top of page
  • jshirani1

ترجمانِ جلال (۱۷): زندگی و رنج های جلال آریان












بیگانه در شهر


آن روزها جلال مشغول خواندن بیگانه ی آلبرکامو بود. این اوج کشمکش های روانی او در مواجهه با بزرگترین انفجار سیاسی قریب الوقوع تاریخ معاصر ایران بود. خیلی در باره ی مسایل سیاسی صحبت نمی کرد. معلوم بود که پرسشی جانگزا در دل دارد و می کوشد تا شاید پاسخی برای آن - در این کتاب - بیابد. باز هم بودن، باز هم چگونه بودن؟ آیا در شرایط کنونی خود را از اجتماع و سنت های رایج آن جدا می دید زیرا در تلاش ها و کشمکش های آن امید عافیتی نمی یافت؟ من تصور می کنم شاید او به دنبال بهانه ای می گشت که امکان بازگشت به جلالِ گذشته را برای او فراهم نماید. با شناختی که از او داشتم می دانستم که جایگاه او این جا در میان این درگیری ها و ستیزه های عبث نیست.


جلال خیلی اهل خواندن کتاب های جدی نبود مگر آن که درگیری ذهنی اش از حد معمول عمیق تر باشد. در چنین شرایطی بحث نمی کرد چون گفتگو همیشه ارزش و اهمیت آن چه ذهن را درگیر کرده است پایین می آورد و چیزها را ناچیز جلوه می دهد. دوست داشت ذهنش در

لا به لای صفحه های کتاب به دنبال نشانه ها بگردد و خودش پاسخ سخت ترین پرسش ها را بیابد. لابد دلش می خواست باز همان شاهدی باشد که باید زنده بماند تا حدیث زندگی را در گوش آیندگان نجوا کند. در ادامه ی آن سال، آینه ی هیولانگری با نامزدی جیمی کارتر برای ریاست جمهوری آمریکا و اظهارات او در زمینه عدم رعایت حقوق بشر در ایران به دست غرب هم می افتد. کارتر در روز پنجشنبه سی ام دیماه ۱۳٥٥ جانشین جرالد فورد می شود و دیگر برای شاه و فضای باز سیاسی اش دیر شده است. در جنگ هیولاها، هیولای نامیرای آینده (دراکولا) دارد هیولای گذشته (فرانکشتاین) را زنده زنده می خورد. قلب و زبانی بیمار به نبرد قلب و زبانی فریبکار رفته است. دو هیولا که سال ها مشغول پروردن گرگ درون بوده اند حالا در برابر هم صف کشیده اند و یکی از آن دو بر گرگش لباس گوسپند پوشانده است. در این نبرد جلالِ شاهد سر آن ندارد که قاضی، آموزگار یا نصیحت گو باشد.


بهار سال ۱۳٥٦ را جلال در آبادان و میزبان فرنگیس و ثریا (با همسرش خسرو ایمان) است و در خیال هم به دنبال آرامشی "افسانه" ای. این خسرو ایمان (که سلطنت و دین را همزمان در نام خودش دارد) هم مرا به یاد شاه اسماعیل صفوی می اندازد که بدش نمی آید دوباره دربار پادشاهان ایران محل گردهمایی رهبران شیعه شود و سلطنت از آنِ سلطانی باشد که دین مدار و نگهبان اصول فقهی و شریعت است. معلوم نیست در صورت تحقق چنین وضعیتی می خواهد با همسرِ پاریس رفته خود چکار کند. در مقابل، علی ویسی به چیزی کمتر از حکومت اسلامی رضایت نمی دهد. یک نسخه از کتاب نامه ای از امام موسوی کاشف الغطاء (حکومت اسلامی) را هم به جلال داده است که بعید می دانم خوانده باشد. فعلاً دارد با "بیگانه" کلنجار می رود.


سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وآنچه خود داشت ز "بیگانه" تمنا می کرد (حافظ)

به هر حال کتابی که باید خوانده می شد همچنان ناخوانده ماند و اگر هم کسی آن را خواند تنها همان اجزایی را از آن استخراج کرد که کوری گزینشی به او اجازه ی دیدن آن را می داد.


پر از خورد و داد و خرید و فروخت

تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت

ز کوری یکی دیگری را ندید

همی این بدان آن بدین ننگرید

زمانی بیاید کزآن سان شود

که دانا پرستار نادان شود

بدیشان بود دانشومند خوار

درخت خردشان نیاید به بار

ستاینده ی مرد نادان شوند

نیایش کنان پیش یزدان شوند

همی داند آنکس که گوید دروغ

همی زان پرستش نگیرد فروغ (فردوسی)




















و اینک کوری گزینشی مجال داده تا دروغ فرمانروای قلمرو هستی شود. دروغی که در هر گوشه هیجانی می آفریند و تنها با نابود کردن می توان آن را فرونشاند.


شاید تنها شراره ای که در آن روزهای تاریک کمی فضای سیاسی را روشن کرد و امیدی در دل هواداران حقوق مدنی و اجتماعی انداخت ده شب شعر در انستیتو گوته در فاصله ی روزهای ۱۸ تا ٢۷ مهرماه سال ۱۳٥٦ بود. این ده شب با حضور شصت شاعر و نویسنده به همت کانون نویسندگان ایران برگزار شد. حال و هوای سیاسی و جوّی (سرد و خیس) و سروده ها و گفتارها، این برنامه را چنان فراواقعی کرده بود که حواسِ ظاهر کاملاً زایل شده بود. امّا باز هم نفرت از شاه و حس درونی انتقام کشی به خصوص پس از شعرخوانی سعید سلطانپور موجب شد که آن ارتباط لازم با مردم ایجاد نشود و پیام ها در همان محدوده ی شاه ستیزی باقی بماند. تمام همّ و غم ماهی سیاه کوچولو آن بود که شکم مرغ ماهیخوار را پاره کند آن هم در برابر چشمان ده هزار تماشاگر. امّا برای برخی نویسندگان و شاعران این شب ها چنان شور و جنبشی ایجاد کرد که زنجیرها را گسستند و بی محابا به جنگ ممیزی رفتند.






















در پاییز ۱۳٥٦ بخش ٢ جراحی بیمارستان سعدی شیراز کمی خلوت تر شده بود. فرصت مغتنمی بود تا با دوستان و خویشان تماس بگیرم. جلال در آبادان بود و گرچه فکر نمی کردم فرصتی برای دیدار باشد تلفنی با او تماس گرفتم. می گفت شرایط در آبادان نامتعادل است به خصوص بعد از آتش سوزی در پالایشگاه که هنوز علت اصلی آن اعلام نشده است. در این آتش سوزی سه نفر کشته و عده زیادی مجروح شده بودند. بعد گفت که روزنامه نیویورک تایمز ۱٦ نوامبر (٢٥ آبان) به دستش رسیده و مطلب مفصلی در باره ی اعتراضات خشونت آمیز دانشجویان ایرانی مخالف هنگام سخنرانی شاه و کارتر در برابر کاخ سفید در آن درج شده است. در یکی از عکس ها هم شاه دارد با دستمال اشک های خودش را پاک می کند و گرچه این گریه به خاطر گاز اشک آوری است که پلیس برای متفرق کردن دانشجویان استفاده کرده بوده ولی به خوبی وضعیت رقّت آور شاه را به نمایش می گذارد.










مدتی هم درباره مرگ ("شهادت") مصطفی خمینی و تأثیر آن بر روند اعتراض های مردم صحبت شد که نسبتاً مفصل بود.



Comments


bottom of page