top of page
  • jshirani1

ترجمانِ جلال (۱٥): زندگی و رنج های جلال آریان

Updated: 6 days ago














هیولا


یکی از عادت های جالب جلال این بود که اگر کتابی او را تحت تأثیر قرار می داد هنگامی که بخشی از آن را می خواند یا آن را تمام می کرد کتاب را روی سینه اش می گذاشت و به فکر فرو می رفت. من این کار را چندین بار دیده بودم. انگار می خواست دلش با واژه ها و جمله ها بازی کند و مفاهیم را در قلب خود به تصویر بکشد و بایگانی کند. وقتی که طاعون آلبر کامو را می خواند در یکی از این لحظه ها من پیش خود فکر کردم مبادا باسیل طاعون از همان جا وارد قلبش بشود و ماهیچه قلبش را ملتهب کند یا راهی به قلب او بیابد و در آن جا ساکت و آرام خانه کند و نهفته بماند تا سال ها بعد بازگردد و قلبش را به عفونتی جگرسوز مبتلا سازد تا نداند در کجای زمان ایستاده است و به چه غول بی شاخ و دُمی چشم دوخته است که حالا مالکِ قلب او شده تا گذشته برایش هيولای سِرتِقی باشد که نگذارد این موجود غریب را که دارد خیره در چشمان او می نگرد ببیند.


آن گهی باشد هیولا یاد دار

صورتی خوش بر هیولایی نگار (شاه نعمت الله ولی)


جهان در آن روزها در کوره ی سیاست سخت مشغول هیولا سازی بود. هدف آن بود که در این کوره هیولای گذشته چنان عظیم و سِرتِق باشد که آن هیولای تشنه به خون و انتقام و ویرانی به چشم نیاید. برای تحقق یافتن این پروژه ی غریب هم نیاز به یک کوری گزینشی بود: دیدن گذشته در آینه ی انکار و تماشای آینده با عینک استقبال.


از سَرِ زُلفِ تو بویی سَر به مُهر آمد به ما

جان به استقبال شد کای مَهدِ جان ها تا کجا

این چه موکب بود یارب کاندر آمد شادمان

بارگیرش صبح دم بود و جَنیبَت کِش صبا

در میان جان فروشد بر دَرِ دل حلقه زد

از بُن هر موی فریادی برآمد کاندرآ

ما در آب و آتش از فکرت که گوئی آن نسیم

باد زلفت بود با خاک جناب پادشا (خاقانی)


هیولای گذشته پادشاه بود که خودش خمیر هیولا سازی خودش را در کوره ریخته بود و آتش آن را هم با سوختبار آزاد اندیشی و آزادیخواهی روشن کرده بود. حالا دیگر هر حرکتی که می کرد این هیولای کریه المنظر سخت دهشت انگیز تر می شد. او از خود فرانکشتاینی ساخته بود که از آن دیگر امید رهایی نداشت و دست تقدیر او و خانواده اش را به مرگ سختی در سرزمین های یخبندان می کشاند. او ندانسته سرنوشت خود را به دست تقدیر کور سپرده بود.


شکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است

کلاهي دلکش است اما به ترک سر نمي ارزد (حافظ)


علی، جلال را متقاعد کرده بود که بیماری اجتماعی مملکت چیزی شبیه طاعون امّا به جای مرگ سیاه، مرگ سرخ است. پولدارها و گردن کلفت ها که عامل اصلی این بیماری هستند خودشان در قصرهای بزرگ، دور از اجتماع، به خوشگذرانی مشغول هستند و مردم را رها کرده اند تا از این بیماری رنج بکشند و عاقبت به مرگی سخت جان بدهند. مثل آن کاکا سیاه ها ما را به جزیره ی آورده اند و مرگ دارد ما را یک به یک به صندوق عدم باز می گرداند بی آن که گوهر مقصود را برده باشیم. حالا دیگر همه چیز به چشم جلال زشت و کریه می آمد و آن هیولای گذشته پیکرش ناسازتر و بی اندام تر. زمان، زمانِ انتخاب بود. بودن، چگونه بودن؟ مردن، چگونه مردن؟ بودن یا مردن در راه غلبه بر این هیولای طاعون نشان. حالا دیگر می باید تخته سنگ را سیزیف وار هر روز بر فراز چکاد کوه بیهودگی برد و دم نزد و تلاش کرد برای ساختن چیزکی از این رنج جانکاه که بتواند به زندگی معنایی فریبنده ببخشد. این ها تلاش های روحی و روانی جلال در آن زمان بود. او قادر نبود قطره ی وجودش را از سیلی که در حال شکل گرفتن بود جدا کند. تمام عمر بر سر دوراهی ایستاده بود و حالا باید انتخاب می کرد. انتخابی که مادرِ اضطراب های او بود. خودش مرتب این بیت حافظ را زمزمه می کرد که:


صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا


البته آن روزها بر سر این بیت حافظ قشقرقی بر پا شده بود و متولیان و میراث خواران حافظ شیراز از این که کسی "صلاحِ کار" را "صلاحکار" خوانده است حسابی جوش آورده بودند. جلالِ خراب هم قرار نبود که صلاحِ کار را در این انتخاب خود در نظر بگیرد و صلاحکار باشد.


