top of page
  • jshirani1

ترجمانِ جلال (٦): زندگی و رنج های جلال آریان













آنابل در سرزمین عجایب


"ما به تمامیت تاریخ نیاز داریم، نه برای این که دوباره به دامش بیافتیم، بلکه برای آن که ببینیم توان گریختن از آن را داریم یا نه." خوزه اُرتِگا یی گاست


نامه ی بعدی جلال در اوایل خرداد ۱۳۳۹ به دستم رسید. از این که تلاش کرده بودم از بیماری قلبی یوسف سر در بیاورم تشکر کرده بود و نوشته بود که حال یوسف نسبتاً بهتر شده و بعد از مشورت با اسماعیل تصمیم گرفته اند که تا آماده شدن شرایط مالی در بردن او به آمریکا عجله نکنند. از دکتر آلمر نوشته بود که در ۵۳ سالگی (دو سال جوان تر از سن او در نامه ی قبلی) پشت میز دفتر کارش سکته ی قلبی دوم را کرده ولی زنده مانده است. کارش با فرانسیس هوتاری به سرانجامی نرسیده و می خواهد حالا که دوره کارشناسی شیمی را به پایان رسانده به دعوت دیوید برای کار در شرکت دارویی و شیمیایی تیلور کمیکالز که متعلق به خانواده تیلور است به سانفرانسیسکو برود. از لحن نوشتارش می شد دریافت که روزهای سختی را دارد پیش بینی می کند. به خاطر سابقه ی طولانی جلال در پیشگویی حسابی نگران شدم.


گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟

گفت آن روز که این گنبد مینا کردند (حافظ)


فکر کردم مبادا این پیشگوی دوست داشتنی در جام جهان بین اش دیده باشد که هفده سال بعد عقاب ها کشف خواهند کرد که هتل کالیفرنیا در خروجی ندارد.


به هتل کالیفرنیا خوش آمدی

چه محل دلپذیری

چه سیمای دلپسندی

اتاق های فراوان

در هر فصل سال

هر چه بخواهی در این جا هست...

و دخترک می گوید

ما همه در این جا زندانی هستیم

به میلِ خودمان...

می توانی هر وقت خواستی تصفیه حساب کنی

ولی هرگز قادر به ترک این مکان نخواهی بود (۱)


برنامه ی سفر به سانفرانسیسکو را با ماشین خودش برای چهارم ژوئیه ریخته بود. نوشته بود در حال حاضر خیال سفر به ایران را ندارد و منتظر است تا ببیند سرنوشت چه نقشه هایی برایش کشیده است. همچنین نوشته بود که تا جا افتادن در سانفرانسیسکو از طریق اسماعیل با او در تماس باشم. دو هفته بعد کارت پستال زیبایی دریافت کردم که نشانی او روی آن درج شده بود. آپارتمان بزرگ و مبله اش در خیابان کالیفرنیا در مرکز شهر قرار داشت.

















جلال داشت آرام آرام در سانفرانسیسکو جا می افتاد. تقویم زندگی او در آن زمان تا آن جا که به طور پراکنده به دست من رسیده این چنین بود: در اوایل سپتامبر اسماعیل به عنوان استاد مدعو برای مدت یک سال عازم گجرات هند می شود. انگار این دو برادر سَرِ همسایگی نداشتند. در همان ماه، مادرِ دیوید تیلور بعد از زمین خوردن و ضربه ی مغزی حاصل از آن در دُلوثِ مینه سوتا فوت می کند. دیوید که تنها به خاطر نگهداری از مادرش به دُلوث رفته بوده پس از مرگ مادر به سانفرانسیسکو بازمی گردد. بازگشتن دیوید در ماه نوامبر آبستن حوادثی است که عاقبت مسیر زندگی جلال را برای همیشه تغییر می دهد. در سانفرانسیسکو، دیوید یکی از همکلاسی های قدیمی اش به نام ماریا دِلِست را می یابد که اصلیتی نروژی دارد و حالا در همان شرکت تیلور کمیکالز کار می کند. از قضا آن گونه که دست سرنوشت مسیر زندگی را بر لوح تقدیر می نگارد، این دوست قدیمی با دختر خاله ی خود آنابل که تازه از نروژ آمده و در یک فروشگاه بزرگ در برکلی مشغول به کار است هم خانه شده است. اوایل دسامبر، مقدماتِ آشنایی جلال با آنابل کمپبل در کنار پُلِ معروف گلدن گیت مهیا می شود و دو تنها در دَم یک دل نه بلکه صد دل در گرو عشق یکدیگر می نهند. آنابلِ اهلِ بندرِ آگدِنِ نروژ با یک دنیا ظرافت، چشمان بزرگ و آرام و سبز، صورت بیضی شکل، موهای طلایی مجعد و هیکل باریک، جلالِ آریانِ خوش تیپ و خوش مشرب را با آن هیکل و هیبت در قلب کوچک خود میهمان می کند، قلبی که همانندِ هتل کالیفرنیا درِ خروجی ندارد. دوستی جلال و آنابل با شتاب به قلمروهای جدید و تجربه نشده ای وارد می شود. به خصوص برای آنابل که بی تابِ رسیدن به قله ی عشق است، درست مانند تهمینه در سفر رستم دستان به سمنگان برای یافتن آن اسبِ سرکشِ چموشی که خیال رام شدن ندارد. قرارها برای صعود به چکادِ عشق گذاشته می شود: شب ۱۳ دسامبر، در سالروزِ تولدِ آنابل، در آپارتمان جلال، هنگامی که آنابل هنوز دست هایش به سوی او دراز است جلال مکثی می کند و اوّل در قلبی که مال بازارچه های پایتختِ تکیه ها و حسینیه ها است خطبه ی عقدی می خواند و خیال مرا مستقیم با خود به قصر پادشاه سمنگان می برد. تنها تفاوت این دو داستانِ غریب در آن است که نقش پدرِ عروس و پادشاهِ سمنگان و عاقد را جلال یک تنه بازی می کند.


