top of page
  • jshirani1

آینه ی عمر

Updated: Apr 9










چشم چو بر هم زدم، آینه ام پیر شد

دیده ی آیینه گم در دل تصویر شد

جان که چو آهن دمی روی فلک می نمود

از دم آهنگران حلقه ی زنجیر شد

آه که آیینه را زنگ نفس می زدود

در نی خونین غم ناله ی شبگیر شد

آن همه نقشم نمود آینه در صبحدم

ناگه از آن نقش خوش دیده و دل سیر شد

چنگ فلک آن چه در پرده ی عشاق زد

نغمه ی ناساز آن بغض نفسگیر شد

ناز نمودی چو با آینه طوطی صفت

وقت تماشا گذشت فصل سخن دیر شد

Comments


bottom of page