در همین پریشانحالی بود که جسم جلال بر علیه او به قیام برخاست. نفرت مهرآمیز و مهر نفرت آمیز در درون او به کشمکش پرداختند و دلهره ی حاصل از آن مخارج روان درمانی را به عرش اعلا برد. علی ویسی کودکِ درون جلال را به سوی مرزهای ناشناخته و بازی های ماجراجویانه تری می کشاند و طبع آرام جلال از می و معشوق درمان می طلبید. غافل از آن که:


طبیب روزگار افیون فروش است

چو زرّاقان از آن ده رنگ پوش است

گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست

گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست

علاج‌الرأس او انجیدن گوش

دَم‌ الاِخوین او خون سیاووش

بدین مَرهَم جراحت بست نتوان

بدین دارو ز علّت رست نتوان (نظامی گنجوی - خسرو و شیرین)


عاقبتِ این گونه طبابت هم آن بود که دل و جگر و قلوه ی جلال همه مجروح و آش و لاش شد. در مسجد سلیمان کارش به بیمارستان کشید و چون امکانات در آن جا به اندازه کافی نبود او را با آمبولانس به آبادان منتقل کردند. جلال را بر تخت روان نشاندند و دیناری طلا در کامش نهادند و او را به خارونِ قایق بان (راننده آمبولانس) سپردند تا از رود استوکس او را بگذراند و به جهان زیرین ببرد. خارون تقریباً موفق به این کار شد. در تصادف، کت و کول جلال شکست امّا جان سختی تقدیرش همچنان او را در درد و رنج زنده نگاه داشت تا این قصه ناتمام نماند. چون دینار طلا را پیدا نکردند جلال پس از آن اتفاق به روح سرگردانی مبدل شد که تا پایان عمر در کنار رود آخرون پرسه می زند. در آبادان، بالاتنه ی جلال در گچ است و اوضاع و احوال روحی اش تعریفی ندارد. نمی تواند درس بدهد. من مرتب از اهواز به دیدار او در آبادان می روم و سعی می کنم کمک حالش باشم. اغلب علی ویسی و مادرش هم به او سر می زنند. در آبان ۱۳٥۰، جلال با کتف و شانه شکسته و گچ گرفته، دریچه ی دولختی (میترال) گشاد و اختلال کبدی و کلیوی برای یک مرخصی استعلاجی شش ماهه عازم تهران می شود. از سه برادر آریان یکی در آن سوی دنیا در خاک خفته است و از دو تای بازمانده یکی لاغر و نحیف و بیمار و تارک دنیا، بازنشسته دانشگاه سن هوزه کالیفرنیا و ساکن تهران است با خانه ای که برای رفاه ساکنان آن گورستانی (ظهیرالدوله) در جوار خود دارد و آخری درهم شکسته ای است که قرار است جسمش را از راننده های آمبولانس و روانش را از ماجراجویان خرافه پرست محفوظ بدارد. فرنگیس هم همراه دخترش به ایتالیا رفته است. جلال به سوی سراب آرامش پرواز می کند امّا نمی داند چه سخت کمانی در انتظار او است. مرخصی استعلاجی جلال یک قتل عام تمام عیار است که هیچ کس جز او از آن جان سالم به در نخواهد برد.


مرد باریک اندام

















جلال در آبادان سوار جت ایران اِر، پرواز ۳٢۴، می شود و به سوی زادگاهش می شتابد تا همخانه ی آن فریبِ شیّادِ قونیه را خورده بشود. امّا در آن اوج هزاران پایی روح داشیل هَمِت همتای ایرانی خود را پیدا می کند و پروین (پری) روشن را به سراغ نویسنده سرنوشت می برد و جلال آریان (همزادِ نیک چارلز) را می فرستد تا معمای ناپدید شدن یک مرد هنرمندِ باریک اندام با اخلاق نامتعارف (سیروس روشن همزادِ کلاید وینانت) را حل کند.


