top of page
  • jshirani1

ترجمانِ جلال (۱۱): زندگی و رنج های جلال آریان

Updated: Mar 22













قطره و سیل


ناگهان تمام زندگی ام به نظر پوچ و بیهوده آمد. صبح خانم میان سالی را عمل کرده بودم که یک کیست بزرگ هیداتید در کبد داشت. کیست بیش از نیمی از کبد او را اشغال کرده و او را به یرقان دچار کرده بود. چاره ای جز جراحی نبود امّا خطر مرگ جدی بود. در آن زمان کیست هیداتید در میان عشایر فارس بسیار شایع بود. درمان مؤثری هم برای آن وجود نداشت. اگر محتویات کیست در هنگام جراحی به درون حفره شکم یا اندام دیگر پخش می شد مرگ غیر قابل پیش گیری بود. بیمار بعدی مرد هفتاد ساله ای بود که سرطان مری داشت. شکم و سینه را که باز کردیم توده های سرطان تمام اعضا ی داخلی را به هم چسبانده بود. بیمار بعدی سرطان پیشرفته ی لوزالمعده داشت... همه چیز بی معنی و بی مفهوم می نمود. برای ابله ننمودن چه بهایی باید پرداخت... روز بعد به منزل جلال تلفن زدم. علی خان گوشی را برداشت و گفت آقای مهندس تشریف ندارند ولی ناصر خان آن جاست. گوشی را به ناصر داد که حال و روز خوشی نداشت. گفت فردا عازم دهات کنگاور است. از کنگاور چیز زیادی نمی دانستم. همین قدر که معبد آناهیتا آن جاست و سر راه همدان به کرمانشاه قرار دارد. از آمدن به شیراز و قولی که داده بود پرسیدم و آن را به آینده ای نامعلوم موکول کرد. حس کردم دلش می خواهد او را از این سفر پر مخاطره منصرف کنم امّا با حال و روزی که خودم داشتم این سفر غیر قابل اجتناب می نمود. او می خواست فرمول متحول کردن اجتماع را در آرامش کوهستان زردشت وار به دست بیاورد. آن روزها منوّرالفکرهای ایران را هنوز می شد به دو گروه عمده تقسیم کرد: باستانگرایان و متخصصان پیوند اعضا. باستانگراها با نقب زدن در مغز استخوان ایران باستان به دنبال سلول های بنیادینی می گشتند که با آن بتوان نسج فرهنگی و مدنی اندام جامعه ی ایران را دوباره سازی و از نظر تاریخی جوان کرد. در گروه مقابل امّا عقیده بر آن بود که این قامت ناساز بی اندام را به جز با توسل به پیوند کامل با اعضای اهدایی توسط جوامع پیشرفته نمی توان موزون نمود. چون انجام کار با حضور در معرکه امکان پذیر نبود دوری موقت از اجتماع ضروری به نظر می رسید. به او بدرود گفتم، بدرودی که به قول فرانسوی ها اندکی مُردن بود.


بعد از ظهر پنجشنبه بود و داشتم پرونده های بیماران را تکمیل می کردم تا روز بعد، صبح آدینه، برای شرکت در مراسم عقد و ازدواجِ رسول منصف عازم تهران شوم. رسول، همکلاسی قدیمی، در تهران پزشک شده بود ولی در شیراز طبابت و تدریس می کرد. قرار بود در این سفر همچنین به دیدار عمویم بروم که مدت ها بود او را ندیده بودم و بار آخر هم آن قدر گرفتار بودم که فرصت دیدارش را از دست داده بودم. ناگهان به صرافت افتادم که همان شب به سوی تهران حرکت کنم تا شاید ناصر را هم پیش از کوچ غم انگیزش به سرابِ کنگاور و مجاور شدنش به معبد آناهیتا ببینم. به دروازه اصفهان رفتم و بی دردسری یک بلیط اتوبوس میهن تور گیر آوردم که مرا ساعت هفت صبح فردا در گاراژ این شرکت در خیابان سپه تهران پیاده کند. این بار به جز مدت کوتاهی که بیهوش شدم بقیه راه را مشغول خواندنِ داستان ابله داستایوسکی نویسنده بزرگ روس بودم. قصد داشتم تحت هر شرایطی آن را در این سفر به اتمام برسانم و کتاب را به یوسف پس بدهم. می خواستم از یوسف بپرسم که قصدش از فرستادن کتاب به من چه بوده و دوست داشتم در آن هنگام از مضمون داستان با خبر باشم. شک نداشتم شاهزاده میشیکین خود او است که آخرین فرزند خاندان آریان محسوب می شود و به نوعی ورشکسته است و به خاطر افسردگی در یک مؤسسه روانی بستری است. پس به نظر یوسف من باید روگوژین باشم که شخصیت او کاملاً در تضاد با آنِ میشیکین است. امّا در آن میان معلوم نبود که تکلیف دیگران چه می شود. ناستاسیا و آگلایا کجا هستند که قرار است فریب روگوژین را بخورند؟ این هم آش نخورده و دهان سوخته. تازه من ثروتم کجا بود و حسابگری و فریبکاری ام کجا؟


