top of page
  • Jamshid Shirani

آزمون آخرین

Updated: Apr 10






















جمشید شیرانی (برداشتی کاملاً آزاد از داستانِ یعقوب در انجیل عهدِ عتیق)



کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست - حافظ



روزی که در آن زادم

روزکی بود به روشنایی تمامی روزهای دیگر

و شبی که نطفه ام در زهدان مادر بسته شد شبی

نه تاریک تر از تمامی شب ها.

خدا در آن دم بی اعتناتر از زمان های دیگر نبود

و ماه همچنان سخت و سیمین بر مدار سرد خویش می گذشت.

جهان نه شادمان بود و نه اندوهگین.

در زهدان مادر نمُردم و دیده بر این جهان گشودم

تا بر زانویی آرام پذیرم

و پستانی را در دهان گیرم.

روشنایی را دیدم که بهایی بس سنگین داشت

و ظلمتِ به نیرو را تاب آوردم

تا ناله های شبانه را به گوش بشنوم

و سایه های تلخ را بنگرم

که از گورستان ها عبور می کردند.

از تنهایی به تن ها گریختم در جستجوی عشق

تا به نور آن با ظلمت بستیزم.

دریغا عشق بارقه ای بیش نبود

و ظلمت توانمند و پایا.

تمامی گنج هایم را به خاک هدیه کردم تا مرا بپذیرد.

گنج ها دیگر به خانه بازنگشتند

و اینک انبانِ خالی از عشق و سرشارِ از تهی.

آیا چشمانم دیگرباره در دیدگانِ آرامش خواهد نگریست؟

به نورهای مجازی دل خواهم بست

که فریبِ شبروان است.

با پارسایان و راهزنان پیمان خواهم بست.

کدام توفان مرا به تماشای سرچشمه ها و بیشه های نور خواهد برد؟

آیا در این ظلمت چشمی در جستجوی من خواهد بود؟

آیا نگاهی سایه ی مرا نشانه خواهد گرفت؟

سایه ام همچو ابری پراکنده خواهد شد

و آسمان را به ماه و ستاره های بی فروغ خواهد سپرد.

دیگر راه آن خانه را نخواهم دانست.

بیراهه های جهان در برابرم آغوش گشوده اند.

این آزمونِ آخرین است.


Comments


bottom of page