و شش ماه مرخصی استعلاجی جلال مصرفِ حل این معمّا می شود. جلال، سیروس روشن را از مسجد سلیمان می شناسد. آشنایی آن ها از زمانی آغاز می شود که جلال او را پس از یک مهمانی در حالی که سیاه مست است از زیر چرخ های ماشین همسرِ "مهربانش" آذر بیرون می آورد و به خانه می برد. سیروس، همسر و دو فرزندش، پروین و پرویز را می پرستد ولی سرشتِ هنرمندِ لاابالی اش اجازه نمی دهد که در زندگی زناشویی آرامش داشته باشد. نقاش است و تابلوهای اکسپرسیونیستی او را جامعه ارج نمی دهد. این هم روح ناصر تجدد که این بار در قالبِ سیروس روشن به زندگی باز گشته است. حالا هشت ماه است که زن و بچه را رها کرده و ناپدید شده است. این مرد باریک اندام در غیبتْ متهم به قتل منشی و معشوقه اش پوران محمدی و برادرِ وی، غلامخانِ کلاه مخملی، شده است. زنِ سیروس پس از جدایی از او با احمد افشار نجفی، شاعر چاق و شهیر و درباری که از کتاب های خارجی شعر نو می دزدد و زندگی مجللی دارد، ازدواج کرده است. من وقتی برای دیدار جلال به تهران می رسم که تمام این اتفاقات در مدت کوتاهی افتاده، غلامخان هم پیش از مرگش برای جلال و اسماعیل چاقوکشی کرده بوده و گویی سیروس هم در یافته بوده که جگرگوشه های پاره ی تنش فرزندان واقعی او نبوده اند چرا که در آزمایش های طبی مشخص شده که او عقیم است. با جلال به دیدار درویش آ سید ممد جلال عشقی، دایی پوران، در چهار سوق چوبی رفتم تا از آن پیرمرد بنگی و چرسی برای یافتن سیروس کمک بگیرد! البته حدس می زدم که آن همه احترامی که جلال به آن درویش مفنگی تریاکی می گذاشت برای آن بود که زیر زبانش را بکشد. و چیز مهمی زیر آن زبانِ نحیف به چشم نمی خورد. بعد جلال به دیدن آذر در رستوران ریویرا در خیابان پهلوی رفت. اصرار کرد من هم بروم ولی حال و حوصله ی درگیر شدن در آن داستان کمدی-جنایی را نداشتم. از همه جای داستان بوی خون می آمد. حتا در اتاق عمل هم من این همه خون ندیده بودم. برای خودم در شهر پرسه زدم. هوا سرد بود. انتظار این همه سوز و سرما را نداشتم. وقتی به رستوران ریویرا بازگشتم جلال توی ماشین منتظرم نشسته بود. سعی کرد شرایط را عادی جلوه بدهد ولی رنگ رخساره از سِرّ ضمیر حکایت می کرد. پاپی قضیه نشدم. فقط با تمسخر گفت که زنک او را متهم به روابط نامشروع با دخترش کرده و گفته که احتمالاً شوهر فعلی خود او پوران و غلامخان را کشته است. اصرار کرد با او به خانه اسماعیل بروم ولی همان قدر که جن از بسم الله بدش می آید من از عرفان آبکی بدم می آمد و با تمام قوا از همنشینی با عرفا پرهیز می کردم. وقتی دانشجو بودم تمام در و دیوار اتاقم با دستخط خودم پُر از اشعار خیام بود. حد اکثر عرفان من عرفان باباطاهری بود که می گفت:


عزیزا کاسه چشمم سرایت

میان هر دو چشمم خاک پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خار مژگانم به پایت


تناسخ و سیر و سلوک معنوی، آن گونه که این بنگاه داران املاک ماوراء الطبیعه می فروختند، برایم گیرایی نداشت. به خصوص از سوی اسماعیل که بیماری سلسلة القول داشت و یک ریز حرف می زد. برای او فرقی نمی کرد که بحث بر سر چیست، او کار خودش را می کرد و موضوع مورد علاقه خود را پیش می برد. مرا در یوسف آباد روبروی منزل عمه ی پیرم پیاده کرد. بی خبر آمده بودم. مثل همیشه مرا با مهرش نواخت. من برایش بوی دادا را می دادم.


روز بعد تا ساعت هفت شب چندین بار به منزل اسماعیل زنگ زدم. فاطمه، مستخدمه پیر، گوشی را بر می داشت و می گفت که جلال منزل نیست ولی آقا هستند. می خواهی با ایشان حرف بزنی؟ که نمی خواستم. بالاخره ساعت هفت جلال خودش گوشی را برداشت. در به در به دنبال پری می گشت که مثل پدرش (؟) آب شده بود و رفته بود زیر زمین. وجب به وجب کرج و تهران را گشته بود. پاپی اش نشدم.


آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت (حافظ)


عمه ام ناخوش بود و می خواستم به او برسم. بیماری قندش حالا به چشمان و کلیه اش صدمه زده بود. زانو درد هم نمی گذاشت چندان تحرکی داشته باشد.