صلاحکار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا (حافظ)


بیماری یوسف را هم به گفته ی دکتر بهرامیان پارانویید فیکس تشخیص داده بودند نه بلاهت آن گونه که پزشکان سوییسی در باره ی میشیکین اظهار نظر کرده بودند. نیمی از جلد دوم کتاب را تمام کرده بودم که تازه دو زاری ام افتاد که کتاب را میشیکینِ ابلهِ صرعی (بخوانید ناصر تجدد) به یوسف داده تا خودش را به او بشناساند و یوسف هم آن را برای من فرستاده تا من هم به نوعی با خواندن این کتاب از رفتار و شخصیت ناصر کمی سر در بیاورم. کتاب را بستم و در کوله پشتی گذاشتم. لازم نبود بقیه آن را بخوانم. تصمیم گرفتم تا در اولین فرصت آن را به دست فرخ فروغی برسانم که بیش از هر کس دیگری نیاز به شناخت شخصیت ناصر دارد. البته اگر قبلاً این کتاب را نخوانده باشد. وقتی سر ساعت هفت صبح در گاراژ میهن تور پیاده شدم و چمدان کوچکم را از بار گرفتم جلال و فرخ آن جا در انتظار ناصر بودند. از دیدن من حسابی شگفت زده شدند. ناصر دیر کرده بود و هر سه امیدوار بودیم که منصرف شده باشد ولی ناگهان سر و کله اش پیدا شد. سر حال و مصمم بود و طوری رفتار می کرد که جایی برای نصیحت و پیشنهاد نگذارد. کنار پنجره یک ردیف مانده به آخر روی صندلی نشست و رفت. دانه های اشک از زیر عینک دودی فرخ روی گونه هایش می ریخت. فکر کردم دادن کتاب ابله به او در این شرایط موجب سوء تفاهم خواهد شد. یاد ده سال پیش افتادم. روز دوشنبه نهم شهریور ۱۳۳۰ بود که ناصر از همین پایانه با اتوبوس عازم فرانسه شد. تفاوت کار در آن بود که حالا به جای شهر نور به ده کور می رفت و به جای ده ها نفر افراد خانواده با شیرینی و آجیل و میوه و کتاب و مجله سه تا آدم بُغ کرده بدرقه اش می کردند. آن زمان دیپلم ادبی گرفته بود و با کتکی که از عباس برادر بزرگش خورده بود و چلاق شده بود معافی پزشکی گرفته بود. آن موقع که سواد درست و حسابی نداشت و زرق و برق مرکز ادبی و هنری غرب را ندیده بود حال و روز بهتری داشت. می خواست نویسنده شود ولی نه برای اروپایی ها بلکه برای همین مملکت درب و داغون که حالا با اتوبوس لکنته اش او را با چنان افت و خیزی می برد که تفاوت ها را تمامی سلول های تنش به خاطر بسپارند. هشت روز در تهران بودم. چند بار جلال را دیدم و فهمیدم که اسدی چاق، صورت نون تافتونی، آبله رو با خال گوشتی و احتمالاً اهل اردبیل یک مأمور کارکشته ی اداره آگاهی است؛ که رابطه ی جلال با زهرا حمیدی خوب است؛ زهرا با یوسف هم ارتباط خوبی پیدا کرده و حتا یوسف پس از آن که من کتابش را پس آوردم آن را به زهرا داده است. در این جا کمی خیالم راحت شد که این کتاب به من یا ناصر ارتباطی ندارد. ظاهراً یوسف از این کتاب خیلی خوشش آمده و می خواهد همه ی مردم دنیا آن را بخوانند. حالا پشیمان هستم که چرا کتاب را به پایان نرساندم. با رسول تماس گرفتم تا ارتباط مجدد او را با جلال برقرار کنم. قرارمان در بستنی فروشی خوشمرام بود. با علی موحدی آمد که حالا از طریق همسرش قرار بود با رسول فامیل بشود. جلال را به مجلس عقدکنان دعوت کرد. روز دوشنبه یازدهم دیماه ۱۳۴۰ (اول ژانویه ۱۹٦۲) در منزل جناب سرهنگ عنایت الله فشارکی، رسول منصف را برای دوشیزه سودابه فشارکی عقد کردند. چند تایی از همکلاسی های قدیمی از جمله ایرج منتظمی، حسن مقدم، بهرام عامری و قاسم لواسانی هم آن جا بودند. ما را به سفارش رسول به اتاقی دنج در کنج حیاط راهنمایی کردند که بساط میگساری در آن گسترده بود. جلال می خواست تلاش های خود را برای کسب نامزدی جایزه نوبل در میگساری برای سال ۱۹٦۲ انجام دهد امّا هنوز عرقِ رسیدنمان خشک نشده بود که دوستان شروع کردند به لودگی و مسخره بازی و متلک پراندن که دیدم جلال خونش به جوش آمده و به زودی از کوره در خواهد رفت. از شلوغی و هرج و مرج استفاده کردم و او را از مخمصه بیرون بردم. چهارشنبه با هم به دیدار یوسف رفتیم و در آن جا جلال نامه ای را که اسماعیل از آمریکا فرستاده بود برایش خواند. قرار گذاشته بود که یوسف را روز بیست و هشتم فوریه ۱۹٦۲ (چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۴۰) در نیویوک ببیند. بعد جلال مرا به منزل عمویم در عباس آباد رساند. بقیه سفر را بیشتر نزد عمویم بودم. حس می کردم جلال به اندکی فضا برای نفس کشیدن، و البته عشق ورزیدن با ویدا فکرت، نیاز دارد. آخر هفته با میهن تور به شیراز بازگشتم. برای جلال نزد علی خان پیام گذاشتم. در راه به فکر ناصر و جلال بودم، به خصوص تقابل غریب شخصیت آن ها که در مقیاس بزرگتر به نظر چیزی شبیه رویارویی فرهنگ فرانسه و آمریکا از آب در می آمد: درونگرایی فیلسوفانه ی معترض در برابر سهل انگاری سودمندانه ی روادار. انگار این دو از درون نمایشنامه ی "آن که گفت آری، آن که گفت نه" برتولت برشت در آمده بودند. جلال بچه ی تهران بود، موجودی کلانشهری که در سیلاب خروشان تحول شهری خودش را قطره ی آبی می دید که ناگزیر باید با جریان آب همراهی کند. چه توقعی می توان از یک قطره داشت. این هم نوعی عرفان تهرانشهری بود. در این عرفان، قطره باید خودش را در وسط جریان آب نگه دارد تا به در و دیوار نخورد و از رفتار (سلوک) باز نماند. آن جا که باشد آن گاه چاره ای جز محال اندیشی برای قطره باقی نخواهد ماند.


