top of page
  • jshirani1

ترجمانِ جلال (۱۳): زندگی و رنج های جلال آریان

Updated: Apr 19










یادِ یار


شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد، چنان بی خود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد. (سعدی)


جمعه بیستم بهمن ماه ۱۳۴۰ با آسایشگاه چهرازی تماس گرفتم تا تولد بیست سالگی یوسف را تبریک بگویم و در ضمن چون به زودی عازم آمریکا بود از او خداحافظی کنم. به جای او جلال پای تلفن آمد. گوشی را که برداشت خودش را جلال جنازه کش معرفی کرد. فهمیدم حالش خیلی بهتر از هفته ی پیش است. گفت زهرا حمیدی و اعظم دوستش هم آن جا هستند و دور هم دارند تولد یوسف را جشن می گیرند. خیلی او را معطل نکردم. تقاضا کردم از قول من به یوسف تبریک بگوید و برایش سفر موفقیت آمیزی به آمریکا آرزو کند. چند شب بعد دوباره با جلال تماس گرفتم. فکر می کنم دوران افسردگی ادواری ام داشت به سر می آمد. نشانه اش اغلب آن بود که شروع می کردم به جبران مافات. علی آقا گفت آقا دیر تشریف آوردند و شام هم نخوردند و شاید خوابیده باشند. گفتم تُکِ پا برود نگاه کند تا اگر هنوز بیدار هستند مزاحمشان بشوم. بعد صدای جلال را شنیدم که خسته به نظر می آمد. کمی احوالپرسی کردیم و بعد در مورد خوردن شام و مخلفات نزد مسیو آراداواس گفت و این که باز هم دارد روی نامزدی برای جایزه نوبل امسال در رشته میگساری کار می کند و اگر دوباره این جایزه را سیاسی نکنند امید زیادی دارد که این افتخار نصیب او شود. بعد صحبت به مراسم شب هفت ناصر کشید و رفتن برای مصاحبه به مسجد سلیمان به امید یافتن کاری در شرکت نفت به کمک مسعود قوامی (صادق). جلال به طور اتفاقی آقای لازمی، دبیر انگلیسی و بعد ناظم دبیرستان، را هم دیده بود و در حالی که می خندید ماجرای هشت فرزند او را آن چنان که از وی شنیده بود تعریف کرد. به هر تقدیر یوسف به جای روز چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۴۰ (۲۸ فوریه ۱۹٦۲)، دو روز بعد عازم آمریکا شد تا اسماعیل را در نیویورک ملاقات کند. این هم لابد وجه دومی از اسمال در نیویورک بود که مدت ها ما را در مجله سپید و سیاه مشغول خود کرده بود. تفاوت در آن بود که آن اسمال اهل زندگی بود و اهل حال و شوخ طبع در حالی که استاد اسماعیل آریان را با صد من عسل هم نمی شد تحمل کرد. دلم به حال یوسف سوخت. حالا دیگر آن چه از حلقه ی کمدی الهی باقی مانده بود تنها ویدا فکرت بود و مسیو آراداواس و هِرسیکِ پیشگو با جام جهان بینش، جامی که همیشه در آن فردا دقیقاً همان بود که قرار بود باشد و اگر نبود آن دو تای دیگر کژی ها و کاستی های آن را مرمت می کردند.


اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم (حافظ)


در پایان اسفندماه فاجعه ی اسفناکی برای من رخ داد. مادرم برای یک عمل ساده به شیراز آمد و چند روز بعد از عمل جراحی به علت عوارض پیش بینی نشده جان خود را از دست داد. برای من و خانواده، به خصوص برای من که با اطمینان خاطر او را به شیراز آورده بودم، این ضایعه ای تحمل ناپذیر بود. پدر یک شبه موهایش سپید شد. خواهر و برادرها قادر به هضم این فاجعه نبودند و در میان فامیل هم نغمه هایی از کوتاهی کردن های من در مراقبت از او به گوش می رسید که بیشتر همان تصفیه کردن حساب و کتاب های قدیمی بود. مدتی را مرخصی گرفتم تا به امور خانواده رسیدگی کنم. پیکر مادر را به تخت پولاد اصفهان بردیم تا در کنار خانواده به خاک سپرده شود. اگر زمانی حمله های افسردگی علت خاص و واضحی نداشت حالا دیگر بهانه ی کافی برای عرض اندام داشت.