بالاخره پروین پیدا شد. بعد از سفری چند روزه به آبادان، خرابِ خراب نزد جلال آمد و این مرد از خود گذشته آن طفل معصوم را همان گونه که بود پذیرفت و او را در کنف حمایت خود قرار داد و برای او چراغ آورد و یک دریچه. دیدن پری بعد از سی تا کودئین و آدرنالین و قرص خواب توی شیرِ داغ و شیرین خوب بود. فقط نمی دانستم کدام شیر پاک خورده ای برای او آدرنالین خوراکی تجویز کرده بود! این هورمون را بدن برای هشیاری و واکنش جنگ و گریز در هنگام خطر ترشح می کند و برای کسی که می خواهد گیج و منگ و لول و خوابآلوده باشد حکم سر رسیدن پاسبان را دارد و البته از معده هم جذب نمی شود. و ناگهان (به قول امیر عشیری) پس از زیارت قبر فروغ، پری یک شبه ره یک ساله پیمود و عاقله زنی شد و حرف های قلمبه سلنبه زد. و بعد درست پس از بازگشت پری بود که جلال آریان واقعی سر و کله اش پیدا شد و به عشق گردن نهاد.


عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

وین همه منصب از آن حور پری وش دارم (حافظ)


بار بعد که جلال را دیدم در یک دفتر ثبت اسناد ازدواج و طلاق بود و من و بهرام آذری شاهدهای عقد او و پری بودیم. از سوی خانواده عروس تنها مادر پری آن جا بود و خیلی هیجان زده به نظر نمی آمد. ناگهان جلال دیگر بوی تنهایی نمی داد. بعد از عقد، آن ها برای ماه عسل عازم اهواز شدند و من چند روز بعد با اتوبوس به آن جا رفتم. قرار شد قبل از رفتنم سری هم به اسماعیل بزنم و ببینم مشکل جگر و لوزالمعده اش حاد نباشد و نیاز به جراحی نداشته باشد. با بهرام به سراغش رفتم. تکیده، رنگپریده و با چشمانی یرقانی در بستر خود آرام دراز کشیده بود و ذکر می گفت. زندگی به افکار او اعتنایی نمی کرد. با او همان گونه رفتار می کرد که با یک خداناشناس عاصی و دهری. این بار دیگر نای سخن سرایی نداشت. می دانست به زودی به دیدار یار خواهد شتافت. با چشمانِ همچو نرگس زردش به من می گفت:


رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

...

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن (مولوی)


شکمش مثل سنگ سفت بود امّا دردی نداشت و معلوم بود سرطان است. آزمایش های خون هم آن را تأیید می کرد. مرد باریک اندام آن جا با آرامش در بستر دراز کشیده بود با مثنوی معنوی در آغوشش ولی بعید بود که او همان مرد باریک اندام داستان ما باشد. از مرگ نمی هراسید که اشارتی به آرامش داشت. خودش هم می دانست که رفتنی است. مثل یک قو به زادگاهش بازگشته بود تا در آن جا به محبوب خود بپیوندد. آن قدر در آن دنیای دیگر زیسته بود که این جهان برایش بیگانه بنماید. نِیِ وجودش مشتاق بازگشت به اصلِ نیستان خویش بود. یک عمر تلاش کرده بود تا این جهان را آن قدر نازیبا کند که آن جهان خیالی عاری از کاستی ساخته و پرداخته شود.


چون ملاقات عشق نزدیک است

خوش لقا شو برای روز لقا

مرگ ما شادی و ملاقات است

گر تو را ماتم است رو زینجا (مولوی)


به او بدرود گفتم، بدرودی که باز به قول فرانسوی ها کمی بوی مرگ می داد.


در این نُه‌آشیان غیر از پرِ عنقا نشد پیدا

همه پیدا شد امّا آن‌که شد پیدا، نشد پیدا

تلاش مطلبِ نایابْ ما را داغ‌ کرد آخِر

جهانی رنج‌ِ گوهر بُرد و جز دریا نشد پیدا

دل‌ گمگشته می‌گفتند دارد گردِ این وادی

به جست و جو نفس‌ها سوختیم، امّا نشد پیدا

فلک در گردش پرگار گم کرده‌ است آرامش

جهان تا سر برون آورد، غیر از پا نشد پیدا

دلیل بی‌نشان در مُلکِ پیدایی نمی‌باشد

سراغ ما کن از گردی‌ کز این صحرا نشد پیدا

بهشت و کوثر از حرص و هوس لبریز می‌باشد

به عُقبی هم رسیدم، جز همین دنیا نشد پیدا

سراغ‌ رفتگان عمری‌ست زین‌ باغ هوس کردم

چه جای رنگ؟ بویی هم از آن‌ گل‌ها نشد پیدا

به ذوق جُست و جو می‌باید از خود تا ابد رفتن

هزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا

غم این تنگنایم برنیاورد از پریشانی

نفس آسودگی می‌خواست، امّا جا نشد پیدا

درین محفل به امّید تسلّی خون مخور بیدل

بیا در عالم دیگر رویم‌، اینجا نشد پیدا (بیدل دهلوی)


