top of page
  • jshirani1

بر سکوی خیال (٤)












نمی دانم، حالا که بار دیگر به نظر می رسد که شعله های آتش همه چیز را در بر خواهد گرفت؛ در این آشوب، در این هیاهوی صداها که ما را مانند جزایری که هر لحظه از دریا سر بر می آورند، احاطه می کند، آیا جایی برای شعری دیگر وجود دارد یا نه.

شاید شعر کارگاهِ دیگری از تاریکی باشد، صفحه ی گِردِ راه راهِ مدوّری که تکثیر می شود تا آن دم که تجزیه گردد، آوای افسونگران بزرگ، مُرده های قرنی پیش، آن زمان که خدای تازهْ-انسانْ‌ شده، خدا را به خاک سپرد، بی آن که آرزوی دیداری دوباره داشته باشد، در یک بدرودِ بی بازگشت. ظواهر در حقیقتِ آنی خود زیبا هستند. واژه ها در مرکزِ مرئیِ زمین زاده می شوند. تَنْ ها، شادی خود را تجدید می کنند. "سنگِ خورشید" خیابان هایی را روشن می کند که هنوز وجود ندارند. شب در دریا آب می شود. سَحَر، سرشار از پرندگان است. دنیاهای سپیده-گون بر شفافیتِ فضا و سایه ی باد سر بر می کشند. و ناگهان، در میانِ سکون و سرگیجه، زمانِ حال جاودانه است. [خوزه امیلیو پاچِکو در ادای احترام به اُکتاویو پاز - ترجمه جمشید شیرانی]


سخنی با خویش

اُکتاویو پاز

ترجمه جمشید شیرانی


خیره می گذرد در میانِ سایه های فُتاده

می سُفتد، با سکوتِ نافذش

پا می فشارد، می خزد به زیرِ بالشم

می گذرد بر شقیقه هایم

می پوشاند پلک هایم را، با پوستی نامحسوس از جنسِ هوا

مللِ سرگردانش، قبایلِ خوابآلوده اش

می کوچند درایالاتِ تَنم.

می گذرد، دوباره می گذرد از زیرِ پُلِ استخوان هایم

فرو می رود در گوشِ چپم، بیرون می شود از گوشِ راست

بالا می خزد از پشتِ گردنم

می پیچد و می پیچد در جمجمه ام

می چرخد بر ماهتابی پیشانی ام

نقشِ خیالی می زند، می پراکندش

می زاید اندیشه هایم را یکایک

با دستانی از آبِ بی نَم

تبخیرشان می کند

توده ای سیاه، خیزابِ پُر تنش

زمزمه ی ابِ کُند رو

که همان هجای نامفهوم را تکرار می کند

می شنوم هذیانِ خوابگردی اَش را

که گُم می شود در دالانِ نُه تویِ پژواک ها

باز می آید، دور می شود آرام، باز می گردد

بی وقفه خود را پرتاب می کند

از لبه ی صخره هایم

و من از اوفتادن باز نمی ایستم

و می افتم

بی وقفه در سقوطش

فرو می ریزم، بی جنبشی

می افتم با زمزمه ی نازلِ آب

می افتم از درونِ خویش بی آن که حس کنم خود را

می افتم از کانونِ خویش

از خودم، تا دوردست

اینجایم، نمی دانم اینجا کجاست

چه روزیست امروز؟

امروزست امروز

هماره همان امروز است و من تاریخی بیش نیستم

شگفت زده در میانِ پیش و پَس

آری و نه

هرگز و همیشه

این دَم و نیِ تنهایش بر آستانِ تهی،

اَشکال

معلق در مکانِ بی زمان

مکعب ها، اهرام، کُرات، مخروط ها

و دیگر بازیچه های خِرَدِ هماره بیدار

اَشکالی پرداخته از بلور، نور، هوا:

