top of page
  • Jamshid Shirani

ایزدِ بهار














جمشید شیرانی


خدای من

با بهار می آید

در آینه می خرامد

و سرزمینِ سَرسبزِ سفره را

از پُشتِ زلفِ سنبل

سِیر می کند:

سبزه، سیب و سنجد و سمنو

سماغ و سرکه و سیر

و...

ساقی


پس

مست از درون آینه فریاد می کشد

این ایزدِ نوشخوار

با پژواک کلامی که

گردش جام است و خنده ی ایّام


خدای من

در‌ آینه تاک می نشاند و

و بر گلدسته ترانه

هوای گنبدِ آیینه اش

مستِ نگاهِ نرگس شیراز است

Comments


bottom of page