باقی این داستان چنان غم انگیز است که در هنگام نوشتن آن بارها گریستم. چگونه می توانست؟ آیا حل این معمّا آن قدر مهّم بود؟ آیا نمی توانست آن را به شیوه ی دیگری افشا کند؟ در فرهنگی که ندانستن شرط رستگاری است برای حفظ جان و سلامتِ روانِ عزیزان نمی شد پرده دری نکرد؟ دل نازک از جلال به خشم آمده بود. در اهواز با پانسیون سعدی تماس گرفتم تا جلال را که در آن جا اطراق کرده بود پیدا کنم. گفتند عصر دیروز با عجله تصفیه حساب کرده و همراه همسرش به تهران بازگشته است. شک نداشتم که اسماعیل دار فانی را وداع گفته است که درست نبود. به او گفته بودند که سیروس روشن در اتاق هتلی در قم خودش را آتش زده است. بعد معلوم شد که جسد متعلق به یک دانشجوی بخت برگشته است که در عشق شکست خورده است. در ادامه جلال دریافته بود که اردشیر ملک آبادی وکیل سیروس روشن قاتل او، پوران و غلامخان بوده است و انگیزه اش بالا کشیدن ثروت و فروختن تابلوهای پُر طرفدار او به قیمت گزاف گزاف در بازارهای هنر در خارج از ایران. اشتباه جلال امّا آن است که تمام وقایع را در حضور پری با جزییات کامل تعریف می کند که موجب سکته ی مغزی آن جوانِ شیفته ی پدر (؟) می شود. پری در بیمارستان شرکت نفت تهران می میرد و در بازگشت از بیمارستان هم پیکر بی جان اسماعیل دیگر قفسی برای روح بی تاب او نیست. حالا آن نی می رود تا برای همیشه به نیستان بازگردد و یا ویرایش شود و در قالب چیزی دیگر به همین جهان خواسته ها و رنج ها برگردانده شود.


خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم (حافظ)


پیش خودم آرزو می کردم که هیچ زن دیگری دور و برِ جلال پیدا نشود چون ظاهراً نصیبه ی ازلی چنان زنی جز مرگ چیزی دیگر نخواهد بود.


یادی از نگارگر


زنده یاد سیروس روشن را تنها یک بار دیده بودم. در مسجد سلیمان به گمانم اواخر بهار بود که برای دیدن جلال به آن جا رفته بودم و چون هوا گرم شده بود می خواستیم با هم به دشت لالی برویم و میهمان خویش و قوم های پدر در آن جا باشیم. با جلال، سیروس و دو فرزندش، پروین و پرویز که مثل بچه اردک مدام پشت سر یا دست در دست او حرکت می کردند، برای گردش به آب تمبی رفتیم. بچه ها از درخت ها سه پستان می چیدند. طعم گس عجیبی داشت ولی می گفتند سرماخوردگی و هزار درد دیگر را درمان می کند امّا ظاهراً درد غربت سیروس را درمان نکرده بود. بعد از گردش، سیروس ما را به خانه اش برد و برخی نقاشی هایش را به ما نشان داد. جلال او را نقاشی آوانگارد معرفی می کرد که از مکتب اکسپرسیونیسم و به خصوص واسیلی کاندینسکی تأثیر پذیری داشته است. ظاهراً او مشغول تهیه چندین تابلو با الهام از اشعار حافظ برای نمایش دادن در اداره ای از وزارت فرهنگ و هنر بود که مدیر عاملش او را یک نابغه و پیکاسوی جاودانی ایران خوانده بود. خیلی از نقاشی ها سر در نیاوردم گرچه ترکیب رنگ ها به نظر زیبا می آمد. با آن که با حافظ شیراز و اشعار و افکار او آشنایی داشتم نتوانستم ارتباطی بین نقاشی ها که قرار بود آن رند عالم سوز را معرفی کند و اشعار حافظ پیدا کنم. مرد غریبی بود و حرف هایی که می زد برای من خیلی مفهوم نبود. جهان را از دیدگاهی کاملاً متفاوت تجزیه و تحلیل می کرد. مثل ناصر گله داشت که چرا کارهای او را درک نمی کنند و من هم درست همین مطلب را در نمی یافتم که چرا آدم عاقل باید این همه زحمت بکشد و چیزهایی را خلق کند که هیچ کس آن را درک نکند و بعد گله و شکایت کند و سرش را به دیوار بکوبد که این مردم قدر ناشناس هستند. در چند روزی که در مسجد سلیمان بودم فقط همان یک بار او را دیدم. دیدن او و نقاشی هایش برای من چندان بی فایده هم نبود. بعد از دیدن آن ها شروع کردم به مطالعه در باره ی نقاشی مدرن. مدتی بعد دوست عزیز و نقاش و هنرمند دوست داشتنی ام عباس دریسی پس از کار کردن با سالوادور دالی به شیراز بازگشته بود و کمک کرد تا برخی ظرافت های نقاشی مدرن را دریابم. او نخستین گالری خصوصی شیراز را با نام هنر جدید (بعداً نگارخانه دریسی) در سال ۱۳۵۰ به راه انداخته بود. عباس هم مثل سیروس از کودکی نقاشی می‌کرد. او نزد استاد حسین شیخ در هنرستان کمال الملک در تهران درس نقاشی خوانده بود و در آکادمی هنرهای زیبا در تهران درخشیده بود. تفاوت سیروس و عباس در آن بود که طبع شیرازی عباس او را مردی برونگرا و اجتماعی کرده بود که از کج فهمیده شدن هراسی نداشت. مدام در حال آموزش دیگران بود و فکر می کنم تأثیر به سزایی در درک عامه از هنرش داشت. عباس می گفت برای او، نقاشی نوشتن با واژه‌های رنگ است. همین تعبیر او بود که مرا به شعر و ادبیات مدرن هم آشنا کرد. چیزی که از این آشنایی نصیب من شد آن بود که در غرب نویسنده یا شاعر یا هنرمند مدرن است چرا که برای زمانه ی خودش دست به آفرینش می زند امّا در جامعه های عقب مانده هنرمندان یا مثل باستان شناس ها دنبال گنج های مدفون در زیر خاک می گردند یا داستان های تخیلی برای آیندگانی می آفرینند که معلوم نیست هرگز سر و کله شان پیدا شود. همه نیمی این و نیمی آن است. سیروس روشن هم تابلوهایش در فرانسه به قیمت گزاف به فروش می رسید و جایزه ی بین المللی می برد ولی همان قرارداد بین او و اداره ی فرهنگ و هنر هم عاقبت به جایی نرسید چون کسی نفهمید چکار می کند.


