top of page
  • Jamshid Shirani

بهار دور از دیار









جمشید شیرانی


غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست (مولانا)


چشمِ دل بی خواب از رویایِ اوست

سَر، سرایِ سَرمَدِ سودایِ اوست

بینی از عطرِ تنش دارو شناس

دل مقیمِ زُلفِ عنبرسایِ اوست

ماه من چون پرده از رُخ می کشد

آسمان آیینه ی سیمایِ اوست

جز هوایش نیست در دل، لاجرم

سینه مالامال از آوای اوست

هر نفس جویای عطر نرگسش

هر تپش در پرده ی خنیای اوست

کوه و دشت و جنگل و دریا و رود

جمله پُر از نغمه ی هی های اوست

سینه از یادش خروشان همچو طبل

دیده در هجر رُخش دریای اوست

Comments


bottom of page