بفرمود تا موبدی پُرهنر

بیاید بخواهد وِرا از پدر

چو بشنید شاه این سخن، شاد شد

بسان یکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دُختِ خویش

بدانسان که بودیش آیین و کیش

چو بسپُرد دختر بدان پهلوان

از آن شاد گشتند پیر و جوان

ز شادی همه جان برافشاندند

بدان پهلوان آفرین خواندند

که این ماهِ نو بر تو فرخنده باد

سَرِ بدسگالانِ تو کنده باد (٢)


امّا بر خلافِ رستم که با کسی شوخی ندارد، جلالْ مُفتی و مُحتسب را به خاطر می آورد که دارند طومار تخیلاتش را در هم می پیچند و کلّ قضیه را به دست فراموشی می سپارد. دخترک را به خانه ی خودش می رساند و در سایه ی حضرت مسیح به آپارتمان خود باز می گردد و همه چیز را به شب کریسمس موکول می کند. من تا به حال به گوش هر کس که این داستان را رسانده ام بدون استثنا گفته است که:


اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی (حافظ).


حالا باید به شش ماه پیش بازگردیم. بهروز معتضد تماس گرفت که پذیرش تخصص اطفال را از دانشگاه میشیگان درلَنسینگ گرفته و عازم آمریکا است. اصرار کردم سری به شیراز بزند ولی عازم تبریز بود تا پیش از سفر به آمریکا خانواده اش را ببیند. وقت زیادی هم نداشت چون اوّل ژوئیه باید کارش را در آن جا شروع می کرد. آرام آرام تعداد بر و بچه هایی که از خیابان منیریه راه افتاده و سر از ینگه دنیا در آورده اند زیاد و زیادتر می شد. برایش آرزوی موفقیت کردم و خواستم به جلال سلام زیاد برساند و وقتی او را دید جای مرا هم خالی کند و جرعه ای بر خاک بیفشاند. وقتی خبر داد که دارد برای دیدن جلال در فاصله ی کریسمس و ژانویه سال بعد به سانفرانسیسکو می رود حسابی نگران شدم چون به نظرم می رسید که کاسه و کوزه ی جلال را به هم خواهد ریخت. عاقبت رفت و همان شد که نباید. روز بیست و یکم دسامبر سال ۱۹۶۰ (نمی دانم چرا نوشته بود جمعه چون در تقویم آن روز چهارشنبه بود) دوست عزیزِ سفیدِ قد بلندِ تبریزی الاصلِ ماجراجوی ما وارد فرودگاه سانفرانسیسکو شد تا پس از چهار سال یارِ غارِ دبیرستانی و همبازیِ ورزشی خود را از نزدیک ببیند. اولین کاری که بهروز کرد آن بود که پیشگویی جلال درباره ی تولد رضا پهلوی، ولیعهد، را تأیید کند و به او بگوید که در آبان آن سال وی به دنیا آمده و همه دنیا مبهوت پیشگویی نوستراداموسِ درخونگاهی قرن بیستم شده است. هنوز یک روز از سفرِ بهروز به آن دیار نگذشته بود که یک خانم راننده ی چالاک و دلیر، طرفه غزالی به نام شرلی اندرسون، درست مقابل او در خیابان ترمز کرد و دکتر چنان زهره ترک شد که شیرجه ای زد و قوزک پایش را (کمی) شکست. این همان قوزکی است که پاشنه ی آشیل، چشم اسفندیار و گُرده ی زیگفرید او خواهد بود. دردسرتان نمی دهم. خودتان می توانید حدس بزنید که روزگار جلال آریانِ درخونگاهی در قلبِ سانفرانسیسکوی عشق و حالی و درست وسط غائله ی مهرورزی و جفت جویی به چه رنگی در خواهد آمد. من فقط می توانم حدس بزنم که چه میزان جلال ممکن است از این واقعه احساس گناه کرده باشد اگر در هزارتوی ذهنش لحظه ای آرزو کرده باشد که ای کاش این میهمان ناخوانده زمان دیگری را برای تازه کردنِ دیدار انتخاب کرده بود.