گو دگر گر هلاک من خواهی

بی گناهم بکش بهانه مجوی (سعدی)


در آن روزهای وحشتناک، جلال همانگونه که مرام او بود به من کمک زیادی کرد. به خصوص که برای عقد قرارداد آموزشی با شرکت نفت مرتب به اهواز سفر می کرد و در آن سفرها به پدرم سر می زد. پدر، جلال را بسیار دوست داشت و بین آن دو پیوندی ایجاد شده بود که فراسوی دوستی من با جلال بود. به علاوه پدر در اهواز اسم و رسمی داشت و با اولیای شرکت نفت در تماس بود و هوای جلال را داشت. با این همه من همچنان نگران جلال بودم. داشت از همه چیز فرار می کرد. امیدوار بودم که این گریز به جنوب چیزی معادل رفتن ناصر به سرابِ کنگاور نباشد. چیزهایی که مرا بیش از هر چیز دیگر به فکر می انداخت کم حافظگی او بود که شدیداً آزار دهنده شده بود. هنگامی که در بیستم شهریور ۱۳۴۲ برای آغاز کار در هنرستان صنعتی اهواز با هواپیمای شرکت نفت از تهران به کوت عبدالله پرواز کرد می گفت این نخستین بار است که این کار را انجام می دهد در حالی که حداقل یک بار هم که شده برای پیدا کردن مهین حمیدی این مسیر را طی کرده بود. در جای دیگر ادعا می کرد که سفرش به آمریکا ۹ سال طول کشیده بوده است که تقریباً دو برابر مدت رسمی اقامت او در آن جا بود. واقعیت آن بود که جلال در یادآوری خاطرات گذشته شلخته بود. نه آن که حافظه ی خوبی نداشته باشد بلکه به این جهت که گذشته برای او مجموعه ای از رخداد ها نبود که به شکلی منطقی و متوالی اتفاق افتاده باشد بلکه دفتر پریشانی از تجربه های بی زمان بود. برای او زمان توالی حرکت نبود. زمان، زمان بود بی نیاز به تقویم روزها و هفته ها و ماه ها و سالیان. اتفاق ها افتاده بود و او خود آن ها را به چشم دیده بود و کیست که بگوید این پس و پیش های تاریخ چیزی از اهمیت آن رخدادها خواهد کاست.


به هر حال امید زیادی داشتم که دوباره یافتن فرنگیس که در آبادان زندگی می کرد مرهمی بر آلام جلال باشد. در پاییز همان سال من دوره تخصصی جراحی عمومی را به پایان رساندم. دوست داشتم برای ادامه تحصیل در جراحی قلب و عروق به خارج بروم ولی با شرایط موجود عاقبت تصمیم گرفتم اول خدمت سربازی را به پایان برسانم. تقاضای اعزام به اهواز کردم. در این زمان ساختمان بیمارستان ارتش در کنار ستاد فرماندهی لشگر ۹٢ زرهی رو به اتمام بود و قرار شد تا افتتاح بیمارستان جدید در بیمارستان راه آهن مشغول به کار شوم. این بیمارستان چسبیده به کوی افسران (منزل سازمانی پدرم) بود و با نرده های بلند و سبز رنگی از آن جدا می شد. مدتی را در منزل پدر زندگی کردم. جلال هم از سوی شرکت نفت در آپارتمان یک اتاق خوابه در محله نیوسایت (شماره ۱۰ پانسیون سعدی) اسکان داده شده بود. او کارش را در هنرستان صنعتی شرکت نفت با اکراه شروع کرد. معلوم بود که پیش از امضای قرارداد توجهی به امکانات آموزشی موجود در هنرستان نکرده است. می گفت تازه فهمیده که کل بخش بازرگانی هنرستان تازه امسال افتتاح شده و به‌ جز یک رئیس انگلیسی، مستر تونی لاتن، هنوز معلم دیگری ندارد. این داستان اما چندان هم برای جلال بی فایده نبود چون او را در بدو ورود حسابی تحویل گرفتند و سعی کردند او را به ماندن در آن جا تشویق کنند. جلال هم حس کرد به او نیاز دارند و همین کافی بود که او ماندگار شود.


میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است

چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید (حافظ)