خیالِ حوصله ی بَحر می‌پَزَد، هیهات

چه‌هاست در سرِ این قطره ی محال اندیش؟ (حافظ)


سکون، محکوم به نابودی و فنا است، اندکی درنگ، قطره را از زمان بازمی دارد و او را به سوی مانداب ها و باتلاق ها می کشاند. گذشته تنها خاطره ای پریده رنگ است، زمان حال فرّار و بی رحم است و از تقدیرِ عرفانِ پایتختی گریزی متصوّر نیست. نمی توان در کلانشهر زیست و دهاتی فکر کرد. باید این فرهنگِ بی محابا و پویای تهرانی-آمریکایی را همان طور - با تمام خوبی ها و بدی هایش - پذیرفت. روشنفکربازی تلاشی بی هوده برای بازداشتن سیلابی است که دوست و دشمن نمی شناسد. باید باباطاهروار کاشت و در صحنه بود و همین حیاتِ اغلب دل ناپذیر را زیست تا آن دم که گاهِ رفتن فرا رسد.


بدیدم باغبان گریان در این دشت

به خون دیدگان آلاله می کشت

همی کشت و همی گفت ای دریغا

که باید کشتن و هشتن در این دشت (باباطاهر)


جلال اغلب مرا یاد والت ویتمن شاعر بزرگ آمریکا می انداخت، کسی که مدیحه سرای انقلاب صنعتی و کار و پیشرفت و شهر نشینی بود. کسی که ابرها را بر نمی تابید تا خورشید تابانِ شهرسازی را رخ بپوشند و فرد را مهره ای می خواست در چرخ و دنده ی حرکت اجتماع و قطره ای در سیلابِ آدمیان که به سوی کلانشهرها در حرکت است. ویتمن مردم را از مال اندوزی بر حذر می داشت. دست و دلبازی جلال هم به همین گونه بود و غم فردا نمی خورد. فردا درست همانی بود که می باید باشد، بی کم و کاست. زمین را آن گونه که بود می پذیرفت، در هوای همین زمین می زیست و از آن بَر می خورد و می دانست سرانجام در دل همین زمین خواهد خفت.


ناصر امّا قطره ای بود پاک و شُسته رُفته که بیرونِ سیلاب ایستاده بود و این تلاش بی هوده و ویرانگر را می دید و نمی پسندید. این همه قطره که عین خیالشان نیست که چه کار می کنند و کجا می روند. روبه روی سیلاب ایستاده بود و با خودش زمزمه می کرد که:


من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم،

كز بدي بخت، در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا (نیما یوشیج)


معلوم بود که این قطره زود یا دیر بخار خواهد شد. مُهر مرگ روی پیشانی بلندِ قطره ای اش خورده بود. توقع زیادی داشت. می خواست وطنش راه چند صد ساله را یک شبه طی کند و نویسنده ناگهان از راه قلمش نان بخورد و مردم کتاب خوان و کتاب دوست باشند و بازار اندیشه و تفکر رونق داشته باشد. واقعیت های موجود امّا کلافه اش کرده بود و راهی جز فرار نداشت. جلال می گفت ای کاش ناصر در پاریس مانده بود امّا جرأت نداشت این را خودش به او بگوید. می ترسید او را برنجاند.


Comments


bottom of page