنین است که در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ خود خیاط هم در کوزه افتاد. مرگ او، به علت سکته در خانه ی جنگلی اش در اسالم (تالشِ گیلان) که در آن و اطرافش هیچ کس جز همسرش نبود اتفاق افتاد. پس از آن شاگردان کارآموخته ی آل احمد بیرق شهید پردازی او را همچنان افراشته نگاه داشتند و علیرغم اظهارات سیمین از او شهیدی زرین (آلِ قلم) ساختند. البته نایب رییس شرکت، شمس، هم در باد انداختن در این پرچم فریب بی تأثیر نبود. او در این کار چندان پیش رفت که اظهارات شاهد عینی (همسر جلال) را نادرست و غرض ورزانه خواند و حق آن همه نان و نمک (= قورمه سبزی) را که بر سفره ی او خورده بود ادا نکرد. این را هم باید گفت که با این وجود که هیچ یک از مزّوران شیعه جلال آل احمد را مسلمان نمی دانستند ولی او را چون دشمن دشمنشان بود به جمع خود پذیرفته بودند. جلال آل احمد هم همانقدر به شیعه معتقد بود که شاه و ملّاها به دین اسلام. برای هر سه دین وسیله ای بود برای تحمیق و بهره برداری از مردم ناآگاه.

















علی شريعتی مزینانی در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ یکی دو ماه پس از آزادی از زندان در ایران در ساوت همپتون انگلستان درگذشت. او پس از مدتی سخنرانی در حسینیه ارشاد در تهران به زندان افتاده بود. تصور من در آن زمان آن بود که حسینیه ارشاد با آن سبک متفاوتش با مساجد معمول شیعه قرار بود چهره ای مدرن به شیعه بدهد. مردم روی صندلی بنشینند و به تعابیر مثلاً مدرنی از شیعه گوش بدهند و برای سخنران به جای صلوات گفتن دست بزنند. حضور شخصی مانند شریعتی که معمم نبود و با احساس صحبت می کرد و از شیعه دینی من درآوردی ساخته بود که با زندگی در آن زمان سازگاری داشت برای جوانان گیرایی داشت و از سوی دیگر برای رژیم شاه کاربُرد. شاه که مبتلا به بیماری کمونوفوبیا (وحشت از کمونیسم) بود بدش نمی آمد که از درون این آموزشگاه برای سپاه دینش سرباز تربیت کند. امّا عاقبت کارها آن طور که پیش بینی شده بود پیش نرفت و بساط حسینیه برچیده شد. منزل خواهر من در کوچه ی روبروی حسینیه کنار یک مسیل قدیمی قرار داشت و گاهی که به او سر می زدم می دیدم که جوان ها چگونه فوج فوج به حسینیه می آمدند و حتا در فضای بیرون روی زمین می نشستند و از بلندگوها به سخنرانی ها گوش می دادند. سخنرانی ها هم اغلب با شور و حال و ایجاد هیجان همراه بود. به هر حال شریعتی پس از تعطیل شدن حسینیه در ۱۳٥۱ به زندان افتاد و بعد به انگلستان رفت تا منتظر آمدن خانواده اش از ایران شود. وقتی که وی دریافت که همسر و پسرش اجازه ی خروج از ایران پیدا نکرده اند دچار اضطراب شدیدی شد و شروع کرد به بیش از حد سیگار کشیدن تا همان روز که دو دخترش به انگستان رسیدند سکته قلبی کند و بمیرد. مرگ او در آن مقطع برای مخالفان مذهبی شاه نعمت بزرگی محسوب می شد و می توان گفت که ملّا ها در این رویداد با یک تیر دو نشانه زدند: یک کلاهی از بین رفته بود و برگ دیگری بر جنایات بی شمارِ ساواک شاهنشاهی افزوده شده بود. با گسترش انجمن های اسلامی و شبکه های خبری انقلابی حالا دیگر نیازی هم به کارخانه شهید سازی آل احمد نبود و خبر شهادت شریعتی بلافاصله در تمام جهان منتشر شد و هیچ کس در ماهیّت مرگ او اندک تردیدی هم نداشت. این شهادت بهانه ی دیگری شد تا انجمن های اسلامی دانشگاه ها چند روز مشغول تظاهرات باشند.


















پنجمین و مهم ترین شهید که مرگ او را حتا از الطاف الهی دانسته اند مصطفی، پسر ارشد خمينی بود که در تاریخ ۱ آبان۱۳۵۶ در سن چهل و شش سالگی در نجف به لقاالله پیوست. خداوند متعال که رحمتش موجبات شهادت های به موقع زیادی را برای ملّاهای برگزیده اش در طول تاریخ مهیّا کرده است این بار قرعه را به نام مصطفی زده بود. سند این جنایت را هم نهضت آزادی ایران در اعلامیه ای به نمایش گذاشته است: "مردم ایران این فرضیه را بعید نمی داند که رژیم ایران مسئول مرگ مصطفی خمینی باشد". به همین سادگی! الطاف خفیه ی الهی هم در روزهای بعد موجب تظاهرات و مجالس یادبود و شب هفت و تحکیم موقعیت انقلابیون شد.


البته در این داستان شهید ششمی هم بود که کسی آن را در طومار شهدا به حساب نیاورد ولی در اساس از تمام شهدای دیگر در دگردیسی انقلاب مؤثرتر بود. آن شهید رژیم شاهنشاهی بود که در ساعت ٥ عصر روز ۱۷ دیماه ۱۳٥٦ با قلم شقیقه ی خود را نشانه گرفت و آن را شکافت تا در مرگی سخت جان بسپارد.


زخم و مرگ

در ساعت پنج عصر

درست ساعت پنج عصر بود

پسری پارچه سفید را آورد

در ساعت پنج عصر

سبدی آهک، از پیش آماده

در ساعت پنج عصر

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی

در ساعت پنج عصر

و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند

در ساعت پنج عصر

اینک ستیزِ یوز و کبوتر

در ساعت پنج عصر

رانی با شاخی مصیبت‌بار

در ساعت پنج عصر

ناقوس‌های دود و زرنیخ

در ساعت پنج عصر

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند

در ساعت پنج عصر (ترجمه احمد شاملو - فدریکو گارسیا لورکا)


احمد رشیدی مطلق، هر که بود و هر که هست، مقاله ای نوشته بود و تیر آخر را به پیکر ناتوان شاهنشاهی شلیک کرده بود. این مقاله مدعی شده بود که مردی ماجراجو، جاه طلب و وابسته به بیگانگان می خواهد از آب گل آلوده ماهی بگیرد و برای خود شأن و منزلتی به دست بیاورد. در پی آمدِ این نوشتار با اعتراض های خونین دقیقاً پیشگویی های رشیدی مطلق محقق شد، یک شهید دیگر هم به دست مخالفان شاه مصادره گردید، و به اصطلاح انقلاب ملّا خور شد.
























Comments


bottom of page