در دو سالی که در اهواز بودم مرتب جلال را می دیدم. پاتوق های ما باشگاه راه آهن، باشگاه افسران، سالن غذاخوری شرکت نفت در نیوسایت و یا جوجه کبابی مشهور کوت عبدالله بود. هر وقت هم که پدر از مأموریت های پی در پی رها می شد از دوستان در خانه ی خودش پذیرایی می کرد. دوست عزیزی هم در بیمارستان راه آهن پیدا کرده بودم که حریف پیاله و یار گلستان ما در آن دوره شده بود. دکتر شمسایی پزشکی مجرّب بود و انسانی شریف که با عشق و احساس همدردی با بیماران رفتار می کرد و مورد احترام تمامی کارکنان بیمارستان بود. بعد که با پدر آشنا شد در هر فرصتی به او هم سر می زد. آن ها علایق مشترک زیادی داشتند و حسابی با هم عیاق شده بودند. برخی از آخر هفته ها را هم جلال در آبادان نزد خواهرش فرنگیس می گذراند که آن زمان از همسر بیمارش دکتر نقوی که سرطان غدد لنفاوی داشت پرستاری می کرد. دختر فرنگیس، ثریا، در دبیرستان درس می خواند. من هم چند بار همراه جلال برای دیدن آن ها به آبادان رفتم. جلال بر خلاف سنت دیرینش از محیط کار در هنرستان زیاد صحبت می کرد و از چند شاگرد با استعدادش به خصوص از علی ویسی تعریف می کرد. ویسی رگه های مذهبی داشت و از اصلاحات قوانین رایج و احتمالاً دادن حق رأی به زنان دلخور بود و نمی دانستم جلالِ آریانِ تهرانی - سانفرانسیسکویی چگونه تحت تأثیر چنین اعجوبه ای قرار گرفته بود هرچند حدس می زدم که او بیشتر با ویسی به علت زندگی سختی که داشته احساس همدردی می کند. زمانی من به شدت درباره سلامت فکری جلال دچار شک شدم که پاک نهادی و دین یاری ویسی را با رستم مقایسه می کرد. ای کاش لااقل او را با اسفندیار و آیینِ بهی اش مقایسه می کرد که مثل همین ادیان زورکی پُر از تعصب و فریب و زورگویی بوده است. جلال همراه شاگردانش سری هم به شوش زده بود و در آن جا شاهد بحث و گفتگوی دانشجویانش با رومن گیرشمن، باستانشناس معروف بود که در آن ناحیه به حفاری مشغول بوده است.


ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست

بیدادگری شیوه ی دیرینه ی توست

ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست (خیام)


این دانشجویان دانا، با استعداد و وطن پرست چنان که رسم تمام ایرانی های دانا، با استعداد و وطن پرست آن زمان بود در این مناظره ی مسخره قصد داشتند به نوعی گیرشمن را کِنِف کنند و به او ثابت کنند که ایرانی ها سردمدار مهندسی و دین یاری بوده اند و حالا هم پیرو برترین دین جهان هستند که قرار است یک منجی عالم بشریت را بفرستد تا همه را از دم تیغ بگذراند. این خلاصه ی دیدگاه ایرانِ جوان بود که عزم خود را جزم کرده بود تا با غرب ستیزی و بیگانه ستیزی و علم گریزی راهی برای مقابله با حکومت ستمشاهی پیدا کند. یکی از سردمداران این شیوه خودزنی هم جلال دیگری بود که از زمره ی "پیروزی به هر قیمتی ها" محسوب می شد و معتقد بود از دین و حساسیت های عقیدتی مردم باید یک حزب درست کرد و چون دین بهترین ابزار فریب دادن آدمیزاد است با آن به اهداف سیاسی خاص رسید. او در همین اواخر بحث غربزدگی فلسفی احمد فردید (سید احمد مهینی یزدی) را برداشته و آن را اجتماعی - فرهنگی کرده بود و دست به نفی تمامی دستآوردهای علمی، اقتصادی، رفاهی و مدنی غرب زده بود.


روز آدینه اوّل آذرماه ۱۳۴٢، جان اف کندی رییس جمهور وقت آمریکا در دالاس کشته شد. با این که او با شاه میانه ی خوشی نداشت ولی برای حفظ ظاهر دولت ایران پرچم ها را نیمه افراشته کرده بود و در اهواز همه بچه مدرسه ای ها را به خط کرده بودند تا یک صدا بخوانند: خداوندا چه می شد، کندی زنده می شد، کندی مهربان بود، رفیق کودکان بود... روزنامه ها مرگ کندی را در صفحه اول و با خطوط درشت اعلام کردند. به گفته ی جلال، ویسی و شرکا از این اقدام شاه حسابی شاکی بودند. یادش به خیر عمه ی من که سر پیری به کلاس اکابر می رفت یک روز روزنامه را آورد و آن را به پدرم نشان داد و گفت: "دادا، چرا زیر عکس این جوان رعنا و خوش تیپ نوشته اند جان کندی (از جان کندن یعنی به سختی مرده ای)!"