آراء

در آسمانِ مجرّدِ ذهن

مجمع الکواکبِ ثابت

نه جاندار، به بیجان

تارِ عنکبوت و بزاقِ بلورین

تافته از بیخوابی، کسسته در سحرگهان

رودِ افکاری که به آن ها نمی اندیشم، بَل مرا می اندیشند

رود، موسیقی دوره گرد، مصبِ سکوت

آبشُرهای صامت، موّاج بر پرده ی گوشم

آرزو و چشم های لامِس

و دست های ناظرش

خوابگاهش که قطره ی شبنمی است

تختش که پرداخته از ستونِ نور است

آرزو

ستونِ سنگی که بر آن نقشِ مرگ نگاشته

خشم در خانه ی دشنه هایش

شک با سَرِ سه گوشه اش

ندامت با چاقویِ بُرّان و ذرّه بینَش

دو خواهران، خستگی و بیقراری

که بر سَرِ جانِ من می جنگند امشب

همه، پی در پی

خود را می افکنند بر من

وردِ خاموشِ چشم های به زیر افکنده

زمزمه ی نامفهومِ آب که با خویش سخن می گوید

نه، زمزمه ی آب نیست

آنِ خون است

می آید و می شود بی وقفه از میانِ رگانم

من زندانِ اویم و او زندانبانِ من

نه، این خون نیست

روزان و سالیان است

ساعاتِ مُرده و این دَم

که هنوزش جانی هست

زمان فرو می غلطد

بی وقفه در خویش

می شنوم نفس هایم راکه فرو می غلطند و می پیچند در هم

کشیده می شوم در امتدادِ خود، تا دوردست

کجاست سمتِ چپم، راستم، شمال از کدامین سوی است؟

ساکن، تسخیر شده، با موجی، بی تَنی

من تپشی هستم

چشمزَدی

در چینِ زمان

لحظه می شکوفد و می بندد

شفافیتی کدر می گذرد پُر شتاب

می آید یا دور می شود؟

باز می آید یا می گریزد؟

طنین گام ها، رژه ی سایه ها

در تماشاخانه ی چشمانِ فروبسته

سیلابِ ضربان ها

ضربآهنگِ هجاها

در حفره ی سینه ام

مَزمورها

در معبدِ مهره ها و رگ ها

مرگ است آیا که سر می رسد؟

روز است آیا؟

همان هر روزِ بی اعتنا

امروز دیگر امروز نیست

رودی تیره می بردم با خود

و من همان رودم

چه ساعتی است،

ساعتِ سنگدل

ساعتِ بی زمان؟


توضیح: شعر "سخنی با خویش (سولیلوکویی)" قصیده ای بلند بالا است در شرحِ لحظه ی بینِ زندگی و مرگ. این شعر با شدت و هشیاری خاصی سروده شده که مختصِ همان لحظه ی پایانی حیات است. ظاهراً در آن دَم هشیاری انسان به کمال می رسد، زمان مفهومِ جاری خود را که توالی حرکت و رخدادهای پیاپی است از دست می دهد، و همه چیز به شکلِ موازی، همزمان و انفجارگونه جلوه می نماید. ویژگی این سروده آن است که موقعیتی بی بُعد (بی مکان و زمان) را در نوعی از هنر می گنجاند که ذاتاً عاجز از طرح همزمانِ وقایع است. در زبان، بر خلافِ موسیقی، نقاشی و عکاسی، وقایع تنها به صورتِ ادامه دار و در توالی جلوه گر می شوند. یک اتفاق ذکر می شود و بعد اتفاق دیگری بر اساسِ علت و معلولی مطرح می گردد و به اصطلاح "جویبارِ لحظه ها جاری" می شود بی آن که اخبار لزوماً در هم تداخلی داشته باشند. همبودی (همزمان بودنِ اتفاقات) تنها به طور غیر مستقیم در زبان استنباط می شود. مثلاً به تابلوی نقاشی پیتر بروگل، نقّاشِ برجسته بلژیکی، از مرگِ ایکاروس (چشم انداز با سقوطِ ایکاروس) نگاه کنیم:














"در پیش زمینه، کشاورزی مشغول شخم زدن زمین است و شبانی گلّه خود را می‌پاید. ماهیگیری در کنار آب غرقِ رویای ماهی گرفتن است و کشتی بادبانی به راه خود می‌رود در حالی که ایکاروس با سر به درونِ آب افتاده و در حال جان دادن است. تمامی این اتفاقات (و بسیاری دیگر که به آن ها اشاره نشده) به طور همزمان برابر چشمانِ بیننده قرار گرفته شده است امّا در تشریح آن در زبان دیگر خبری از همبودی نیست. هنگامی که ویلیام کارلوس ویلیامز پزشک و شاعر آمریکایی این تابلو را به شعر می سراید لاجرم آن چه را که دیده است چنان به زبان می آورد که همبودی وقایع مندرج در تابلو در یک سلسله خبرهای متوالی حس می شود:


به زعمِ بروگِل

هنگامِ سقوطِ ایکاروس

بهار بود

زارعی زمینِ خود را شخم می‌زد

نمایشِ با شکوهِ سال

در خارخارِ خویش

دیده بر گشوده بود

و در آفتابی عرق می‌ریخت

که مومِ بال‌ها را آب کرده بود

وآنگهی

در ساحلِ دور

ایکاروس

در آب جان می‌سپرد.


شعر پاز برای ایجاد احساس همبودی از بیانِ مشدّدِ حوادث استفاده می کند. سرعت سرایش و خوانشِ شعر بسیار بالاست و فاصله ای بین احساس ها نیست. این شعر را احتمالاً باید به صورتِ نثرِ ادامه دار و بی انقطاع نوشت و خواند. شاعر این جا بدونِ هیچ پیشداوری به مصافِ لحظه ی مرگ می رود و بر خلافِ "در آستانه" احمد شاملو، که در نوع خود سروده ی بی نظیری است، تهی از هر گونه داوری و قضاوت است.

Comments


bottom of page