نیمی این، نیمی آن

در خانه ی والدینم [تابلوی] گِینزبارویی نبود

و هیچ کس شوپن نمی نواخت

نهایتِ حیاتِ بی هنرِ ذهن

پدرم تنها یک بار به تماشاخانه رفت

در آغاز قرن

"چکاوکِ تاجدارِ"ویلدنبروخ

روزیمان

تنها همان.


حال با گذشتِ زمانی دراز

قلب های خاکستری، موهای خاکستری

باغی از آنِ لهستانی ها

گورهایی نیمی این، نیمی آن

اما همه اسلاویایی،

مرزبندی اُدِر- نایسه

شامل آن که در تابوت است نمی شود

کودکان به آنان می اندیشند

و همسران نیز تا مدّتی

نیمی این، نیمی آن

تا آن دم که زمان رفتن فرارسد

آمین، پایان مزمور.


هم اینک در شبِ شهر

کافهْ - تخت ها

ستارگانِ تابستان

در میزِ کناری

مقایسه ی وضعیتِ مهمانخانه ها در فرانکفورت

خانم های ناراضی

چندان که اگر دلتنگیهاشان را وزنی می بود

هر یک به سی پوند می توانست رسید.


اما چه فضایی! شبی داغ

با راهنمای سفر و

زنان از درون عکس هاشان گام بیرون می نهند:

زیبایی هایی نامحتمل

بالا بلند - آبشارِ رفیع -

تصورش را هم نمی توان کرد که

همه چیز را در اختیارت بگذارند.


زوج ها اما پیاده در راهند،

به مقصد نمی رسند، تورها را نمی توان کنار زد،

مرد سیگار می کشد، زن حلقه اش را در انگشت می چرخاند،

چیزی در خورِ اندیشه

ارتباط بین ازدواج و زوالِ میلِ جنسی یا دنده - سنگین رفتنِ مَرد.


پرسش ها، پرسش ها! خاطراتِ شب تابستان

با شتاب، در یک چشم بر هم زدن،

در خانه ی والدینم [تابلوی] گِینزبارویی نبود

حالا همه چیز به زیرْ- اَندَر فرو رفته ست

همه اش نیمی این، نیمی آن

آمین، پایان مزمور. (گوتفرید بن، ترجمه از نویسنده)


من در مرداد ۱۳٥۱ به شیراز بازگشتم.


پدر پس از مدتی تحصیل در دانشکده پدافند ملی و تشکیل و فرماندهی تیپ زرهی سرپُل ذهاب با دلخوری از ارتش بیرون آمده بود و حالا در تهران زندگی می کرد. خواهر و برادرها هم هر یک گوشه ای پراکنده شده بودند. فضای شیراز کاملاً متحول شده بود. بافت جدید دانشکده پزشکی را به زحمت می توانستم بشناسم. در یکی دو سال اول پس از بازگشت به شیراز، محیط همانی بود که از هتل پهلوی، همان طور که شهرت پیدا کرده بود، می شد انتظار داشت، مثل هر دانشگاه دیگری در ممالک راقیه با تمام مراسم و تشریفات آن. کمابیش یک محیط دانشگاهی شبیه دانشگاه های بزرگ در کشورهای غربی. امّا آرام آرام سر و کله ی بچه مسلمان های متعصب پیدا شد که البته در ابتدای کار همه مشغول تمرین تقیه بودند. این هجوم، چهره ی ظاهری دانشگاه را دیگرگون کرده بود و مشابه آن در بیشتر دانشگاه های دیگر هم به چشم می خورد. عده ای بر آن بودند که قطعاً باید نیم کاسه ای زیر این کاسه باشد و برای اثبات آن هم لازم نبود راه دوری بروند. این هم به اذعان خود رژیم از نقشه های آریامهری برای جلوگیری از نفوذ چپ ها و ملی ها در دانشگاه بود. اغلب برادران هم سهمیه ارتش بودند و معلوم بود شاه، با آن وحشت روان پریشانه اش از کمونیست ها، دارد با یک تیر دو نشان می زند: هم دانشگاه و هم ارتش را به دست اسلام عزیز می سپارد تا خودش هم نقش سایه ی خدا را برای آن ها بازی کند. تشکیل سپاه دین هم، به تایید خداوند متعال و فرمان اعلیحضرت همایونی از این دوره به مرحله ی اجرا گذاشته شده بود.

