در اردیبهشت ۱۳۴۳ من از بیمارستان راه آهن به بیمارستان نوسازِ ارتش منتقل شدم. بیمارستان کمبود کارمند و پزشک داشت و من در آن جا کارهای غیر تخصصی هم انجام می دادم. خوشبختانه مجبور نبودم لباس نظامی بپوشم و به عنوان افسرِ وظیفه الزامی به این کار نداشتم. آن چه نگرانی مرا تا حدی نسبت به گرایش ها و دلمشغولی های جلال کاهش داد رفتن او به اروپا به مدت یک ماه ونیم در آن تابستان بود. امیدوار بودم که آن تجربه دوباره او را مجاب کند که با خودکشی دستجمعی (مرگِ به انبوه) نمی توان بیماری را مداوا کرد هرچند عده ای آن را معادل عروسی دانسته باشند.


در آن مسلخ آدمیزادگان

زمین گشته کوه از بس افتادگان

به جان بُرد خود هر کسی گشته شاد

کس از کُشته خود نیاورده یاد

ندارد کسی سوگ در حربگاه

نه کس جز قراکند پوشد سیاه

سخن گو سخن سخت پاکیزه راند

که مرگِ به انبوه را جشن خواند

چو مرگ از یکی تن برآرد هلاک

شود شهری از گریه اندوهناک

به مرگ همه شهر ازین شهر دور

نگرید کس ارچه بود ناصبور (۱)


امّا هنگامی که جلال از سفر اروپا بازگشت آدم دیگری شده بود. در اروپا در روزنامه ها دنبال آثار فساد دولت پهلوی گشته بود و البته خیلی هم پیدا کرده بود. از آن به بعد هم آن قدر قُر می زد و انتقاد می کرد که حوصله ی من را سر می برد. می گفت اریک بَمفورد، جانشین هوتمنِ هلندی، رییس هنرستان، قبلاً در یک کشتی انگلیسی جاشو بوده است. البته با رفتن هوتمن حالا جلال آریان رییس بخش بازرگانی شده بود ولی این مسئله ظاهراً اهمیتی نداشت. حواسش شش دانگ پیش علی ویسیِ مفاتیح الجنان و مطهری و علی شریعتی خوان بود. هر چه سعی کردم به او حالی کنم که از درون این کتاب ها انسانیت، آزادی و شرافت انسانی در نمی آید بی فایده بود. می گفتم که این داستان ها همه ساختگی و کار عمال رژیم است تا جوان ها به جای افکار نو و سازنده و حقوق مدنی به اراجیف صد تا یک قاز بپردازند و به نوعی از نظر فکری اخته شوند. وگرنه چه طور است که طرف آزادانه در حسینیه ارشاد سخنرانی می کند و پلیس و نیروهای امنیتی هم مراقب هستند آسیبی به او نرسد. همین دانشجویان هنرستان دارند خبرنامه آذرخش را بدون مشکل چاپ و تکثیر می کنند و در آن دروغ هم می نویسند. حالا اواخر سال ۱۳۴۴ است و نوشته اند که صمد بهرنگی را ساواک کشته است در حالی که صمد سالم و تندرست مشغول چاپ کتاب با نام مستعار است و قرار نیست تا نهم شهریور ۱۳۴۷ در ارس غرق بشود. امّا داستانی که عاقبت جلال را کاملاً نسبت به رژیم شاهنشاهی بدبین کرد آشنایی او با یک افسر ساواکی قالتاق و بد دهن و پَست به نام سرگرد اکبر نفیسی، از طریق فریدون پزشکیان، تحصیلکرده آمریکا و استاد ریاضی هنرستان، بود که در آبادان مشغول به کار بود. سرخوردگی ها بالاخره کار خود را کرد و بعد از سه سال جلال از سمت خود استعفا داد ولی با وساطت چند نفر به دانشکده نفت آبادان منتقل شد. من هم خدمت سربازی را به پایان رسانده بودم و به خاطر پدر هنوز به طور موقت در بیمارستان راه آهن به کار مشغول بودم و به طور پاره وقت هم در دانشکده پزشکی جندی شاپور در اهواز تدریس می کردم.


(۱) - نظامی گنجوی در شرفنامه. اشاره به "المَوْتُ فِی الجَماعَةِ طَیِّبٌ": مرگ دسته جمعی عروسی است. ظاهراً این مثل اشاره به این اعتقاد بیمارگونه دارد که اگر بلایی بر همه نازل شود و عده ی زیادی برای هدفی مشترک فنا شوند حاصل آن چندان تأسف بار نیست! فخرالدین اسعد گرگانی هم در ویس و رامین می گوید:

بر آرم زین دلِ سوزان یکی دَم

بدرّم سنگِ آن دز یکسر از هم

دزی کان جای دیوان بود و گُربز

چرا بردند حورم را در آن دز

رَوَم خود را بیندازم از آن کوه

که چون جشنی بود مرگی به انبوه



コメント


bottom of page