یا وفا، یا خبرِ وصلِ تو، یا مرگِ رقیب

بُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟ (حافظ)


وجدان دردِ جلال چند روز بعد به نقطه ی اوج خود می رسد هنگامی که سه روز پس از آن واقعه بهروز را در آپارتمان تنها رها می کند تا برای شرکت در جشن کریسمس به آپارتمانِ آنابل و شرکا برود. در آن جا سه همخانه یعنی آنابل، ماریا و شرلی استوارت همراه با دیوید و مایکل (دوست پسرِ شرلی) در انتظار او و تولد مسیح هستند. بعد آن چنان که گویی حسن صباح سر رسیده باشد چیزهایی به او می دهند که او را مستقیم به تماشای بهشت برین می برد و صبح که پا می شود نمی داند که این پریوش که با پیراهنی تن نما در کنارش روی تخت دراز کشیده آن جا چکار می کند و اصلاً چه کار کرده است.


بهشت عَدْن اگر خواهی بیا با من به میخانه

که از پای خُمَت یک سر به حوض کوثر اندازم (حافظ)


جلال بلافاصله با بهروز تماس می گیرد و چون پاسخی نمی شنود به سمت خانه خودش روانه می شود تا بهروز را پس از دوباره زمین خوردن در شرایط بسیار بدی پیدا کند. حالا دیگر بهروز نیاز به جراحی دارد. به هر حال، بعد از صلاح و مشورت کردن ها، دو روز بعد جلال همراهِ بهروز از سانفرانسیسکو به لَنسینگِ میشیگان پرواز می کند و در آن جا او را مستقیماً از فرودگاه به بیمارستان می برد. جلال آن قدر در آن جا می ماند که جراح استخوان از سفر بیاید و روز دوم ژانویه ۱۹۶۱ بهروز را عمل کند و بعد او را به دکتر رابرت هال بسپارد و به سانفرانسیسکو نزد دلدارِ دلشکسته اش بازگردد. آنابل در غم دوری جلال کاملاً در هم ریخته است امّا طولی نمی کشد که دو دلداده رسماً زن و شوهر می شوند و همخانه و در ماه فوریه هم درمی یابند که فرزندی در راه است. فرزندی که نطفه اش را شب تولد مسیح بسته اند. در ماه ژوئن همان سال جلال به پیشنهاد دیوید برای کار به واشنگتن دی سی منتقل می شود تا در خیابان پنسیلوانیا زندگی کند و نزد آلبرت تیلور، برادر بزرگ دیوید، کار. روز ۲۹ ژوئن، جلال و آنابل، پس از کشف استثنایی درِ خروجی هتل کالیفرنیا، از طریق شیکاگو به سوی واشنگتن پرواز می کنند و صبح روز بعد به آن جا می رسند. به زودی آن ها در آپارتمانی دو اتاق خوابه در خیابان پنسیلوانیا خانه می کنند و یک ماشین فورد موستانگ خاکستری رنگ متالیک هم می خرند و کار جلال هم شروع می شود. تازه دارد خیالم از زندگی جلال راحت می شود که خبر هولناک مرگ دکتر آلمر فراهام، استاد و پدرخوانده ی آمریکایی او به من می رسد با عکسی از سنگ مزار او که بر آن نوشته بودند: آلمر فراهام زاده ی بهار ۱۸۹۱- درگذشته پاییز ۱۹۶۱. کاملاً گیج شده بودم. اصلاً معلوم نبود در آمریکا چه خبر است. در آن دیار با مردم زبان بسته چکار می کنند؟ همین سه سال پیش این مردِ بزرگ تنها ۵۵ سال داشت و بعد دو سال هم جوان تر شد تا دوباره سکته قلبی کند و حالا ناگهان هفتاد ساله شد و مُرد. تنها چیزی که به ذهنم رسید آن بود که عاقبت همسر دکتر فراهام، مارگریت، از دست شرابخواری های او به تنگ آمده و مثل دوریان گِرِی (۳) پرده را از روی تصویرِ کهنسالی او به کناری زده و آب رفته را به جوی بازگردانده است.


طِی مکان ببین و زمان در سلوکِ شعر

کاین طفلْ یک شبه رَهِ یک ساله می‌رود (حافظ)


یادداشت ها


(۱) - "هتل کالیفرنیا" نام ترانه ای از گروه موسیقی ایگلز (عقاب ها) است که در اوایل سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۵) منتشر شد.

(٢) - شاهنامه فردوسی، داستان رستم و سهراب. این ابیات به احتمال بسیار بعدها به شاهنامه اضافه شده است. در هر دو مورد، هدفْ انتشار کتاب در شرایط نامطلوب است.


(۳) - دوریان گِرِی شخصیت داستان مشهور اسکار وایلد است که در آن جوانی و شور و حال زندگی شخصیت اصلی داستان، دوریان، همچنان حفظ می شود و به جای او پرتره ای که دوستش از او کشیده است پیر می شود تا آن دم که او پس از کشتن دوست نقاشش به سراغ پرده ی نقاشی می رود و چاقویی در قلب پیر منقوش فرو می برد. در یک آن، تصویر جوان می شود و دوریانِ پیر در حالی که چاقویی در سینه دارد پیر و فرتوت بر زمین می افتد و در می گذرد.


Comments


bottom of page