خیال دولت فخیمه هم چنان راحت بود و پشتش چندان قرص که به هیچ وجه خطری حس نمی کرد و شاه آشکارا می گفت که هرکس با قانون اساسی، نظام شاهنشاهی، و انقلاب ششم بهمن مخالف است می تواند از کشور خارج شود وگرنه جایش در کنج زندان خواهد بود. امّا مراحل نهایی هیولاسازی با تشکیل حزب رستاخیز ملّت ایران (۱۱ اسفند ۱۳۵۳) و تغییر تاریخ رسمی کشور به تقویم شاهنشاهی (۲۴ اسفند سال ۱۳۵۴) طی می شد. در شیراز شایعه های زیادی پیرامون عضویت در حزب رستاخیز بر سر زبان ها بود. می گفتند هر کس عضو آن حزب نشود امکان رشد حرفه ای و استخدام در دوایر دولتی (و حتا خصوصی) و یا گرفتن گذرنامه نخواهد داشت. این ترفند ها امّا مؤثر واقع نشد و تا آن جا که به یاد دارم کسی از دوستان و همکاران به عضویت این حزب در نیامد. تغییر تاریخ هم جز ایجاد انزجار در میان دانشگاهیان ثمری نداشت و به قول دوستان کسی به آن خفت تن نداد. جلال هم که همیشه مشغول غصه خوردن برای علی ویسی، افسانه خانم مادر علی و اعتقادات مذهبی آن ها بود حسابی از این حرکت نامعقول دلخور بود.



در دانشکده نفت آبادان هم وضعیت بهتر از شیراز نبود. در همه جای مملکت انجمن های دانشجویان مسلمان مثل قارچ از زمین می روییدند و با تشکیل حزب رستاخیز، عمیق شدن شکاف طبقاتی با پول بی حساب نفت، ریخت و پاش باور نکردنی در طرح های "عمرانی" و رشد عجیب و غریبِ فساد اداری دستاویزهای لازم را برای جذب هوادار پیدا می کردند. فضای علمی دانشکده پزشکی شیراز امّا کاملاً متحول شده بود. بخش جراحی استادان بزرگی داشت و به سرعت رشته های فوق تخصصی جراحی در حال رشد و بازگشایی بودند. تماشای تقابل این دو پدیده ی متناقض شگفت انگیز می نمود. آرام آرام نغمه های مخالف و اغلب واپسگرایانه درباره سیستم آموزشی شنیده می شد. زبان انگلیسی که در آن زمان زبان اصلی آموزش بود در مرکز این انتقادات قرار داشت. دانشجویان مذهبی را هم به طور کلی می شد به دو گروه تقسیم کرد: خشکه مذهبی هایی که منتظر ظهور امام زمان بودند و اقلیت را تشکیل می دادند و آن گروه دیگر که آن ها را مسلمان آل احمدی می خواندند. وجه تمایز این گروه آخر آن بود که مبارزه سیاسی بر علیه رژیم برایش مهمترین هدف بود و مذهب وسیله ای بود که پتانسیل کافی برای رساندن آن ها به این هدف را داشت.


در اوایل سال ۱۳٥۳ در یکی از سفرهای اداری جلال به اهواز او را در هتل آستوریا، محل اقامتش، ملاقات کردم و قرار شد با هم سری به مغازه ی داروهای گیاهی فردوس در خیابان سیمتری بزنیم. متأسفانه مغازه تعطیل بود و همسایگان گفتند که حکیم حسن آقای گنجوی پور، پدر شاهنامه خوان شهرناز، فوت کرده است. جلال از شنیدن این خبر حسابی پکر شد.


در شهریور ماه سال ۱۳٥۴باز هم جلال فرصتی یافت تا به شهر آن-آربر ایالت میشیگان بازگردد. در آن جا جلال، علاوه بر بستری شدن نوبتی در بیمارستان سنت جورج مرسی در شماره ۴٢٥ خیابان واشنگتن، مشغول ترجمه ی کتاب دین قدیم ایران [ایرانی] نوشته ی هاشم رضی بود. از این مشغولیت ذهنی جلال بی نهایت خوشحال شده بودم. آرزو می کردم که اشوزرتشت او را از چنگال اهریمن نجات دهد. برای اطمینان از این رهایی نزد دوست مهربان و فرهیخته ام آقای زین العابدین بلادی رفتم که در خیابان کریمخان زند در شیراز کتابفروشی داشت و کمتر کتابی بود که نمی شد از طریق او تهیه کرد. او مردی بی نظیر بود که بی چشمداشت مالی کتاب ها را با نازل ترین قیمت ها می فروخت یا کرایه می داد. کتاب را بلافاصله برای من پیدا کرد. کتاب در سال در تیرماه ۱۳۴۳ در دو هزار نسخه از سوی انتشارات آسیا منتشر شده بود. امیدوار بودم آموزش ها و گفته های اشوزرتشت به کار آید و تأثیر به سزایی در افکار جلال بگذارد. "راه یکی است که آن راستی است، دیگری ها همه بیراهه اند." "با گوش هایتان بهترین سخنان را بشنوید، با اندیشه ی روشن در آن ها بنگرید. زن و مرد باید خودشان راه خود را برگزینند. با این روش بزرگ آموزش هایم را همی بشناسند." و امّا در صفحه ی ۹۴ کتاب جلال در یافته بود که آریان در سانسکریت به معنای نجیب است و این که در اصل برزگر معنی می داده است و پیش از آن که آریان ها به کشاورزی رو بیاورند جنگ جو بوده اند. طنز لطیفی در این کشف بزرگ بود. دوران جنگجویی آریان ها سپری شده بود و حالا نوبت کاشتن تخم دوستی بود.


تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم (حافظ)











جلال در اوایل فرورین ۱۳٥٥ به ایران بازگشت. بر اساس سنت دیرینه ی جلالینه ی آریانی، او در بدو ورودش در باشگاه قایقرانی پایش را شکست و مجبور شد آن را گچ بگیرد و ای کاش پایش مثل پای معتضدی در همان آمریکا توسط طرفه غزالی شکسته بود تا به ایران بازنگردد. ویسی حالا سی و دو سال داشت و کربلایی و نجفی شده بود و خدمت "آقا" هم رسیده بود. شهرناز هم مادرش را پیش خودش آورده بود و تحت نظر رییس ساواک خوزستان زندگی می کرد امّا با کشف دفترچه یادداشت های روزانه اش توسط شوهر مورد ضرب و شتم قرار گرفته و دچار زخم های چرکین شده بود [درد آن بود که به زعم جلال زخم های مهلک بر پیکر تاریخ کهن ایران (به نمایندگی شهرناز) نه از سوی مسلمانان بلکه از سوی مدعیان پاسداری از پادشاهی (ساواک) وارد شده بود در حالی که اسلام ناب محمدی (در قالب علی ویسی) به آن سنت عشق می ورزیده است!]:


{هر کس چیزی برای ارائه کردن به زمانِ حال ندارد از تاریخ سخن می‌گوید! روم و [رودِ] روبیکان! آرواره‌هایِ سزارها و مغزِ غارنشین‌ها، این‌ها از این نوع اند! جنگ‌ها، تازیانه‌ها، ستمکاران و وباها برایِ رام کردنِ توده‌ها، در این جا شاید بتوان ذرّه‌ای رفتارِ بزرگمنشانه دید، اما تاریخ، برای قهرمانان بی ارزش است! درهمین زمینه، پیروزی‌ها و ناپیروزی‌ها، اراده و قدرت - چه برچسب‌هایی برای این چنجه‌های آبگوشت! بر روی میز خوار و بارهای مفت و مجانی و زیرِ میز فرش‌های به غارت رفته‌ی ایرانی: این واقعیتِ تلخِ تاریخ است. آنچه تاریخ ویران می‌کند معمولاً معبد است، و آنچه غارت می‌کند، همیشه هنر است. هر کدام نوبتش به موقع فرا می‌رسد، مؤسسه‌ها و فرعون‌ها. یاقوت‌های بیرون کشیده از حدقه‌ی چشمانِ "آمفی تریت" ابتدا به روی ردای زرنگارِ مادر مقدس و بعد بر دسته‌ی شمشیرِ "کولیونی" همایونی. "مالپلاکت"، "بورودینو" و "بندر آرتور" در فلسفه‌ی فرهنگی آرام بخش: حالتِ معلق ماندن در هوا، همین. اما در پسِ همه‌ی این‌ها، آرام و مسلط ایستاده‌اند، مبلغینِ عقلِ سلیم، گردآورندگان و پیشه ورانِ تصمیم‌ها}. (۱)


(۱) - میخانه ولف، گوتفرید بن، برگرفته از خیال ناب - ترجمه‌ی گزیده‌ای از اشعار، نمونه‌ای از نثر و مصاحبه‌ای از گوتفرید بن، جمشید شیرانی و ا. مازیار ظفری. شرکت کتاب، ۲۰۱۷ - لوس آنجلس



Comments


bottom of page